این دو نفر


سین هشتم *

چهارشنبه ۱۳٩٦/۱/٢

سال نود و پنج هم تموم شد. نوروز نود و شش رو جشن می‌گیرم به مناسبت همه‌ی اتفاق‌های خوبی که سال پیش برام افتاد. اکثر این پیام‌های تکراری تلگرامی از سال گذشته فقط درگذشتگان و فروریختگان رو یادآوری می‌کنند و می‌گن آخیش که این سال نحس تموم شد. من بیزارم از این نگاه منفی. سالی که رفت برای من پر بود از اتفاق‌های شیرین و همچنین تلخ که همه جزیی از روال طبیعی یک زندگی عادی هستند و من خوشحالم به خاطر داشتن این زندگی عادی.

بزرگ‌ترین تغییر زندگی من در سالی که گذشت بلاشک به دنیا اومدن بچم بود. روزهایی رو گذروندم که از ابتدای زندگیم مثلش رو نداشتم. یه تعدادیش رو یه جایی واسه خودم نوشتم یه تعدادیش رو هم نه. اما باید بنویسم، هم برای خودم و هم برای بقیه. دوست دارم روایت خودم رو از احساس مادری برای همه تعریف کنم، روایتی که خودم به ندرت به این شکل از بقیه‌ی مادرها شنیده بودمش.

خب احساس مادری طبیعتا دو بخش داره، جسمی و روحی. بخش جسمی رو همه بلدیم و بارها در مورد حاملگی شنیدیم، یه موجودی که همراه آدم هست اما نه دیده می‌شه و نه صداش شنیده می‌شه. گهگاه تکون خوردنش احساس می‌شه که اونم چیزی شبیه حرکات روده است و اون‌قدرها منحصر به فرد نیست. تا اینجای داستان حس رومانتیک مادرانه‌ای برای من وجود نداشت. حاملگی سخت بود یا آسون؟ نمی‌شه گفت! فقط می‌تونم بگم متفاوت بود، اما انقدر تغییرات بدن به صورت طبیعی و به آرامی اتفاق می‌افتند که خیلی باورپذیر می‌شه این متفاوت بودن ِ به ظاهر عجیب. زایمان سخت بود؟ خب واقعیت اینه که زایمان اسم سختی داره. اما وقتی آدم درگیرشه و همه چیز طبق پیش‌بینی طبیعت پیش می‌ره دیگه اون هم می‌شه جزیی از یک روال عادی طبیعی که فقط می‌شه گفت جالب و عجیبه، اما سخت؟ نمی‌دونم! فکر نمی‌کنم بشه بهش گفت سخت. تلقی آدم از سختی زایمان به نظر من چیزیه که توی ذهن آدم اتفاق می‌افته. برای من همه چیز خیلی غیرمنتظره شد. تنها چیزی که اذیتم کرد همین غیرمنتظره بودنش بود. قبل از زایمان مطالب زیادی در موردش خونده بودم و از نظر تئوری همه چیو می‌دونستم. تجربه‌ی آدم‌های زیادی رو هم شنیده یا خونده بودم. اما بعد از زایمان فهمیدم که همه‌ی اون داستان‌ها رو باید انداخت دور. تجربه‌ی هر کسی از زایمانش، اول به شرایط بدنی و دوم به تلقی ذهنی آدم از زایمان بستگی داره که برای هر آدمی بسیار متفاوت از دیگرانه. روایت من، هم ساده بود و هم پیچیده، هم آسون بود و هم سخت. خب فکر می‌کنم ما، محبوب آذری و من، تنها کسانی بودیم در بین دوست و آشنا و اطرافیان که ایمان داشتیم برای نگهداری از یک نوزاد، یه مامان و یه بابا کافی هستند. هر چند که مامان تازه زایمان کرده، بابا صبح تا عصر سر کار می‌ره، خونه‌ای که تازه اسباب‌کشی شده به شهر جدیدی که دوست و آشنایی توش نیست، اونم خونه‌ای که هنوز حتی آشپزخونه هم نداره، بدون یخچال، بدون اجاق، بدون ظرفشویی، بدون کابینت... خب ما از پسش براومدیم. بچه‌ی من هم مثل میلیاردها میلیارد بچه‌ای که در طول هزاران سال به دنیا اومده‌اند، به دنیا اومد. کسی برای من ِ تازه زاییده کاچی درست نکرد و غذای مقوی و مغذی جلوم نذاشت. خودم بودم که باید از خودم پذیرایی می‌کردم. دیگرانی که شرایطم رو می‌دونستند بیش‌تر از خودم وحشت‌زده بودند. اما ما انجامش دادیم، غیرممکن نبود. ما قوی بودیم؟ صد در صد! ما خیلی قوی بودیم، شرایط خیلی سخت‌مون رو به تنهایی تحمل کردیم اما ناله نکردیم و نق نزدیم. هیچ کسی برای اون حجم صبوری و تحمل دشواری به ما مدال و جایزه نداد، اما هیچ چیزی هم نمی‌تونست تا این حد به ما احساس قدرت و اعتماد به نفس بده. ما دوباره به این باور رسیدیم که اهل ناله کردن نیستیم و هنوز می‌تونیم تصمیمی متفاوت از بقیه بگیریم و پای این تصمیم بایستیم و به زیبایی هم از پس کار بربیایم. پس دیگران ضعیف‌اند؟ نمی‌دونم. پای من توی کفش اون‌ها نیست. اما می‌دونم هر چی آدم بیش‌تر خودش رو ناتوان فرض کنه، بیش‌تر ناتوان می‌شه.

احساس رومانتیک مادرانه رو هم هنوز مطمئن نیستم که من آیا دارم یا نه. دیدن بچه برای بار اول واسه من پر از اضطراب و وحشت بود. حتی دست زدن بهش و بغل کردنش هم احساسی به من نداد. نمی‌دونم اون مادرهایی که از لحظه‌ی اول با دیدن بچه‌شون ذوق می‌کنند و عشق و عاطفه مادری‌شون قل‌قل می‌کنه چطوری‌اند. من اون طوری نبودم. اما حالا که چهل روز از تولدش می‌گذره، از بغل کردنش همون قدر لذت می‌برم که از بغل شدن. منم مثل همه‌ی مادرهای دنیا فکر می‌کنم زیباترین بچه‌ی روی زمین رو زاییدم و به خودم افتخار می‌کنم. بچه‌داری سخته؟ اینم جوابش به برداشت ذهنی آدم از سختی بستگی داره. بارها شنیده بودم بدترین قسمت بچه‌داری بی‌خوابی هست. خب بچه شب‌ها شیر می‌خواد، چون معده‌اش کوچیکه و پر از شیر هم که بشه نهایتا بتونه برای سه ساعت سیر نگهش داره. اما حتی این بدخوابی شبانه، بیدار شدن‌ها و شیر دادن‌ها، آروغ گرفتن‌ها و خوابوندن‌ها هم انقدر طبیعی هست که باز هم نمی‌تونم این روال طبیعی رو سخت تلقی کنم. تا به این لحظه اگه بخوام حس مادری رو تعریف کنم می‌تونم بگم احساس دلسوزی بی حد و اندازه‌ایه برای موجودی که بیش از هر چیز و هر کسی توی دنیا به آدم وابسته است. تفاوت بچه‌ی خودم با بچه‌هایی که قبلا بغل کرده‌ام اینه که اون‌ها رو تا گریه می‌کردند می‌دادم به مامان‌شون، ولی بچه‌ی خودم تا گریه می‌کنه بغلش می‌کنم که آروم بشه. اینم به آدم احساس اعتماد به نفس می‌ده، احساس اینکه من تمام دنیای کسی هستم و هیچ کسی توی دنیا براش مثل من نیست. چالش مادر بودن چیه؟ تصمیم دارم خودم رو به مادر بودن خلاصه نکنم. بهش زیاد فکر کردم و شک ندارم این هم غیرممکن نیست. اولین و ابتدایی‌ترین تصمیمم این هست که لااقل عکس پروفایلم برای خودم تنها محفوظ بمونه. من منم! من تمام چیزی هستم که تا حالا بودم به علاوه‌ی این که حالا مامان هم هستم. نمی‌خوام انقدر در نقش مادری غرق بشم که چیزی جز همین از من باقی نمونه. مادر بودنم یک واقعیته که قابل انکار نیست، اما نباید بذارم بقیه‌ی بودن‌هام در این واقعیت حل بشه و محو بشه. تصمیم سختی گرفته‌ام اما تردید ندارم که باز هم می‌تونم به خودم ثابت کنم که غیرممکن نیست...

دیگران می‌گفتند حاملگی سخته. برای من نبود! می‌گفتند زایمان وحشتناکه. برای من نبود! می‌گفتند تنهایی نگهداری کردن از یه نوزاد فاجعه است. برای من نبود! حالا هم می‌گن سختی بچه‌داری با بزرگ‌تر شدن بچه بیش‌تر می‌شه. اما من دیگه این گفته‌ها رو باور نمی‌کنم! برای من، بچه داشتن و احساس مادری اون طور پروانه‌ای و ملکوتی روحانی نیست که بخوام بگم های و وای، زیباترین احساسیه که انسان، به خصوص یک زن، تجربه می‌کنه. اما اون قدر هم سخت و دشوار نیست که بگم بچه زاییدن سخت‌ترین و دردناک‌ترین تجربه‌ی یک زن هست و بچه‌داری آدم رو از زندگی ساقط می‌کنه. برای من، بچه داشتن جزیی از روال طبیعی یک زندگی عادیه، نه کم‌تر و نه بیش‌تر! هم سختی داره و هم هیجان و خوشی، مثل هر تغییر کوچیک یا بزرگی که تو زندگی اتفاق میوفته. رییسم می‌گفت بچه آوردن مثل یه گذار فاز مرتبه اول توی زندگیه. ولی به نظر من اون قدرها هم تغییرات زندگی ناپیوسته و ناگهانی نیست. کافیه آدم به خودش اعتماد کنه و همه چیز رو بسپاره به دست طبیعت. اون وقت خواهد دید که چقدر معجزه‌ی تولد همون قدر که شگفت‌انگیزه همون قدر هم عادیه. دست کم برای من که این‌طور بود...

* سوفیا