این دو نفر


شلمچه، بهشت یا جهنم

چهارشنبه ۱۳۸٦/٥/۳۱

نمی‌دونم تا حالا شلمچه رفتید یا نه. اگه نرفتید یک بار رفتن رو بهتون توصیه می‌کنم. اما فقط یک بار!

شلمچه نزدیک مرز ایران و عراقه. یعنی جایی که ایران تموم می‌شه. 500 متر قبل از مرز، یه دوراهی هست که یکیش می‌ره عراق، اون یکیش می‌ره شلمچه. اولین تابلویی که بعد از دوراهی می‌بینید اینه: "شلمچه قطعه‌ای از بهشت است، با وضو وارد شوید." تابلوی بعدی: "از مسیر اصلی خارج نشوید. خطر مین." شلمچه چیزی نیست جز یک شوره‌زار پر از خون و مین. چند تا تانک و ماشین نظامی داغون شده اون‌جا نگه داشته‌اند که فضای جنگ حفظ بشه. تنها ساختمانی که اون‌جا هست یه چیزی شبیه مسجده. یه نمایشگاه عکس هم اون‌جا هست که با دیدنش سرم سوت کشید: سربازهایی که سر و دست و پا نداشتند و سرها و دست‌ها و پاهایی که سرباز نداشتند! همه چیز در خون و خاک بود؛ آب، خون؛ غذا،  خون؛ لباس، خون؛ قرآن، خون. هیچ جنبنده‌ای در این‌جا نیست به جز مورچه‌های بزرگ. نه پرنده‌ای، نه گیاهی، نه یک قطره آب، نه حتی یک نخل سوخته، نه حتی یک بوته‌ی خار. توی این زمینِ شور هیچ چیز درنمیاد. وقتی زمینی به جای آب، با خون آبیاری بشه، توش به جای گیاه، مین درمیاد! زمینش وسیع و بازه و آسمان بالای سرش صاف صافه، اما چنان احساس خفگی می‌کنی که دلت می‌خواد فرار کنی. باور کردنی نیست اما اون‌جا صدای موشک رو می‌شنوی. صدای انفجار، فریاد و ناله‌ی آدم‌ها رو از درد، بوی دود و باروت، همه رو احساس می‌کنی. شدیداً دلت می‌گیره و نفرت عجیبی سراسر وجودت رو پر می‌کنه. لعنت به جنگ که هیچ چیز به جز مرگ و ویرانی نداره. لعنت به تمام کسانی که تو دنیا جنگ راه می‌ندازن و خون می‌ریزند. لعنت به این سرزمین نفرین شده که از آسمونش آتش می‌باره و از زمینش خون و مرگ. شلمچه قطعه‌ای از بهشت نیست، شلمچه خود جهنمه! این زمین قتلگاه هزاران هزار نوجوان و جوان بی‌تقصیره،  پر از استخوان‌های پوسیده و پلاکه. لعنت به این سرزمین نفرین شده.

 

زیرنویس عکس: کنار مسجد پارک طرشت. از ده نفر، چهار نفر در شلمچه شهید شده‌اند.

 

پی‌نوشت 1: این‌ها رو نوشتم که بگم من هیچ‌گونه معنویتی در فضای شلمچه احساس نکردم! تنها احساسی که داشتم همون نفرت بود. شاید این احساسم به این دلیله که من توی جنگ بوده‌ام و خودم صدای هواپیماهای جنگی و افتادن موشک و جیغ و فریاد آدم‌ها رو شنیده‌ام و فرار مردم رو دیده‌ام. اون‌وقت‌ها از جنگ می‌ترسیدم ولی حالا ازش نفرت دارم. خیلی دلم می‌خواد بدونم کسانی که با کاروان‌های راهیان نور به مناطق جنگی سفر می‌کنند چه‌جوری احساس معنویت می‌کنند!!

 

پی‌نوشت 2: در راستای این‌که قرار شد دیگه زود به زود، به روز نکنم، گاهی مدتی از نوشتن یادداشت‌هام می‌گذره. این یادداشت رو یک هفته پیش نوشتم و تا الان تو نوبت بوده!!