این دو نفر


باخانمان

دوشنبه ۱۳۸٦/٦/۱٢

ما بالاخره تونستیم یه خونه‌ی حدود 60 متری رو به قیمت 18 میلیون تومن رهن کامل، اجاره کنیم. البته هنوز نرفتیم توش، چون در حال رنگ شدنه. اگه خدا بخواد آخر همین هفته تموم می‌شه. از همدردی دوستانی که پی‌گیر بی‌خانمانی من بودند بسیار ممنونم.

 

پی‌نوشت بی‌ربط: دیروز توی تاکسی نشسته بودم. سمت راستم فرنوش بود و سمت چپم یه پسری. موقع پیاده شدن کرایه‌ی خودم و فرنوش رو حساب کردم. یه هو پسره با خوش‌حالی و ذوقی که توی چشماش موج می‌زد به من نگاه کرد و گفت: "شما دو نفر رو حساب کردید؟!" من هم به خودم و فرنوش اشاره کردم. بعدش با ناراحتی و غصه گفت :" فکر کردم ... که ... هیچی ... ."

"این‌دونفر" هر چی فکر کردند نفهمیدند که پسره چه فکری کرده!!!

 

پی‌نوشت بی‌ربط‌تر: امروز توی یکی از این تاکسی‌های اتوبوسی که تازه مد شده نشسته بودیم. فرنوش در یک قدمی در نشسته بود و من هم کنارش بودم. وقتی حرکت کردیم آقای راننده در رو نبست! احساسی که آدم با نشستن کنار درِ باز ماشین پیدا می‌کنه، درست مثل احساس آدمیه که کنار پنجره‌ی هواپیما نشسته! خیلی کیف داشت. ولی من هر چی به فرنوش گفتم بیرون رو نگاه کن و لذت ببر، نگاه نکرد. چون تازگی‌ها مبتلا به "آتش بدون دود" شده!

 

پی‌نوشت خیلی بی‌ربط‌تر: این کتاب "آتش بدون دود" (نوشته‌ی نادر ابراهیمی) عجب چیز بی‌نظیریه! وقتی شروع می‌کنی به خوندنش، با تموم شدن هر جلدش غصه‌ات می‌گیره که داری به آخرش نزدیک می‌شی!! اگه تا حالا نخوندینش، لطفاً هر چه زودتر این کار رو بکنید چون به زودی "این‌دونفر" یه چیزی در موردش خواهند نوشت.