این دو نفر


خدا هنوز من را دوست دارد

یکشنبه ۱۳۸٦/٥/٧

وقتی فکر می‌کنم یکی اون بالا نشسته که همه چیز رو در مورد من و بقیه‌ی دنیا می‌دونه، حس عجیبی پیدا می‌کنم. اغلب بهش فکر نمی‌کنم ولی یه وقت‌هایی یه هو صدام می‌زنه: "آهای! من حواسم به تو هست. تو هم حواست به من هست؟ می‌دونی داری چی کار می‌کنی؟" وقتی صدام می‌کنه اولش می‌ترسم. می‌ترسم اشتباهی کرده باشم. بعدش فکر می‌کنم که چه کاری انتظار داشته که انجام بدم ولی من متوجه نبودم. بعدش خوش‌حال می‌شم که هنوز داره به من توجه می‌کنه. مطمئن می‌شم که هنوز حواسش به من هست و منو به حال خودم نذاشته. بعدش مثل نوزادی می‌شم که بغل مامانش رو پیدا کرده، آرام و امن.

 

این روزها که گذشت روزهای عجیبی بود. انگار چند روزی در این دنیا نبودم. فرنوش نوشته که درگیر المپیاد بودیم و یک عالمه حرف نگفته داریم. تو همین یک ماه، چند بار منو صدا کرد. آخرین بار اصفهان بودیم. خیلی بلند سرم داد کشید.  شب دوم یا سومی بود که رفته بودیم اصفهان.

 

پی‌نوشت 1: تموم شد! همین! وقتی تا این‌جا نوشتم، به فرنوش نشونش دادم و گفتم می‌خوام ماجرای اون شب رو که با هم رفتیم بیمارستان بنویسم. فرنوش گفت که این به بقیه ربطی نداره. من هم دیگه بقیه‌اش رو ننوشتم. برای خوانندگان عزیزِ "این دو نفر"، به ویژه خودِ "این دو نفر" متأسفم، چون اگه می‌نوشتمش یادداشت قشنگی می‌شد.

 

پی‌نوشت 2: فرنوش خانوم! حالا خوبت شد؟