این دو نفر


خواب‌هایی که به دلتنگی‌ها سور می‌زنند

چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/٢٤

این عنوان رو از جمله‌ی اول این یادداشت پیاده‌رو برداشتم. جاییش که می‌گه «انقدر هم خواب دقیق؟» با خودم می‌گم پس مثل من هم پیدا می‌شه. و هیچ چیز دلگرم‌کننده‌تر از این نیست که بدونی توی یه حسی یا اتفاقی یا تجربه‌ای، تنها نیستی و دیگران هم چیزهایی شبیه تو رو تجربه می‌کنند، مثل واکنشی که امروز مریم موقع خوردن چای سفید با رز بنفش از خودش نشون داد! از این به بعد هر وقت بخوام چای سفید با رز بنفش بخورم مریم رو صدا می‌زنم که دو تایی بشینیم جلوی هم، هی لیوان‌هامون رو بیاریم جلوی دماغ‌هامون و بخارش رو بو کنیم و هی از عطرش تعریف کنیم...

خواب‌های من گاهی انقدر واقعی هستند که بعدش به طور خیلی طبیعی ممکنه که با واقعیت ترکیب هم بشن. مثلاً اگر خواب ببینم کسی رفته سفر، توی بیداری وقتی می‌بینمش هیچ بعید نیست که به طور ناخودآگاه ازش بپرسم سفر خوش گذشت؟ یه بار استاد پرتغالیم بهم گفت که فلان تاریخ می‌خواد بره یه کنفرانسی. این رو خوب به یاد می‌آوردم، اما با توجه به این که توی اون تاریخ هیچ کنفرانسی سراغ نداشتم که بشه رفت، شک کردم که شاید توی خواب بهم گفته. بعداً دیدم که تاریخ موعود رسید و کنفرانسی هم در کار نبود، مطمئن شدم که خواب بوده و خدا رو شکر کردم که در مقابل وسوسه‌ی این که ازش بپرسم کجا داره می‌ره، خویشتن‌داری کرده بودم!

برای من که دلتنگی سهم همیشگیم از این روزگار شده، رویاهام فرصتی هستند، فرصتی برای دل دادن به صدای باران و ولی‌عصر و مرد، که دست‌هام رو محکم دور کمرش حلقه کنم در حالی‌که می‌دونم این خوابه و واقعیش چهارهزار کیلومتر دورتره.

بیدار که می‌شم زمان و مکان و جهان و جانم رو گم می‌کنم آره، اما دل خوش می‌کنم به چهارهزار کیلومتر دورتر و روز رفتنم که البته دور به نظرم میاد، حتی اگر همین فردا باشه. اما این‌ها رو که می‌خونم سایه‌ای به قلبم چنگ می‌زنه...

رویاها فرصتی هستند برای دل دادن به صدای باران و ولی‌عصر و مرد، همین‌قدر هم غنیمت است...

جشن چهلمین سال فارغ‌التحصیلی دانش‌آموختگان دوره‌ی چهارم دانشگاه صنعتی شریف!

جمعه ۱۳٩٢/٧/۱٩

امروز حیاط دانشگاه پر از ماشین‌های مدل بالا بود و این امید در من ایجاد شد که اگه امسال درسم رو تموم کنم، چهل سال دیگه با یه ماشین مدل بالا در جشن چهلمین سال فارغ‌التحصیلیم شرکت خواهم کرد. چهل سال ِ دیگه من دقیقاً هفتاد ساله هستم (اگه زنده مونده باشم!) با موهای سفید و صورت چروک! چه رومانتیک و غم‌انگیز...

من سیزده سال پیش دانشجو شدم. نگران این نیستم که روی عدد سیزده تمومش کنم، چون اون دوازده سال مدرسه رو هم که باهاش جمع بزنم می‌شه بیست و پنج که عدد خیلی قشنگیه. یعنی ربع قرن! خیلی زیاده، نه؟ ربع قرن تلاش برای کسب سواد و علم و دانش! با دوستای قدیمی دوره‌ی مدرسه که در ارتباطم می‌بینم هیچ کدوم‌شون به اندازه‌ی من درس رو ادامه ندادند و همه‌شون هم کم و بیش از من موفق‌ترند. ملاکم برای اندازه‌گیری موفقیت هم طبیعتاً پوله دیگه. نمی‌دونم از این بابت باید خوشحال باشم یا ناراحت. سعی می‌کنم خودم رو این‌طوری راضی نگه دارم که هی به خودم یادآوری کنم که لااقل از جنبه‌های دیگه‌ی زندگیم رضایت دارم مثلاً.

دقت کردین این منزلگاه هم تازگی‌ها شده غم‌نامه‌ی دلتنگی‌های من؟ من انقدر دلم برای همه چیز تنگ می‌شه که اگه بگم، باورتون نمی‌شه. یعنی هر چیزی که فکرشو بکنید، خوب یا بدش فرقی نداره، می‌تونه برای من باعث دلتنگی بشه. من حتی دلم برای خودم هم تنگ می‌شه! از این خنده‌دارتر (گریه‌دارتر؟!) تا حالا شنیده بودین؟ بعد می‌رم یادداشت‌های قدیمیم رو می‌خونم، یا چت‌های قدیمیم رو. گاهی به این نتیجه می‌رسم که عجب آدم باحالی بودما. گاهی هم به این نتیجه که وای چه آدم مزخرفی‌ام، بیچاره اطرافیانم!

اینو همین چند روز پیش توی هیستوری چت‌هام پیدا کردم، نزدیک به یک سال بود که از ایران رفته بودم لیسبون:

زهرا: دلم تنگ شده برات فرنوش! خیلی عجیبه!

فرنوش: عجیبه؟!

زهرا: آره! دوست دارم بیام ایران. دلم تنگ شده جدی جدی. تازگیا این‌جوری شدم.

فرنوش: خوبه باز! سالمی پس! با بهادر هی فکر می‌کردیم که خیلی دلت از سنگه.

زهرا: نه اینکه بیام همین‌جوری سفر! دلم می‌خواد دوباره برگردم. دلم تنگ شده واسه زندگی کردن.

فرنوش: حالا نمی‌خواد یه هویی تصمیم بگیری. فعلاً کریسمس برنامه بریز یه سر بیا.

زهرا: تصمیم خاصی که نگرفتم. فقط دلم تنگ شده. هنوزم اون اندازه نیست که بخوام تصمیمی بگیرم! حالا هی بشین با بهادر بگو زهرا دلش از سنگه و اینا...

برای حسن ختام این یادداشت باید بگم که غروب جمعه زمان مناسبی برای گوش دادن به آهنگ «هجرت» گوگوش نیست که هی بگه «بی تو باید مُرد و پژمرد، زیر خاک باغچه پوسید» بعد تو هی توی ذهنت دونه دونه آدم‌هایی رو بشماری که بدون اون‌ها باید بری بمیری و دست آخر به این نتیجه برسی که اوه اوه! چقدر دلیل داری برای مُردن! واسه چی زنده‌ای پس؟!

عطر مربای به

پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/۱۱

پیش‌نوشت: موسیقی متن این یادداشت، قطعه‌ی «آرامگاه» ساخته‌ی کریستوف رضاعی است.

داشتم از چهارراه رد می‌شدم که به من اصابت کرد! درست عین صاعقه بود که برق از سرم پروند، عطر مربای به! نفهمیدم از کجاست. یک لحظه بود و تموم شد. خواستم برگردم و بایستم شاید دوباره احساسش کنم، اما وسط چهارراه که نمی‌شد ایستاد...

زنی از کنارم رد شد با یه بغل نون سنگک، می‌رفت و عطر سنگکش هوش از سرم می‌برد...

مغازه‌ی سبزی‌خوردکنی محله هم شده قاتل من! خیابون‌های طرشت ظهرها بوی عطر کوکو سبزی می‌دن، گاهی عطر کباب، گاهی عطر پلوی زعفرونی...

می‌دونین وقتی آدم چهارهزار کیلومتر از گیتار و سازدهنی‌ش دور باشه، هر روز دلش می‌خواد ساز بزنه. این یه بیماریه، مگه نه؟

دلتنگی مثل دونه‌های برف می‌شینه روی سر آدم و از فشارش قلب آدم قطره قطره ذوب می‌شه و از چشم‌ها می‌چکه.

حالا یه قلبی زیر بارون‌های لیسبون جا مونده، یه قلبی آواره‌ی کوهستان‌های آلپ شده، یه قلبی توی شرجی جنوب لَه‌لَه می‌زنه، یه قلبی کنار گیتار و سازدهنی داره یخ می‌زنه، یه قلبی هم توی خیابون‌های طرشت خودش رو به در و دیوار می‌کوبه اما نمی‌تونه بفهمه که آزاده یا زندانیه...

قصه‌ی دلتنگی دیگه تمومی نداره. دلتنگی هم یه بیماریه، مگه نه؟

درد بی‌انتها می‌دونین چیه؟ این که آدم تا به این حد بدبخت باشه و بدبختی خودش رو تا به این حد دوست داشته باشه. من دچار یه درد بی‌انتها شده‌ام، دچار یعنی عاشق...

و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک، دچار آبی بیکران باشد.

چه فکر نازک غمناکی!

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آن‌هاست.

نه، وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله‌ای هست.

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.

برای خواب دل‌آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله‌ای هست.

دچار باید بود

وگرنه زمزمه‌ی حیات میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.

و عشق

صدای فاصله‌هاست.

صدای فاصله‌هایی که غرق ابهام‌اند...

و عاشق همیشه تنهاست...

تنهاست...



آقای بنفش

شنبه ۱۳٩٢/٧/٦

از وقتی اومدم ایران (حدود دو ماه) چهار بار سوار ماشین دوستان مختلف شدم که ربطی هم به همدیگه نداشتند اما همه‌شون توی ماشین‌شون پالت گوش می‌دادند! ولی دیگه انتظار نداشتم زنگ بزنم آژانس بیاد دنبالم که جایی برم، بعد ببینم اونم پالت روشن کرده تو ماشینش! و نکته‌ی جالب داستان این‌جاست که اگه خودمم ماشین داشتم و می‌خواستم چیزی برای گوش دادن انتخاب کنم، بی برو برگرد، همین پالت رو انتخاب می‌کردم!

 

چنتا لایک داره؟ چن تا؟

جمعه ۱۳٩٢/٧/٥

سه روزه داره سرچ می‌کنه و تنظیمات مختلف پرشین‌بلاگ رو امتحان می‌کنه که بتونه زیر هر یادداشت، لایک فیس‌بوک و شیر گوگل‌پلاس رو اضافه کنه! خانوم دکتر فرنوش رو می‌گم! فکر می‌کنید انگیزه‌اش از این کار چی بوده؟ که بره پست‌های «وطن یعنی...» منو لایک کنه!

پی‌نوشت: واسه اونایی که خیال می‌کنن این‌دونفر هی دارن خودشون رو با این «وطن‌شون» لوس می‌کنن خوندن این یادداشت رو توصیه می‌کنم. همین!

قصه‌های قطار

پنجشنبه ۱۳٩٢/٧/٤

قدیما دوازده ساعت طول می‌کشید. اما چند سالی هست که به علت پسرفت‌های همه‌جانبه‌ی مملکت، رسیده به چهارده پونزده ساعت! همیشه یه وسوسه‌ای هست که با هواپیما برم، البته معمولاً این وسوسه شکست می‌خوره و من باز قطار رو انتخاب می‌کنم...

چهار تا دختر بودند، خیلی جوون، جوون‌تر از من، شاید به زور به بیست و پنج می‌رسیدند. دو تاشون زن‌داداش-خواهرشوهر بودند، یکی‌شون تنها بود، یکی‌شون هم همراه مامانش بود. مامانش یه زن میان‌سال سرماخورده‌ای بود که از اول تا آخر یک کلمه هم حرف نزد. با من می‌شدیم شیش نفر توی یه کوپه. اولین شباهت‌شون به هم دماغ عمل‌شده‌شون بود و خط لبی که از بالا تا نزدیک دماغ و از پایین تا نزدیک چونه‌شون گسترده شده بود، انگار که چارچنگولی ماکارونی خورده باشن و دهن‌شون رو نشسته باشن! صبح که بیدار شدند قبل از پایین اومدن از تخت، خطوط دور لب‌ها و چشم‌هاشون رو بازبینی و ترمیم کردند. من شب قبل یه بازی مخصوص گروه سنی الف روی موبایلم نصب کرده بودم و از بیکاری مشغولش شده بودم، اما گوشم به دختران هم‌قطارم بود. انقدر حرف مشترک با هم داشتند که اگه اولش با سوال‌هایی مثل «اهل کجا هستی؟» و «کجا داری می‌ری؟» شروع نکرده بودند، خیال می‌کردم که این‌ها سال‌هاست همدیگه رو می‌شناسند.

صحبت‌شون طبیعتاً از عمل بینی شروع شد، خیلی تخصصی البته! از عمل‌های دوم و چندم‌شون حرف می‌زدند، در مورد تزریق چیزهایی به جاهایی از دماغ می‌گفتند که می‌تونست چنان تأثیری بذاره که دیگه نیازی به عمل نباشه! قیمت این کار رو هم بسته به دائم یا موقت بودن کار، می‌دونستند و یه سری اطلاعات در مورد پزشکان مربوطه هم به همدیگه دادند. اومدند پایین‌تر و رسیدند به لب، بعد دوباره رفتند بالا و رسیدند به گونه و بعد هم مژه. کم‌کم کار بیخ پیدا کرد و در محل باسن بحث‌شون تموم شد!

کمی گذشت و یکی‌شون با موبایل شروع کرد به پخش کردن آهنگ، و چقدر ذائقه‌ی موسیقی‌شون هم مشابه هم بود ماشالله! صحبتی هم در مورد ترانه‌ها و خواننده‌های مورد علاقه‌شون درگرفت که حتی یک موردش هم برای من آشنا نبود!

کمی گذشت و یکی‌شون از اون یکی پرسید که چرا رنگ صورتش روشن‌تر از دستاشه، و از روش‌های تیره کردن پوست گفتند و این‌که قهوه‌ای چقدر رنگ زیباییه برای ساعدهای استخونی! بعد هم صحبت‌شون بلاخره به چاقی و لاغری کشید و پرسیدن وزن و چه می‌کنی که انقدر لاغر هستی و آیا دوست داری چاق‌تر باشی و غیره! این وسط یه هو یکی‌شون به اون یکی پیشنهاد داد که «چرا نمی‌ری مهمان‌دار هواپیما بشی؟» این رو که شنیدم پوزخند مخفیانه‌ای زدم و توی دلم داشتم این سؤالش رو مسخره می‌کردم که عجب دختر نابخردی! آخه وسط بحث چاقی و لاغری این چه گفته‌ی نامربوطی بود که از دهنت بیرون جهید! اما دختر ِ روبه‌رویی در کمال ناباوری من جواب داد «چرا بابا براش اقدام کردم! اما قدم پنج سانت کوتاه بودو با شنیدن این جواب، پوزخندم توی دلم ماسید و حیران شدم از این همه حس مشترک که این دخترها با هم داشتند و با من نداشتند!

کمی دیگه هم گذشت و یکی‌شون پرسید «بچه‌ها الان توی تهران چی مده؟» بقیه جواب دادند که «ساپورتو همه‌شون هم متفق‌القول بودند که آدم بهتره چیزی رو که مد هست نپوشه چون زود «خز» می‌شه! و البته اذعان داشتند که پوشیدن ساپورت گویا «جرم» هستش! بعد هم کمی همدیگه رو دلداری دادند که روحانی اومده و به زودی همه چیز قراره آزاد بشه!

با سه ساعت تأخیر رسیدیم به مقصد. زنگ زدم به خونه و خبر دادم که رسیدم، همراه با آه و ناله‌ی فراوان که من خسته شدم و این آخرین بارم بود و دیگه با قطار سفر نمی‌رم و از این حرفا! اما راست می‌گفتم؟! فکر نکنم!

دانه دانه برف

چهارشنبه ۱۳٩٢/٧/۳

دیگر به چه زبانی باید گفت

عشق را می‌شود در سینه حبس کرد

حتا کشت

دلتنگی را نمی‌توان قورت داد

آن‌گاه توده‌ی هوا

سنگ می‌شود

و آن‌جا

ماهی‌ها یخ می‌بندند

بی آن‌که بدانند چند سال به پایان شب مانده ست

دلتنگی مثل برف

دانه دانه بر سرت می‌نشیند

گل قشنگم!

تو می‌دانی

حتا اگر کنارم نشسته باشی

باز هم دلتنگ تو ام

حالا ببین

نبودنت با من چه می‌کند

ببین اگر نباشی

اگر این نور از چشم‌هام برود؟

عباس معروفی