این دو نفر


زندگی، تجربه‌ی مشترک

جمعه ۱۳٩۳/۳/۱٦

گاهی به این فکر می‌کنم که آدم‌ها چقدر وقت و پول و اعصاب‌شون رو صرف کارهای اشتباهی می‌کنند که ناشی از بی‌تجربه بودن‌شونه. یا خودشون رو از لذت‌هایی از زندگی محروم می‌کنند چون اصلاً خبر ندارند که چنین لذت‌هایی هم وجود داره! از چیزهای خیلی کوچیک و ساده بگیرید تا تصمیم‌ها و اتفاق‌های بزرگ زندگی حتی.

من عاشق شبکه‌های اجتماعی هستم. کلاً عاشق اجتماع‌جات هستم و از تنهایی بیزارم. معتقدم آدم‌ها با حرف زدن و در کنار هم بودن مدام در حال یادگیری هستند. «زندگی» رو یاد می‌گیرند، با شنیدن حرف‌ها و تجربه‌های دیگران. «اینترنت» به نظر من بزرگ‌ترین معجزه‌ی بشریته! من برخلاف خیلی‌ها که می‌گن تکنولوژی ِ ارتباطات ِ مجازی، آدم‌ها رو تنهاتر کرده، معتقدم که اتفاقاً کاملاً برعکسه. فاصله‌ها یه جورایی دیگه معنی ندارند. در این‌جا «دلتنگی» رو با «فاصله» اشتباه نکنیدآ! دلتنگی‌ها همچنان به قوت خود باقی هستند! اما حس می‌کنم به عنوان مثال، وقتی که من و خواهرم توی خونه‌هامون نشستیم و با وایبر با مامانم چت می‌کنیم شاید دیگه خیلی فرقی نداشته باشه که خونه‌ی من چهارهزار کیلومتر دورتره و خونه‌ی خواهرم دوکیلومتری خونه‌ی مامانم‌ایناست.

من عاشق حرف زدن با دیگرانم و عاشق شنیدن و دیدن چیزهای واقعی. شاید واسه همینه که فیلم‌های خیلی تخیلی رو نمی‌پسندم. دوست دارم از زندگی واقعی آدم‌ها بدونم، از احساسات‌شون در مواجه شدن با اتفاق‌هایی که واسه منم اتفاق افتاده یا می‌افته. کلاً دوست دارم بدونم چالش‌های زندگی دیگران چیه و نگاه آدم‌ها به اون چالش‌ها چه شکلیه. فیس‌بوک رو از این جنبه خیلی دوست دارم. دغدغه‌های هر آدم رو تا حدی نشون می‌ده و سبک زندگی‌شون رو. از اون بهتر وبلاگ خوندنه، وبلاگ‌هایی که روایت ساده‌ی یک جریان روزمره‌ی زندگی هستند حتی. وبلاگ نوشتن اما ساده نیست. به عنوان مثال، من به سختی می‌تونم از ترس‌هام بنویسم. بیان حس و تجربه اگرچه برای دیگرانی که می‌خونندش مفیده اما کار راحتی نیست.

گاهی به این فکر می‌کنم که کاش می‌شد به صورت منسجم تجربه‌ها و احساسات رو مستندسازی کرد و در اختیار بقیه‌ی مردم دنیا قرار داد. هر تجربه‌ای! کوچیک یا بزرگ، خوب یا بد، شکست یا موفقیت، … . هر حسی! لذت یا انزجار، وحشت یا امنیت، غم یا شادی، … . ایده شبیه به یه وبلاگ دسته‌جمعی می‌مونه مثلاً. جایی که هر آدمی می‌تونه بیاد و بنویسه. کسی نظر نمی‌ده البته! همه فقط داستان‌هاشون رو به اشتراک می‌ذارن. همه چیز باید یه طور خوبی دسته‌بندی بشه فقط، خیلی موضوعی و خیلی جزئی. تجربه‌هایی مثل از دست دادن عزیز، از دست دادن فرزند، تولد اولین و دومین و چندمین فرزند، تجربه‌ی عاشقی، تصادف‌های رانندگی، تجربه‌های سفر، تجربه‌های آشپزی، تجربه‌های خیاطی، تجربه‌های باغبونی، تجربه‌ی آزادی‌های یواشکی، رفتارها و پاسخ‌ها و برخوردهای اجتماعی، تجربه‌های شوهرداری، همسرداری، خانه‌داری...

می‌دونم هر کی اهل نوشتن باشه همه‌ی اینا رو یه جایی می‌نویسه بلاخره، اما ایده اینه که بشه راحت پیداشون کرد. هنر در دسته‌بندیه. کاش می‌شد تمام زندگی انسان رو categorized کرد. رده‌بندی کرد، تمام جنبه‌های مادی و غیرمادی زندگی انسان رو، از مایحتاج روزانه گرفته تا مخفی‌ترین احساسات آدمی. که این‌طوری آدم‌های تنها همدیگه رو پیدا کنند و بفهمند که اون‌قدرا هم تنها نیستند. تا همه‌مون بفهمیم که ما آدم‌ها اگرچه هر کدوم‌مون خیلی خیلی منحصربه‌فرد هستیم اما اشتراک‌های عجیب بسیار زیادی هم با آدم‌های مختلف دیگه داریم و دلگرم بشیم از این‌که تنها رَهرو در این راه زندگی نیستیم.

پی‌نوشت: گاهی وقتا که می‌بینم یه کسی توی یه فرودگاهی داره گریه می‌کنه دلم می‌خواد برم بهش بگم که بیا بغلم، من می‌فهمم چته! کاش زبون همه‌ی آدم‌های دنیا رو بلد بودم.