این دو نفر


وقتی نیستی زندگیم فرقی با زندون نداره!

پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/۳٠

توی هفته‌ای که گذشت سه چهار بار برق منطقه‌ی ما (آزادی، طرشت، دانشگاه شریف) رفت! برق که می‌ره یه حس جالبی به آدم دست می‌ده، تو مایه‌های درماندگی مطلق! حالا لامپ و روشنایی که هیچی، سشوار و شارژ موبایل و لپ‌تاپ و اینا رو هم حالا تحمل می‌کنم، ولی خاموشی مودم رو دیگه هیچ طوری نمی‌شه کاریش کرد...

حالا این اینترنتی که داریم هم البته بودن و نبودنش زیاد فرقی نداره ها! گوگل‌پلاس یه خط در میون می‌ره توی کما! یه بار میاد، رفرش می‌کنم دیگه نمیاد، دوباره رفرش می‌کنم میاد! (فاصله‌ی هر رفرش حدود یک ساعت مثلاً) گوگل‌درایو هم به همچنین! گوگل‌مپ هم! کلاً این قطع و وصل شدن چیزای مربوط به گوگل خیلی می‌ره رو اعصاب! چند روز پیش فیدلی هم پیغام داده بود که فعلاً تعطیل هستیم. اما اون گویا سراسری بوده و جاهای دیگه‌ی دنیا هم چنان پیغامی رو داده. یوتیوب و فیس‌بوک و بلاگ‌اسپات و انواع وبلاگ‌ها و سایت‌های مختلف دیگه رو هم که اجازه‌ی دسترسی نداریم...

مدتیه دارم تصمیم می‌گیرم که به کلی از گوگل‌پلاس بکشم بیرون. اشکالات زیادی داره! هر کاری می‌کنم نمی‌تونم به عنوان یه «شبکه‌ی اجتماعی» قبولش کنم خب! نمی‌چسبه بهم اصلاً! الان تنها نگرانیم از دور انداختنش فقط بابت از دست دادن ارتباطم با آدم‌هایی مثل خودم داخل ایرانه، که دسترسی به فیس‌بوک نداریم! منتظرم فیس‌بوک توی ایران باز بشه، که بزنم از پلاس برم بیرون برای همیشه، همرا با لعن و نفرین بر آن، و دیگه پشت سرم رو هم نگاه نکنم!

امشب پلاس رو باز کردم که بالا نیومد! فیدلی رو باز کردم، منتظر شدم، اونم اما بالا نیومد! (ترتیب باز کردن صفحه‌های اینترنت برای من همینه: پلاس، فیدلی، اینستاگرام، و بعد بقیه چیزا) یه کم نگران شدم و اینستاگرام رو باز کردم و دیدم اونم بالا نیومد! قلبم ضربان گرفت و تند و تند هر چی فحش بلد بودم از توی ذهنم رد می‌شد که دیدی بلاخره این سه تا دلخوشیت هم از دستت رفت و … . این‌دونفر رو باز کردم که لااقل یه صورتی آرامش‌بخش ببینم که اونم بالا نیومد! آروم گرفتم! فهمیدم اینترنتم قطع شده!‌ رفتم مودم رو ری‌استارت کردم و دوباره اومدم نشستم زیر سِرُم! همه‌شون لود شدند!‌ نفسی کشیدم!‌ کی بشه این بیماری من خوب شه خدایا...

مرغ دل مانده بی‌آشیانه

دوشنبه ۱۳٩٢/۸/٢٧

پاییز، شب، بارون ِ نم‌نم، سرمای ملایم رو تصور کنین.

تهران، خیابون ولی‌عصر، برگ‌های خشک چنار توی خیابون و پیاده‌رو، خب؟

حالا میدون فاطمی، پارک ساعی سمت راست، پارک ملت سمت چپ، چهارراه پارک‌وی، میدون تجریش...

بوی تنه‌های خیس چنارهای ولی‌عصر رو حس می‌کنید؟

امشب به طور پیش‌بینی‌نشده‌ای دو ساعت وقت اضافه آوردم و کجا بودم؟ خیابون ولی‌عصر! و چی بهتر از ولی‌عصرگردی توی شب پاییزی توی یه ترافیک ملایم...

کاش بودی! کاش بودین! کاش همه بودند!

و سبز می‌پوشیدیم و بلندترین زنجیر می‌شدیم به پای شب...

شیشه‌ی پنجره‌ی ماشین رو پایین کشیدم و صورتم رو چسبوندم به لبه‌ی پنجره.

اما نفهمیدم امشب، اشک من بود یا که باران...

باز باران، با ترانه، می‌نوازد نوای شبانه

شور عشقت در دل من، می‌کشد همچو آتش زبانه...

وطن یعنی… (۴)

دوشنبه ۱۳٩٢/۸/۱۳

یعنی برای این که آشغال‌های توالت دانشکده به موقع خالی بشن، مجبور باشی به رئیس دانشکده نامه بنویسی و زیرش امضا جمع کنی! بعد مسؤول تأسیسات دانشکده تو رو ببینه و بگه که آره اتفاقاً چند سال پیش یه تعدادی از دانش‌جوهای یه اتاقی نامه نوشتند به رئیس دانشکده و اعتراض کردند که اتاق‌شون گرمه، دکتر کریمی‌پور هم براشون کولر خرید، و تو لبخندی بزنی و بگی آره اتفاقاً اون نامه رو هم خودم نوشته بودم!

وطن یعنی اثر رد پای تو، نقش بسته روی گوشه و کنار هر جایی که پا می‌ذاری...

هذیان‌های یک جنازه‌ی تَب‌دار

پنجشنبه ۱۳٩٢/۸/٩

تو اگه بمیری من چی کار کنم؟ خب منم باید بمیرم دیگه اون موقع! به نظرم خوبه که آدم همیشه یه تعدادی پِلَن برای خودکشی دم دستش آماده داشته باشه. حادثه که خبر نمی‌کنه. توی مصیبت و بحران هم که آدم دیگه نمی‌تونه بشینه و روش‌های خودکشی سرچ کنه. منم نمی‌تونم مثل یه مادر عزادار برم وسط خیابون لابه‌لای انبوه جمعیت دنبال تو بگردم و فریاد بزنم که من فدای تو بشم، که من تیکه تیکه‌ی تو بشم...

تو بد باش! بیا با من دعوا کن همش! بزن منو اصلاً! اما نمیر! قبل از من نمیر! باشه؟

پگاه یعنی صبح، صبحی که شب شد...

چهارشنبه ۱۳٩٢/۸/۸

می‌دونی حالا که نیستی، زندگی من هیچ فرقی نکرده. در واقع سال‌ها بود که اصلاً نمی‌دونستم کجایی و چه می‌کنی. اما حالا که می‌دونم از این دنیا رفتی...، خب آره زندگی من همچنان همونه و هیچ فرقی نکرده، اما من فرق کرده‌ام. حالا که نیستی چیزی انگار در من عوض شده...

پی‌نوشت: این یادداشت رو به خاطر فوت «پگاه محمدحسین»* نوشتم که حتی شنیدنش برام از دردناک‌ترین قصه‌ها بود، قصه هم نبود، واقعیت بود...

* از دانش‌آموزان سابق مدرسه‌ای که چند سال پیش توش کار می‌کردم.

صد روز گذشت

یکشنبه ۱۳٩٢/۸/٥

و فاصله همچنان تجربه‌ای بیهوده است،‌ ای دوریت آزمون تلخ زنده‌به‌گوری!

از دلتنگی، توده‌ی هوا سنگ شده است و این‌جا ماهی‌ها هنوز یخ بسته‌اند، اما لااقل الان دیگه تقریباً می‌دونند که چند سال به پایان این شب مانده است!

پی‌نوشت برای فرنوش: اولین سالگرد تولدت بعد از متأهل شدنت مبارک باشه! فکر کنم امسال تنهاترین جشن تولدت بود در کل زندگیت! امیدوارم دُردانه‌ی شیرازیت به اندازه‌ی همه‌ی بقیه‌ی آدم‌ها برات جبران کرده باشه! :)