حج: عصیان تو از این جبر ابلهانه

"و اکنون، دو رکعت نماز، در مقام ابراهیم.

این جا کجاست؟ مقام ابراهیم، قطعه سنگی با دو رد پا، رد پای ابراهیم. ابراهیم بر روی این سنگ ایستاده و حجرالاسود – سنگ بنای کعبه – را نهاده است،

بر روی این سنگ ایستاده است و کعبه را بنا کرده است.

تکان دهنده است! فهمیدی؟

یعنی که پا جای پای ابراهیم! کی؟ تو!

وه که این توحید با آدمی چه‌ها می‌کند ..." *

چند روز بعد از این‌که از مکه برگشتم با دوست عزیزی که در فاصله‌ی نه چندان دور از منه اما تا حالا ندیدمش(!)، مکاتبه می‌کردم. دوست دارم یه قسمت‌هایی از اون مکاتبه رو (البته با کمی تغییر) منتشر کنم:

"می‌گن اولین لحظه‌ای که آدم چشمش به خونه‌ی خدا می‌افته هر دعایی بکنه برآورده می‌شه. در آستانه‌ی ورود به مسجدالحرام، روحانی کاروان‌مون مدام به ما یادآوری می‌کرد که دعاهاتون رو توی راه تا رسیدن به کعبه با خودتون تکرار کنید که مبادا اون لحظه چیزی یادتون بره! اما واقعاً از توان من خارج بود که اولین نگاهم به کعبه رو تصور کنم و دعاهام رو تمرین کنم! توی اون لحظه‌ها من چنان می‌ترسیدم و چنان اضطرابی داشتم که اسم خودم رو ازم می‌پرسیدند یادم نبود! احساس می‌کردم همه‌ی وجودم داره از لابه‌لای منافذ پوستم می‌زنه بیرون! همه‌ی تنم مور مور می‌شد! قلبم می‌خواست از جا کنده بشه! هیچ وقت توی زندگیم اون‌قدر بی‌تاب بودم! هم شوق داشتم هم می‌ترسیدم! مغزم کاملاً تعطیل شده بود! انگار توی یه طوفان بودم که اختیاری از خودم نداشتم ولی یکی داشت من رو می‌کشید که به خونه برسونه! هم یه جورایی خوب بود هم یه جورایی بد!

لحظه‌ای که من کعبه رو دیدم واقعاً احساس می‌کردم که توی فضا شناورم! نه کسی رو می‌دیدم، نه صدایی می‌شنیدم! فقط بودن ِ خودم رو حس می‌کردم و کعبه رو! سجده کردم و با حال عجیبی که داشتم تنها چیزی که می‌تونستم بگم این بود که "خدایا من رو ببخش!" نمی‌دونم چرا این جمله رو می‌گفتم! اصلاً قرار نبود این رو بگم! اصلاً حتی تا پیش از اون لحظه، این جمله از ذهنم هم نگذشته بود! نمی‌دونم اون لحظه از بابت چی احساس گناه کردم! هنوز هم نمی‌دونم چرا این جمله‌ی غیرمنتظره رو اون‌قدر بی‌وقفه به زبون می‌آوردم و تکرار می‌کردم!

موقع اولین طواف، چشم از کعبه برنمی‌داشتم! همه داشتند پشت سر روحانی کاروان دعاهای زیبای طواف رو تکرار می‌کردند ولی من لب‌هام باز نمی‌شد از هم! هنوز نمی‌تونستم به چیزی فکر کنم! هنوزم مغزم تعطیل بود و توی فضا شناور بودم!

بعد از طواف و نمازش پشت مقام ابراهیم، آب زمزم که خوردم و به صورتم زدم، تازه یادم افتاد که من کی هستم و این‌جا کجا بود. دوباره فهمیدم که زمان داره مثل همیشه می‌گذره و زندگی داره مثل همیشه پیش می‌ره! دیگه احساس وحشت و اضطراب نمی‌کردم. قلبم آروم شد. گریه‌هام بند اومد. حس شیرینی داشتم: پایان یک تلاطم نفس‌گیر و رسیدن به آرامش. فهمیدم که پاهام حالا دیگه روی زمینه و باید زندگی عادی رو ادامه بدم!

بعد از اون روز، هر وقتی که سرم رو می‌ذاشتم روی قرنیز خونه‌ی خدا و گریه می‌کردم (این کار رو به طرز عجیبی دوست داشتم!) نمی‌تونستم هیچ حرفی به زبون بیارم! کلمات از ذهنم می‌گذشتند اما به زبونم نمی‌اومدند! فقط نفس عمیق می‌کشیدم و آرامش عجیبی پیدا می‌کردم. توی دلم می‌گفتم اون که بهتر از خودم می‌دونه توی قلبم و ذهنم چی داره می‌گذره! من چی رو براش به زبون بیارم؟!! هر چیزی که می‌خواستم از خدا بخوام پیش خودم می‌گفتم اون که بهتر از من مصلحت دنیا رو می‌دونه! من چرا برای آینده‌ای که نمی‌شناسمش ازش چیزی تقاضا کنم؟! تنها دعایی که می‌کردم دعاهای زیبای سعی و طواف بود که می‌خوندم و فکر می‌کردم و لذت می‌بردم."

 

چند شب پیشا خواب می‌دیدم که توی حیاط مسجدالحرام هستم و داره بارون میاد و پرنده‌هاش هم دارند توی آسمونش پرواز می‌کنند. زمان طولانی بود و من عجله‌ای نداشتم. رفتم به سمت رکن یمانی کعبه و حجرالاسود رو زیارت کردم. بعدش سرم رو روی قرنیز خونه‌ی خدا گذاشتم و آروم گریه کردم ...

چند دقیقه پیش، با مامانم‌اینا صحبت کردم. می‌گفتند از روی کوه‌های مکه آب بارون سرازیر شده و خیابون‌های مکه پر از آبه. می‌گفتند کعبه زیر بارونه و پرنده‌هاش توی آسمون و ... منم زیر بارون اشک‌هام بودم ...

* از کتاب حج، دکتر علی شریعتی (می‌خواستم اون بخش کتاب حج رو بنویسم که از قربانی کردن اسماعیل می‌گه و این‌که چه جدال عظیمی در ابراهیم درگرفته، دیدم طولانیه دیگه ننوشتمش! ولی شاهکاره اون قسمت‌هاش! بند بند وجودم از هم باز می‌شه هر بار که می‌خونمش!)

پی‌نوشت برای دوست عزیز: ممنون که به خاطر تو مجبور بودم این‌ها رو بنویسم! حس می‌کنم ای‌میل‌هایی که اون روزها به هم می‌فرستادیم تکمیل کننده‌ی سفر من بودند!

 


زهرا