این دو نفر


خاطرات زندگی خوابگاهی 2

جمعه ۱۳۸٦/٥/٢٦

چند دقیقه پیش یکی از هم‌اتاقی‌های قدیمی‌ام به من تلفن زد. یه عالمه حرف زدیم. بعد که تموم شد آن‌چنان دلتنگ شدم که خودم هم باورم نمی‌شد! تا زمانی که ازدواج کرد و رفت شهرستان با هم توی خوابگاه، هم‌اتاقی بودیم، یه چیزی حدود 4-5 سال. از همه‌ی ما آروم‌تر بود. بهتره بگم آرامش بیش‌تری داشت. بهتره بگم نگرانی‌هاش رو کم‌تر بروز می‌داد. خلاصه بودنش توی اتاق اغلب باعث تنش‌زدایی می‌شد و به همین خاطر من خیلی دوستش داشتم. این هم یک خاطره از این دوست خوبم:

سال چهارم یه هم‌اتاقی داشتیم که شب توی خواب جیغ می‌کشید! نمی‌تونید تصور کنید که بیدار شدن با صدای جیغ کسی که کنارتون خوابیده، در تاریکی نصف شب، چه‌قدر وحشتناکه. اولین بار که این اتفاق افتاد نصف شب بود. چشم‌هام رو باز کردم و دیدم یه نفر با موهای بلند، در فاصله‌ی یک متری من، نیم‌خیز نشسته و سرش رو تکون می‌ده و با تمام وجود جیغ می‌کشه!! زبونم بند اومده بود و چشمام باز مونده بود. خشک شده بودم. نه می‌تونستم تکون بخورم، نه حرف بزنم، نه کسی رو بیدار کنم. یکی دیگه از هم‌اتاقی‌هام از شدت ترس بیدار شده بود و داشت توی اتاق می‌دوید!! در همان موقع، این دوست خوبم با یه دستش سر کسی رو که داشت جیغ می‌کشید توی بغلش گرفت و سعی کرد آرومش کنه و با دست دیگه‌اش، شلوار اون یکی رو که داشت می‌دوید، گرفت و نشوندش روی زمین. کم‌کم همه بیدار شدیم و فهمیدیم چرا ترسیده‌ایم! هم‌اتاقیم از این‌که با جیغش ما رو بیدار کرده بود، معذرت‌خواهی کرد و دوباره همه سعی کردیم بخوابیم. اما من تا مدتی هم‌چنان با چشم‌های باز خشک شده بودم و حتی پلک نمی‌زدم!

صبح که بیدار شدیم این دوست خوبم ادعا کرد تا زمانی که شلوار هم‌اتاقی دونده‌مون رو گرفته و روی زمین نشوندَش، هنوز کاملاً خواب بوده!! به هر حال در اون شرایط، تنها کسی که عکس‌العمل مناسب داشت و باعث شد اوضاع به حالت عادی برگرده، همین دوست خوبم بود، هر چند که این کار رو به صورت غیرارادی انجام داده بود!