این دو نفر


نذارید منو ببرند

سه‌شنبه ۱۳۸٦/٤/۱٢

آره، می‌دونم. همه چیز رو می‌دونم. می‌دونم این‌جا موندن و درس خوندن سخته. آره، یادم هست که استادم دیگه نیست. می‌دونم کسی نیست که باهاش کارم رو ادامه بدم. می‌دونم اونا هنوز هیچی نشده حاضرند پول بلیت هواپیما و هزینه‌ی اقامت یک‌هفته‌ای من رو بدن ولی این‌جا سه ماه طول می‌کشه تا دست‌مزد کارم رو بپردازند. می‌دونم اون‌جا سه ساله دکترا می‌گیرم ولی اگه این‌جا بمونم حداقل تا پنج سال دیگه هیچ خبری نخواهد بود. می‌دونم اگه برم اون‌جا، از روز اول عنوان پایان‌نامه‌ام رو می‌دونم ولی اگه این‌جا بمونم تا سال آخر هنوز دارم توی مسأله‌های جورواجور دست و پا می‌زنم. می‌دونم اگه برم اون‌جا، یه کسی هست که اسمش استاد راهنماست و نگران منه ولی اگه این‌جا بمونم هیچ‌کس نگران من نخواهد بود. می‌دونم اگه برم اون‌جا، دنیای جدیدی رو می‌بینم و زندگی متفاوتی رو تجربه می‌کنم ولی اگه این‌جا بمونم تا سال‌ها بعد باید، همین خیابون‌ها، همین ساختمون‌ها، همین مردم و همین زندگی تکراری رو تحمل کنم. می‌دونم دانش‌جوهای دکترای این‌جا هر کدوم که فهمیدن من دکترا قبول نشدم، بهم تبریک گفتند! می‌بینم که شب و روز دارن از وضعیتشون می‌نالند و به محض این‌که موقعیتی براشون فراهم بشه و بتونند، از این‌جا می‌رن. می‌دونم هیچ‌کسی تا به حال این‌جا موندن رو بهم توصیه نکرده. ولی آخه نمی‌دونم چرا من دوست دارم همین‌جا بمونم. نه، نذارید منو ببرند. من نمی‌خوام برم. نه، من می‌خوام بمونم. نه، نه ...، نه ....