این دو نفر


مشتی از خروار!

جمعه ۱۳۸٦/٦/٢۳

من اصولاً علاقه‌ی زیادی به بیرون رفتن و گردش در خیابان‌های این شهر شلوغ را ندارم و غالباً این کار را بر حسب اجبار و در مواقع ضروری انجام می‌دهم ولی جالب است که در اکثر موارد که پا را از خانه بیرون می‌گذارم با برخورد یا رفتار عجیب و غریبی از شهروندان محترم روبرو می‌شوم.

مثال‌های زیادی دارم برای گفتن که حوصله‌تان را سر خواهد برد اما چیزی که امروز دیدم یکی از بی‌نظیرترین این موارد بود.

در یکی از کوچه‌های اطراف خانه مشغول رانندگی بودیم، در مسیر قانونی و با سرعتی قانونی‌تر (که اگر نبود معلوم نبود آخر این داستان به کجا ختم می‌شد). پدری دست پسربچه‌ی سه-چهار ساله‌اش را گرفته بود و از کنار کوچه ولی در مسیر ماشین‌ها راه می‌رفتند. به فاصله‌ی نیم متری آن‌ها که رسیدیم ناگهان مرد، پسر بچه را در حالی‌که هنوز دستش را گرفته بود به جلوی ماشین هل داد (یا بهتر است بگویم پرت کرد). خواهرم به سرعت ترمز کرد و در این حین مرد با صدای بلندی که ما هم بشنویم گفت: "راه مال ماست بابا!" و بعد بچه را به طرف خود کشید و به راه رفتن ادامه داد. ما هم در کمال تعجب و شکه شده به راه افتادیم. از کنار آن‌ها که رد می‌شدیم زهرا سرش را از ماشین بیرون برد و به مرد گفت: "اگر ماشین به بچه می‌خورد چه می‌کردی؟" پدر دلسوز هم بلند داد زد: "اشکالی نداشت. دیه‌اش را از تو می‌گرفتم!" انگار همه در این شهر به نوعی جنون مبتلا شده‌اند. بیچاره آن بچه. خدا را شکر آنقدر کوچک بود که معنی جمله‌ی آخر پدرش را نفهمد و حیف که چند سال بعد در کنار چنین پدری، چه از آب در بیاید.

 

راستی تب "آتش بدون دود" مسری بود بدجوری دامن مرا گرفته. اگر نخوانده‌اید حتماً این کار را بکنید ولی وقتی بکنید که هفت شبانه روز برای خواندن بی وقفه‌اش وقت داشته باشید! در تحلیل آدم‌های دور و بر و اتفاقات روزمره‌ی زندگی تأثیر زیادی دارد.