این دو نفر


چی‌توز موتوری

جمعه ۱۳٩۳/۱٢/۱

دیروز غروب با هم رفته بودیم فروشگاه افغان. یه فروشگاه کوچیکه که بوی بقالی‌های ایران رو می‌ده. من رو یاد سوپر حجت می‌ندازه که قدیما روبه‌روی خوابگاه طرشت دو بود. عین همونه، همه چیز داره و از هر چیز، بهترینش رو. من رو بُرد کنار جعبه‌ی چی‌توز موتوری، بهم گفت من نمی‌تونم فارسی بخونم. تاریخ انقضای این رو پیدا کن و بگو گذشته یا نه. چی‌توز موتوری خیلی دوست داره. بهش گفتم همه تو ایران عاشق این پفک هستند. یک ساعت و خورده‌ای توی اون دو وجب مغازه چرخیدیم و حرف زدیم. لابه‌لای هر جمله هم به نوبت من می‌گفتم: «تو باید یه روزی بیای ایران رو ببینیاونم می‌گفت: «تو باید یه روزی بیای هندوستان رو ببینیاز مزرعه‌های روستا برام قصه گفت، قصه‌های زیاد، قصه‌های شیرین، از چیزهایی که می‌کارند و از فصل برداشت محصول.

این‌جا در آلمان، وقتی یه میوه‌ای گرون باشه، قیمتش رو برای هر صد گرم می‌نویسند. (در ایران هم البته!) «لیچی» از اون میوه‌هاست. ولی این وقتی می‌خواد لیچی بخره کیلویی می‌خره! می‌گه توی هندوستان لیچی رو دونه دونه نمی‌خوریم که! اون رو مثل کوه می‌ریزیم وسط و هر کسی از یه طرف شروع می‌کنه به پوست کندن و خوردن، تا زمانی که خسته بشه یا سیر بشه. ادعا می‌کنه لیچی‌های آلمان ریز هستند و طعم ندارند، مثل انبه‌ها و پاپایاها و مثل تمام انواع خوراکی‌های دیگه! دیروز داشت می‌گفت یه انبه خریده و گذاشته توی آشپزخونه تا ببینه بعد از گذشت یه چند روز آیا رسیده می‌شه یا نه. این روش برای کیوی کار می‌کنه. توی آلمان کیوی‌های سوپرمارکت عین سنگ هستند و بدجوری هم اسیدی‌اند، با خوردنش لب و دهن آدم زخم و زیلی می‌شه! ولی بعد از یه هفته ده روز کم‌کم نرم و شیرین می‌شن.

از فروشگاه افغان که اومدیم بیرون، هوا تاریک بود. دو بسته چی‌توز موتوری خرید. گفت یکی برای الان و یکی رو هم توی برلین باز می‌کنیم. ایستادیم یه گوشه توی پیاده‌رو و یه بسته‌اش رو باز کردیم. بهش گفتم: «زندگی این‌جا دیگه به سختی اون اوایل نیست. کم‌کم داریم راه رو پیدا می‌کنیمبا بی‌تفاوتی خندید و گفت: «ما راه خودمون رو می‌ریم. ببین این‌جا داریم اسنک ایرانی می‌خوریم و در مورد رسیده شدن انبه‌ی کال حرف می‌زنیمعاشق همین بی‌تفاوتیش هستم. وگرنه با این حجم خاطرات و تعلق خاطری که به سرزمینش داره، من به جاش بودم یک لحظه نمی‌تونستم هوای زیر صفر این‌جا رو تحمل کنم. اما هر وقت باهاش حرف می‌زنم ایمان میارم به این جمله که زیبایی و خوشبختی در نحوه‌ی نگاه آدم‌هاست به زندگی، نه در داشته‌ها و نداشته‌ها و شرایط سخت یا آسون زندگی.

پاکت چی‌توز که تموم شد انگشت‌های پفکی رو لیسیدیم و خداحافظی کردیم. هفته‌ی بعد پاکت بعدی رو توی برلین باز می‌کنیم و من خوشحالم از این حادثه! خوشحالم که هنوز یک بسته پفک من رو شاد می‌کنه. خوشحالم که از این خوشبختی‌های کوچیک لذت می‌برم هنوز. کاشکی همه‌ی آدم‌ها این حقیقت رو باور داشتند که خوشبختی خیلی ساده است، ساده در حد خوردن چی‌توز موتوری با انگشت‌های یخ‌زده از سرما در کنار دوستی که اون هم باور داره خوشبختی همین‌قدر ساده است...