این دو نفر


تغییری باش که می‌خواهی در جهان ببینی

شنبه ۱۳٩٥/٩/٦

این روزها هوا کم‌کم دیگه زود تاریک می‌شه و حال و هوای کریسمس داره همه جا رو پر می‌کنه. خیلی منتظر این حال و هوا بودم. جنب و جوشی جریان می‌گیره از جنس روزهای آخر اسفند در ایران. حتی فکر کردن بهش دوست‌داشتنیه. دو سه سال پیشا بود، اول دسامبر اومدم درسدن و اول ژانویه برگشتم تهران. اون سال، تمام ماه دسامبر تا وقتی که «بازار کریسمس» درسدن برقرار بود هر شب دو نفری (یا گهگاه با دوستان) می‌رفتیم بیرون. واقعاً هر شب! تصویر کریسمس اون سال برام شده سیبیل یخ‌زده‌ی محبوب آذری و اسنک‌هایی که توی بازار می‌خوردیم و قطار شماره‌ی سه که ما رو شب برمی‌گردوند خونه. اون روزها تحت فشار بودم. این رو از حال و هوای نوشته‌های قدیمیم می‌تونم بفهمم. اما اون فشار هیچ جای این تصویر نیست. تصویر توی ذهنم شبیه به این تبلیغات تلویزیونی کریسمسیه که یه خانواده‌ی خوشحال رو نشون می‌ده توی یه خونه‌ی گرم و برف درشت می‌باره پشت پنجره و همه چی آرومه، ما چقدر خوشبختیم و اینا. راستش وقتی فکر می‌کنم می‌بینم من از دوره‌های دیگه‌ی زندگیم هم تصویرهای اغلب مثبتی توی خاطرم دارم. اما یه نگرانی تازگی‌ها در من به وجود اومده که داره اذیتم می‌کنه. اونم اینه که حس می‌کنم مدتیه این تصویرسازیه متوقف شده. مدتی هست که حال و هوای زندگیم گنگ شده انگار. رنگ و بوش کم شده یه جورایی. خودم یه حدس‌هایی در مورد دلیلش می‌تونم بزنم البته. می‌خوام بندازم تقصیر این «گوشی هوشمند»م! البته نه تقصیر همش، فقط اون بخشی که روابط اجتماعی رو مثلاً می‌خواد بسازه. مستقیم بگم آقا جان! همون «تلگرام» و خلاص! من شخصاً از همون اوایل ورودم به دنیای مجازی در عنفوان جوانی، نمی‌دونم چرا یه تقدسی برای وبلاگ و ای‌میل قائل بودم که برای سایر ارکان دنیای مجازی مخصوصاً در زمینه‌ی شبکه‌های اجتماعی مطلقاً اون حس رو نداشتم. الان ولی دارم می‌فهمم چرا. چون اینا ماندگارند و بقیه باد هوان. هنوزم با خوندن یه یادداشت می‌تونم برگردم به ده پونزده سال پیش و تصویرهای خوب (یا بد) گذشته‌ام رو به راحتی با جزییات به خاطر بیارم. حال و هوا کاملاً برام زنده می‌شه. آیا تلگرام می‌تونه ده سال دیگه چنین نقشی برام داشته باشه؟ خب همین الانشم نداره. همه چیز توی تلگرام در لحظه تمام می‌شه. جوک‌هایی که می‌خندونندم و بعد یادم می‌ره. عکس‌هایی که می‌بینم ولی اکثرشون برام هیچ جذابیتی ندارند. مطالبی که می‌خونم اما اغلب به نصفه نرسیده رهاشون می‌کنم چون قابل اعتماد نیستند و مردم فقط به منظور اثبات خون پاک آریایی که در رگ‌هاشون قل‌قل می‌زنه بازنشر و اطلاع‌رسانی می‌کنند. پس چی می‌مونه؟ یه ارتباط زودگذر با دوستان و خانواده. که چی بشه؟ یادمه چندین سال پیش که هنوز چندان خبری از این مدل ارتباط نبود، من با زحمت و مشقت فراوان دونه دونه همکلاسی‌های دوران مدرسه‌ام رو از روش‌های سنتی چاپار و تلفن و ای‌میل پیدا کردم و یه گروه ای‌میلی ساختم. اوایلش خیلی خوب بود. همه‌مون هیجان‌زده بودیم. حرف‌های جالب می‌زدیم. هنوز هم سر زدن به آرشیو ای‌میل‌های اون گروه برام خیلی جذابه. حتی به اندازه‌ی سر زدن به آرشیو این‌دونفر. اما از وقتی پامون به تلگرام (در واقع به «وایبر» که قبل از تلگرام مد شده بود) باز شد، گروه ای‌میلی از رونق افتاد و نوع ارتباط‌مون عوض شد. حالا دیگه هیچ آرشیوی وجود نداره. گاهی حتی دلم برای بعضی بحث‌های جالب‌مون تنگ می‌شه اما دیگه دسترسی بهشون نیست. گهگاه حال و هواش رو به یاد میارم اما خیلی کمرنگ و زودگذر. همونم به زودی فراموش می‌کنم قطعا. قبلاً حتی آهنگ‌هایی بود که تبدیل به حال و هوا می‌شدند برام. مثلاً آلبوم «و اما عشق» آریان من رو پرتاب می‌کنه به واحد ۱۱۷ بلوک یازده خوابگاه طرشت دو. چون واحد روبه‌رویی‌مون یه تعدادی از بچه‌های باحال هم‌ورودی‌مون بودند که هر روز «پنجره رو باز می‌کردند و عشق رو صدا می‌کردند» و ما همسایگان هم مستفیض می‌شدیم. آلبوم «ناجی» معین می‌شه خود فیزیک هالیدی و کلکولس (کی بود نویسنده‌اش؟ همون جلد صورتی ستاره‌ای خوشگله!). آلبوم «یادگاری» سیاوس قمیشی می‌شه نمودار ۷ تا ۱۱ این مقاله! آلبوم‌های پالت و «خونه‌ی ما»ی مرجان فرساد هم به نوبه‌ی خودشون تصویرهایی از دوره‌های مختلف سال‌های اخیر رو برام ساختند. اما حالا چی؟ نگرانم از این بی‌تصویری! حتی راستش یه مقدار نگرانم که نکنه مشکل از خودم باشه! تجربه‌ام می‌گه که من از دوره‌های یکنواخت در زندگیم، هر چقدر هم که در اون دوران تحت فشار بودم، اما تصویرهای «همه چی آرومه، من چقدر خوشبختم»ی می‌ساختم بعدها، ولی نمی‌دونم چرا این دوره‌ی یکنواخت برام بی‌صدا و بی‌تصویر شده انگار! دغدغه‌های تازه‌ی زیادی توی ذهنم میاد اما ثبت نشده از بین می‌رن و همین از بین رفتن‌شونه که حس و حال رو هم با خودش نابود می‌کنه. حیف از روزهای عمر که فراموش بشن. به فکر افتادم که روتین‌های جدید برای خودم بسازم. تلگرام رو دور نمی‌اندازم چون استفاده‌های خوبی ازش می‌برم اما باید تدبیری بیاندیشم که این کم‌عمق شدن لحظاتم به تصویر این روزهام کم‌تر خدشه وارد کنه. نگرانم که زیبایی پاییز امسال رو فراموش کنم و داغی تابستون گذشته رو. ولی نمی‌خوام بذارم این زمستون از دستم در بره دیگه. از همین لحظه تصویرش رو آغاز می‌کنم با لیوان چای داغ و سیاهی شب‌های پشت پنجره و جمعه‌های انتظار...
بعدنوشت: این یادداشت رو که هوا کردم متوجه شدم درست یک سال از هوا کردن آخرین مطلب می‌گذره. یکسانی تاریخ‌ها برام جالب بود!