این دو نفر


آرزوی گندم‌زار

سه‌شنبه ۱۳٩۳/٤/۱٠

اولین بار که پا به آلمان گذاشتم یک سفر ده روزه بود که برای یه ورک‌شاپ توی دانشگاه اشتوتگارت اومده بودم. اون روزها می‌تونم بگم در سخت‌ترین برهه از دوره‌ی شیش ساله‌ی دکترام بودم از نظر روحی روانی! بین دانشگاه اشتوتگارت و مؤسسه‌ی مکس پلانک (جایی که از فردا کارم رو رسماً توش شروع می‌کنم) یک مسیر ِ سبز از جنگل و مزرعه و دریاچه و گندم‌زار و بعضاً گله‌ی گاو و گوسفند بود که وقتی از توش رد می‌شدم توی دلم می‌گفتم یعنی آدم چقدر باید خوشبخت باشه که هر روز از این مسیر ِ سبز، قدم‌زنان بره محل کارش و عصر برگرده! تازه توی محل کارش، میز و کامپیوتر داشته باشه، تازه سر ماه پول هم بهش بدن! امروز که قدم‌زنان از گندم‌زار رد می‌شدم یاد اون روز افتادم. اون موقع‌ها آرزوهای ساده‌تری داشتم چون هنوز نمی‌دونستم آغوش یار چه شکلیه.* به این فکر کردم که آرزوها «زمان» دارند و اگر تاریخ‌شون بگذره مزه‌شون هم کم‌رنگ می‌شه.

امروز که از گندم‌زار رد می‌شدم آرزو کردم یه روزی این گندم‌زار مال من باشه. صبح‌ها دستمال به سرم ببندم و با دعای باران برم سر زمین. شخم بزنم و دونه بکارم... آغوش یار هم همون نزدیکی‌ها باشه، کنار دریاچه، زیر سایه‌ی درخت سیبی یا گیلاسی. حالا دیگه من از فردا هر روز با خیالش از گندم‌زار رد می‌شم تا شاید این روزها هم مهربون‌تر از من عبور کنند...

* اولین بار وقتی که محبوب آذری بغلم کرد توی گوشم گفت: «پس آغوش یار این شکلیه که حافظ انقدر توی شعرهاش ازش تعریف کرده!»

بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم *

دوشنبه ۱۳٩۳/٤/٢

خلاصه این که قصه‌ی «عبور» رو باید زندگی کرد، بدون ناله و بدون ایست!

فردا درست سه سال می‌شه که برای اولین بار «شهر» رو دیدم و محبوب آذری رو و پیچ سبز پلاون و خونه‌ای رو که در امتداد مسیر سبزهبه در و دیوارهای این خونه نگاه می‌کنم که پر از گوشه‌های دنج پرخاطره است و با خودم فکر می‌کنم که من آیا روزی جایی باز خونه‌ای خواهم داشت که انقدر دوستش داشته باشم؟ نمی‌تونم تصور کنم که بعد از رفتنم چقدر دلتنگ شمعدونی‌ها و ارکیده‌ها بشم، و دلتنگ آلاچیق زیر درخت گیلاس، و دلتنگ قطار شهری شماره‌ی سه وقتی از پیچ سبز پلاون رد می‌شهمطمئنم هیچ‌کسی تو این دنیا نیست که به اندازه‌ی من سرازیری این پیچ سبز رو با دوچرخه رفته باشه در حالی که سیروان توی گوشش می‌گه «دوست دارم زندگی رو» و دوست داشته باشه زندگی رو اون‌قدر که من دوست داشتمو برای شهری که آدم رو عاشق می‌کنه راهی به جز عاشقش شدن نیست...

حالا برای من و محبوب آذری، یک نقطه، فقط یک نقطه روی کره‌ی زمین هست که اونم یه جایی توی همین شهره، جایی که ما برای اولین بار همدیگه رو دیدیم و درست یک سال بعدش شروع یک عمر عاشقی رو جشن گرفتیمما تمام عشقی رو که خیلی‌ها سعی می‌کنند از توی کتاب‌ها یاد بگیرند، از روز اول بلد بودیم، تمام و کمال، با همه‌ی جزییاتشانگار که از قصه‌ها یاد گرفته بودیم:

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود

روبه‌روی بچه‌ها، قصه‌گو نشسته بود

قصه‌گو قصه می‌گفت، از کتاب قصه‌ها

قصه‌های پرنشاط، قصه‌های آشنا

قصه‌ی باغ بزرگ، قصه‌ی گل قشنگ

قصه‌ی شیر و پلنگ، قصه‌ی موش زرنگ

آقای حکایتی، اسم قصه‌گوی ماست

زیر گنبد کبود، شهر خوب قصه‌هاست

زیر گنبد کبود، شهر خوب قصه‌هاست...

که توی این شهر، قصه‌ی «دوستت دارم» رو باید زندگی کرد که زیباترین داستان کتاب قصه‌هاست، لحظه به لحظه‌اش، هر حال و هر نَفَسش...

وقتی که صبح صدای آواز محبوب آذری می‌پیچه توی خونه که می‌گه «تمام دنیا یک طرف، تو یک طرف، عزیزم!»،

وقتی که ظهر خونه پر می‌شه از عطر لیموی تازه و سالاد شیرازی و نعنا و پونه،

وقتی که شب توی سکوت و مِه، زیر نور ماه و سایه‌ی ابر، دست همدیگه رو می‌گیریم و توی پیچ سبز پلاون قدم می‌زنیم،

و این قصه‌ی ما همچنان ادامه داره حتی اگر من این روزها چمدون می‌بندم و از این شهر خوب قصه‌ها سفر می‌کنم تا باز قصه‌ی «عبور» رو زندگی کنم، بدون ناله و بدون ایست...

عنوان ِ کتابی از نادر ابراهیمی