این دو نفر


فلاش‌بک

جمعه ۱۳٩٤/٩/٦

هوا امروز خاکستریه و من طبق معمول هر روزِ کاری هفته، پشت میزم نشستم و با مداد مشغول کشیدن دایره و خط و نوشتن اعداد هستم. نوک مداد پهن شده. خط‌ها رو کلفت می‌کشه. از بچگی به پهن بودن نوک مداد حساسیت داشتم. خط‌های کلفت به نظرم زیادی کثیف و خشن بودند. وقتی دبستان می‌رفتم همیشه باید با مداد نوک‌تیز مشق‌هام رو می‌نوشتم. مدادهام رو تند تند می‌تراشیدم. اون قدیما، دهه‌ی شصت، جنس مدادها و مدادتراش‌ها هم مثل کاغذهای کاهی و تیره‌ی دفترها، بد و بی‌کیفیت بود. موقع تراشیدن‌شون تا نوکش می‌خواست یه کم تیز بشه، یه هو از بیخ می‌شکست. تحمل مداد قدکوتاه هم نداشتم. دوست داشتم مدادم بلند باشه. از نصف که کوتاه‌تر می‌شد دلم می‌خواست مداد جدید بردارم. وقتی مداد کوتاه می‌شد تندتر و تندتر می‌تراشیدمش. حتی از شکستن نوکش خوشحال هم می‌شدم فکر کنم. برادرم به پهنی نوک و قدکوتاهی مدادش توجهی نمی‌کرد. دفتر مشقش همیشه به نظر من سیاه میومد. ولی ظاهراً اهمیتی نداشت، چون همیشه نمره‌های خوب می‌گرفت. یادمه کلاس اول دبستان بودم. زمستون بود. نهایت زمستون توی اندیمشک یه بارون مفصل بود و بعدشم سیل و آب‌گرفتگی خیابون‌ها و پیاده‌روها و جوب‌ها! اون روز آسمون سیاه بود، سیاه‌تر از آسمون امروز اشتوتگارت. شیفت بعد از ظهر بودم، روز پنج‌شنبه، زنگ آخر. زنگ آخرمون طولانی‌تر بود همیشه. یک ساعت و نیم بود که وسطش یه تک‌زنگ می‌زدند یعنی الان وسط زنگه، ولی زنگ تفریحی در کار نبود. یک ساعت و نیم رو یه کله باید پشت میز، روی نیمکت می‌نشستیم. گاهی وقتا از معلم اجازه می‌گرفتیم و مقنعه‌هامون رو بالا می‌زدیم. احساس پرنسس شدن داشتیم در اون حالت. زنگ آخری نه معلم حال و حوصله داشت و نه ما بچه‌ها. همه منتظر بودیم زنگ بخوره و بریم خونه و آخر هفته‌مون رو شروع کنیم. رعد و برق و بارون شدیدی بود. تو اون هوای تاریک و گرفته، یه هو آسمون با نور شدید برق روشن می‌شد و بعد از چند ثانیه صدای انفجار رعد! معلم داشت دیکته‌های اون روز رو که توی دفتر دیکته‌هامون نوشته بودیم صحیح می‌کرد و دفترها رو دونه دونه بهمون پس می‌داد. یه سرمشقی هم داده بود به ما شامل ده پونزده تا کلمه که از هر کدوم باید یک خط می‌نوشتیم تا ما هم سرمون گرم باشه. من بی‌حوصله بودم و مدادم قدکوتاه و نوک‌پهن! کلمه‌ها رو اون قدر درشت نوشتم که توی هر خط فقط سه تا کلمه جا شده بود. خواهرم کلاس پنجمی بود. یادم نیست چرا اون زنگ معلم نداشتند و یادم نیست چرا ما اون زنگ به جای کلاس، توی سالن راهروی مدرسه نشسته بودیم و مشق می‌نوشتیم. به هر حال، من مشقم رو تموم کرده بودم و بی‌صبرانه منتظر تموم شدن مدرسه بودم که خواهرم دفتر مشقم رو دید. احتمالاً توی دلش خجالت کشید که خواهر کوچیک‌ترش انقدر بدخط و کثیف مشق نوشته. پاک‌کنم رو برداشت و تمام مشقم رو پاک کرد. مدادم رو تراشید و بهم گفت که باید دوباره بنویسم. یادم نمیاد از این کارش ناراحت شده باشم. انگار خودمم می‌دونستم این مشقی که نوشتم در خور من نیست! دوباره نوشتم. با مداد نوک‌تیز. این بار توی هر خط پنج شیش کلمه جا شد. رد سیاه پاک‌کن بی‌کیفیت دهه‌ی شصتی روی پس‌زمینه‌ی مشقم مونده بود. ولی من تلاشم رو کردم تا اون ننگ خرچنگ قورباغه‌ای رو جبران کنم. بعدها مداد نوکی اومد بازار. رؤیایی باورنکردنی بود برای من. هر چند مغزهای مداد نوکی‌ها هم مثل همه‌ی بقیه‌ی چیزهای اون زمان بی‌کیفیت بودند و گاهی حس می‌کردم دارم با سوزن روی کاغذ فشار می‌دم، گاهی هم فشار ناشی از عصبانیتم کاغذ رو تا آستانه‌ی پاره کردن می‌خراشید.

حالا روی میزم یک دسته مداد دارم با کیفیت مرغوب اصل ساخت آلمان. یه مداد تراش خوب هم دارم که هر از گاهی برش می‌دارم و نوک مدادهای استفاده‌شده رو باهاش تیز می‌کنم. نوک این مدادها معمولاً دیگه از بیخ نمی‌شکنه. یه دور از روی گوشت مداد تراشیده می‌شه و سر کربنی مداد هم تیز می‌شه. رییسم اولین بارهایی که دست‌خطم رو می‌دید بهم گفت که تو چون حروف فارسی رو مثل نقاشی رسم می‌کنی تسلط خوبی روی مداد داری. واسه همینه که انقدر حروف انگلیسی رو هم قشنگ می‌تونی بنویسی. من لبخند زدم. خبر نداره که برای این دست‌خط چقدر دود چراغ خوردم و چقدر مداد تراشیدم و مشق نوشتم. هفته‌ی پیش با یکی از همکارام (همون مسافری از هند که چی‌توز موتوری دوست داره) تصمیم گرفتیم یه پند اخلاقی روی تخته‌سفید آشپزخونه‌ی محل کار بنویسیم خطاب به اون دسته از همکاران که ظرف‌های نشسته‌شون رو توی آشپزخونه رها می‌کنند و منتظرن ظرف‌ها خود به خود شسته بشن و برن توی کابینت‌ها سر جاهاشون بشینن. متن رو همکارم انتخاب کرد و من هم زحمت نوشتنش رو بر عهده گرفتم. مخفیانه این کار رو کردیم و کسی نمی‌دونست که کی اون پیام رو نوشته. فقط این روزها وقتی توی آشپزخونه‌ام می‌بینم که همکاران میان و نوشته رو می‌بینند و از دست‌خط نویسنده تعریف می‌کنند. توی دلم خوشحال می‌شم و به خط خودم می‌بالم. حس می‌کنم در این سال‌های اخیر، تایپ کر‌دن‌ها مجال بروز رو از انگشتان هنرمند من ربوده و این توانایی من به حاشیه رونده شده. رییسم خودش خیلی بدخطه. در این حد که یه وقتایی متن‌های من رو با دست تصحیح می‌کنه و به من می‌ده که اصلاحات رو وارد کنم، اما گاهی که ازش می‌پرسم چی نوشته خودشم نمی‌تونه بخونه! باید دوباره فکر کنه تا یادش بیاد چی می‌خواسته بنویسه. اما هنر رو دوست داره و خیلی هم اهل بازدید از نمایشگاه‌های هنریه حتی! چند وقت پیش به من می‌گفت تو می‌تونی با کاغذهای چرک‌نویست یه گالری بزنی. من لبخند زدم. عکس ذرات کروی غوطه‌ور در سیال نیوتنیم رو با یه نرم‌افزاری رسم کردم، پرینتش کردم و زدم به دیوار پشت میزم. خیلی تمیز و قشنگه، ولی من هنوز شکل‌هایی که خودم روی کاغذ می‌کشم رو بیش‌تر دوست دارم. حتی اگر نوک مدادم پهن باشه...