این دو نفر


گُلِ نازِ من

دوشنبه ۱۳٩۳/۸/٥

دیروز برای اولین بار باهاش حرف زدم. نزدیک به سه سال هست که می‌شناسمش. دختری که امسال کلاس سوم دبیرستانه و مادرش تقریباً هم‌سن منه. سه ساله که هزینه‌ی تحصیلش رو تقبل کردم و ماهیانه مبلغ ناچیزی براش می‌فرستم. توی کارنامه‌ی پارسالش دیدم که نمره‌ی فیزیکش کم شده در حالی که نمره‌ی ریاضی‌ش خیلی بالاست. توی گزارش هزینه‌هاش نوشته بودند که فیزیکش ضعیفه و به کلاس تقویتی احتیاج داره. دیروز برای اولین بار بهش زنگ زدم که بگم من چهارده ساله که دانش‌جو، معلم، محقق فیزیک بودم و هستم و چه حیف که پیشش نیستم تا خودم بهش فیزیک یاد بدم.
اما دیروز فهمیدم که چقدر بیش‌تر از نیازی که اون به من داره، من به اون نیاز دارم.
بهش گفتم عکست رو کنار دار قالی دیدم و می‌دونم که توی قالیبافی به مامانت کمک می‌کردی. گفت که ما خیلی اصرار کردیم که بتونیم از «بنیاد کودک» آدرس شما رو بگیریم و یکی از قالیچه‌هایی که بافتیم براتون بفرستیم. ولی گفتند نمی‌شه آدرس‌تون رو به ما بگن.
و من دیروز فهمیدم که «بخشنده» بودن به وسعت مالی خیلی ربط نداره! به وسعت قلب آدم‌ها ربط داره...
پیشنهاد می‌کنم به این‌جا یه سر بزنید: http://www.childf.com/
نه به خاطر بچه‌هایی که نیازمند کمک‌های شما هستند. به خاطر خودتون که نیازمند کمک به این بچه‌ها هستید.