این دو نفر


آبدارچی

جمعه ۱۳۸٦/٤/۱٥

مدتی است جایی کار می‌کنم که به اقتضای فشرده بودن کار، گاهی از 9 صبح تا 9 شب در محل کار هستم. طبیعتاً در طول روز ناهار، عصرانه و چند بار چای و آب می‌خورم. در محل کارم، مثل اغلب محل کارها، کسی هست با عنوان آبدارچی که وظیفه‌اش پذیرایی از ما و جابه‌جا کردن وسیله و تمیز کردن اتاق‌هاست. آقای آبدارچی برای ما ناهار و عصرانه رو به موقع میاره، اما هر کس چای بخواد باید به او اعلام کنه تا براش بیاره. به این ترتیب، "این دو نفر" هیچ وقت اون‌جا چای نمی‌خورند. چون هر دوتاشون خجالت می‌کشند که از آقای آبدارچی بخوان براشون چای بیاره! از طرفی آقای آبدارچی که در این مورد، احساس وظیفه می‌کنه اجازه نمی‌ده کسی خودش چای بریزه. به همین خاطر من و فرنوش هر بار که می‌خواهیم چای بخوریم می‌ریم نزدیکی‌های آشپزخونه و به محض این‌که آقای آبدارچی رفت بیرون، می‌ریم و برای خودمون چای می‌ریزیم.

قبلاً هم این مشکل رو داشتم و فکر می‌کردم چون غالباً سن آبدارچی‌ها از من بیش‌تره من نمی‌تونم ازشون بخوام کاری برام انجام بدن یا عبارت دیگه نمی‌تونم بهشون دستور بدم. اما امروز این آقای آبدارچی پسرش رو که به نظر می‌رسید دوم یا سوم دبستان باشه، با خودش آورده بود و بعضی کارها رو می‌داد بهش که انجام بده. امروز نه تنها وضعیت من و فرنوش در مورد دستور دادن به آبدارچی برای آوردن چای، بهتر نشد که حتی نزدیک بود ظرف‌های ناهار رو هم خودم برم بشورم! طفلکی قدش به زور به شیر آب می‌رسید. قبل از ناهار هم یه بار قاشق‌ها رو ریخت روی زمین. آخه باباش نون و لیمو و نوشابه و ... رو علاوه بر قاشق‌ها داده بود دستش!

گاهی فکر می‌کنم کاش اصلاً این شغل وجود نداشت! آخه این خیلی غیراخلاقیه که مثلاً لیوان آب آدم رو یکی دیگه بیاد برداره و ببره بشوره. حداقل من از بچگی برام بدیهی شده که کارهای شخصیم رو نباید یکی دیگه انجام بده، علی‌الخصوص جمع کردن زباله‌ای که خودم مسؤول به وجود اومدنش بوده‌ام. اما بعد فکر می‌کنم شاید آقای آبدارچی مثل من به ماجرا نگاه نمی‌کنه. شاید اصلاً براش فرقی نمی‌کنه که کسی بهش دستور بده که چای بیار، آب ببر، اینو بده، اونو بده. از طرفی شاید اون‌قدر به این شغل نیاز داره که نبودش براش خیلی بدتر از تحمل این دستور شنیدن‌هاست که البته امیدوارم این‌طور نباشه.

جالبه که توی دانشگاه، اتاق 238 دانشکده که پیش از این متعلق به دخترهای کارشناسی ارشد بود، تبدیل به یک سطل آشغال بزرگ شده بود، چراکه هیچ‌کس نمی‌خواست به مستخدم دانشکده، که یه پسری هم سن و سال خودمون بود، بگه که بیاد اتاق رو جارو کنه! به هر حال چاره‌ای نیست. تنها کاری که می‌تونم انجام بدم اینه که از موضع پایین، با حالت ابراز نیازمندی و با حفظ احترام بسیار زیاد، خواهشم رو انجام بدم. اما این کار، در هر حال خیلی از من انرژی می‌گیره. می‌ترسم خطا کنم. خوشبختانه، تحقیر کردن به اندازه‌ی تحقیر شدن آزارم می‌ده.