این دو نفر


این تلخی شیرین

یکشنبه ۱۳۸٦/٤/۳

جوک یا لطیفه؟

اولی اصولاً طبق تعریف امروز جامعه‌ی ما هرچیز هذل و طنز و خنده‌آوری است که گویا تابع هیچ اصل اخلاقی هم نیست. گاهی توهین‌آمیز، بی‌ادبانه و بی‌مزه است.

گرچه اصولا از جوک شنیدن استقبال می‌کنم ولی باید از فیلتر شدنش مطمئن باشم. به خصوص از جوک‌هایی که ایده‌ی ناب هوشمندانه‌ای دارند خیلی خوشم می‌آید.

و اما لطیفه، از اسمش پیداست که حاوی نکته‌ی لطیف و شیرینی است. در ادبیات کهن ما لطایف از جایگاه ویژه‌ای برخوردار بودند و وسیله‌ای برای بیان نکات عمیق اجتماعی، سیاسی و انسانی محسوب می‌شدند و در عین شیرینی و طنازی هیچگاه هم خارج از حوزه‌ی اخلاق نبوده‌اند.

دیروز در مجله‌ای معرفی کتاب "لطایف‌الطوایف" فخرالدین علی صفی (قرن 9و10) را دیدم که لطیفه‌های جالبی داشت:

1-      منصور خلیفه، عربی شامی را گفت که "چرا شکر حق سبحانه به جای نمی‌آری که تا من بر      شما حاکم شده‌ام، طاعون از میان شما دفع شده است؟" عرب گفت "حق سبحانه از آن عادل‌تر است که دو بلا یک‌جا بر ما بگمارد."

2-      گران جانی بی‌ادبی می‌کرد. عزیزی او را ملامت نمود و او گفت: "چه کنم آب و گل مرا چنین سرشته‌اند." گفت: "آب و گل تو را نیکو سرشته‌اند، اما لگد کم خورده است!"

3-      شاعری در مدح خواجه‌ای بخیل قصیده‌ای بگفت و بر او خواند. هیچ صله نداد. یک هفته صبر کرد و اثری ظاهر نشد. قطعه‌ی تقاضایی بگفت و بگذرانید، خواجه التفات ننمود.

بعد از چند روز هجو کرد. خواجه خود را به آن نیاورد. شاعر بیامد و بر در خانه‌ی او مربع (چهارزانو) بشست. خواجه او را دید که به فراغت نشسته است. گفت:" ای مبرم(سمج) بی‌حیا! مدح گفتی، هیچت ندادم. قطعه‌ی تقاضایی آوردی، پروا نکردم. هجو کردی، خود را به آن نیاوردم. دیگر به چه امید اینجا نشسته‌ای؟"

گفت: "بدان امید که بمیری و مرثیه‌ات نیز بگویم." خواجه بخندید و او را صله‌ی نیکو بخشید.

جالب اینجا بود که بعضی از این لطیفه‌ها با زبان و ادبیات امروزی بین ما رواج دارد و مضمون آن‌ها مستقیما از لطایف همین کتاب گرفته شده‌است.