این دو نفر


برای بوته‌های رز

یکشنبه ۱۳٩۳/٢/٢۱

فصلی از زندگی‌ام تمام شد، فصلی شاید شیرین اما طولانی! فصلی به نام «دوران دانش‌جویی»...

گاهی فکر می‌کنم هیچ وقت دلم برایش تنگ نمی‌شود. دانشگاه (شریف) هیچ وقت محل نشاط‌انگیزی برای من نبوده. همیشه پر از اضطرابم می‌کرده، اضطرابی که از همان نگهبانی دم درش شروع می‌شد... . اعتراف سختی است اما اعتراف می‌کنم که دانشگاه (شریف) را دوست نداشتم. هیچ وقت دوستش نداشتم. سال‌های لیسانس که آن‌قدر سرد و تاریک بود که هیچ علاقه‌ای ندارم خاطراتش را حتی برای نوشتن این یادداشت از مغزم لود کنم! بعد از آن هم چیزی بهتر نمی‌شد، تنها شکل مشکلات عوض می‌شد یا شاید برای من دیگر آن‌قدر مزمن شده بودند که فرسایش روحی‌ام را احساس نمی‌کردم. من عموماً آدم منفی‌نگری نیستم. ببینید دانشگاه (شریف) با من چه کرده که هر چی فکر می‌کنم به جز سال‌های سرد و تاریک چیزی یادم نمی‌آید. من اما تلاشم را کرده‌ام. من ذره‌ای تردید ندارم که در همین سال‌های سرد و تاریک با تمام توانم با سردی و تاریکی جنگیده‌ام و شب و روز جدال کرده‌ام. من در خلال همین جنگیدن‌ها رشد کردم و بزرگ شدم. دانشگاه (شریف) اما موفق شد من را دوره‌ای دلسرد کند، موفق شد حتی من را ناامید و افسرده کند. پشیمان نیستم که سخت‌ترین تلاشم را در این نبرد انجام دادم اما پشیمانم که نتوانستم دلسرد نشوم. اعتراف سختی است اما اعتراف می‌کنم که من در این مبارزه امیدم را باختم، نه کامل، که هنوز هم خودم را جزو ایستادگان می‌دانم، اما بدون شک بخش بزرگی از امیدم را باختم. چه حیف!

من به دانشگاه (شریف) برمی‌گردم یک روزی آیا؟ دلم تنگ می‌شود آیا؟ یعنی نوستالژیک می‌شود آیا یک وقتی برای من هم؟ من فرنوشم را همین‌جا پیدا کرده بودم. از همان اولین روزی که رفتیم دانشگاه، پنج‌شنبه، اول مهرماه سال هفتاد و نه. از همان پیاده‌روی درب اصلی تا ساختمان تالارها. آیا یادم می‌ماند این حادثه را؟ آن روزها هنوز سرد و تاریک بود و من هنوز شکننده. بعدها سالن سلف دختران را خراب کردند و به جایش حوضچه و باغچه درست کردند، با نهال‌های کوچکی که الان دیگر درخت هستند و بوته‌های رز با پایه‌های بلند. آیا یادم می‌ماند که هر سال بهار از کنار بوته‌های رز با فرنوش رد می‌شدیم و من دانه‌دانه تماشایشان می‌کردم و بو می‌کردم و فرنوش دستم را می‌کشید که «بسه! بیا بریم»؟

در سال‌های سرد و تاریک کم‌کم یاد گرفتیم که زندگی را به خارج از دانشگاه ببریم، بلکه این سرما و تاریکی قابل تحمل بشود. آن سال‌ها نمی‌دانم چرا «ونک» پاتوقی شد برای این‌دونفر. کم‌کم ونک دیگر برای ما فقط یک میدان شلوغ در تهران نبود! ونک تبدیل شد به یک کانسپت و نمادی شد برای فرار از سرما و تاریکی روزمره! مثلاً وقتی می‌گفتیم برویم ونک معنی‌اش این بود که بیا یک کمی بی‌خیال گرفتاری‌های این زندگی بشویم! «ونک‌درمانی» هنوز هم برای من کار می‌کند. همین چند وقت پیش بود که یک بعد از ظهر ِ خسته سارا من را به یک «ونک‌گردی» دعوت کرد و رفتیم و دو سه ساعتی داشتیم داخل دگمه، انتهای زیرزمین آسمان، می‌خرامیدیم و من تمام دگمه‌ها را امتحان کردم و تمام گوشواره‌ها را و تمام دستبندها و ساعت‌ها و آینه‌ها و کیف‌ها را و تمام اکسیژن‌های آن اتاقک چند متری را.

قضاوت را به زمان واگذار می‌کنم اما با شناختی که از خودم دارم تردیدی ندارم که من هیچ وقت دلم برای هیچ چیز در دانشگاه (شریف) تنگ نخواهد شد، فقط محبت را نمی‌شود فراموش کرد. وقتی که خوب فکر می‌کنم می‌بینم من دلم تنگ نخواهد شد مگر برای محبتی که آن‌جا پیدا کردم، برای دوستی‌هایی که به نقطه‌ی اوج «ونک‌گردی» می‌انجامید، برای چای عصرانه که سال‌های آخر در اتاق صد و سی دانشکده در کنار دوستان می‌خوردیم و گپ می‌زدیم و رشته‌ی محبت می‌بافتیم. کتری برقی قرمزم را به اتاق صد و سی دانشکده هدیه کردم باشد که دیگران بعد از من هم چای بخورند و گپ بزنند و رشته‌ی محبت همین‌طور بافته شود...

من می‌دانم که دلم هیچ وقت برای دانشگاه (شریف) تنگ نخواهد شد مگر برای شکوفه‌های ارغوان کنار ساختمان ابن‌سینا، برای درختچه‌های گل‌نارنجی باغچه‌ی دلگشا...

من دلم تنگ نخواهد شد، مگر برای بوته‌های رز...