این دو نفر


هم‌قطاری‌ها

شنبه ۱۳۸٦/٦/٢٤

مسافرت با قطارهای شش‌تخته‌ی تهران-اندیمشک، مثل پیکان‌هایی که توی تهران مسافرکشی می‌کنند، از اون چیزهاییه که اگه روزی خارج از وطن باشم حتماً دلم حسابی براش تنگ می‌شه. به مدت دو الی سه ساعت با پنج تا آدم بسیار متفاوتِ دیگه، در یک فضای کوچیک، فقط به اندازه‌ی نشستن کنار هم، هم‌سفر و هم‌صحبت می‌شی، با پنج زندگی مختلف آشنا می‌شی، پنج نفر رو روان‌شناسی می‌کنی، خلاصه که خیلی جالبه! هیچ نیازی نیست برای خودخواهی‌هاشون حرص بخوری و از اخلاق گندشون ناراحت بشی، چون فقط یک شب کنارشون هستی و اکثرشون رو دیگه حتی یک بار هم نخواهی دید. پیر، جوون، بچه، دانش‌جو، دبیر، خانه‌دار، همه جور آدمی رو می‌بینی. گاهی فکر می‌کنم ای کاش هر بار ماجراهایی رو که از زبون هم‌قطاری‌هام می‌شنیدم، بعد از هر سفر یادداشت می‌کردم که تا الآن یه دفترچه پر از خاطره‌های جور وا جور داشتم!

چند تا از این مسافرت‌هام خیلی به یاد موندنی بودند.

یه بار با پنج تا دانش‌جو هم‌قطار بودم. هر کدوم یه رشته: مدیریت، پزشکی، عمران، هنر و خودم که فیزیک می‌خوندم. خیلی شب خوبی بود. کلی حرف مشترک داشتیم که با هم بزنیم!

یه بار با دو تا پیرزن هم‌قطار بودم که هر دوشون مادر شهید بودند. یکی‌شون به طرز عجیبی فهمیده و باشعور بود. اون یکی هم به طرز بامزه‌ای همش از پول حرف می‌زد و این‌که چرا بابت پسرم که شهید شده به من پول نمی‌دن! فکر کنم داشتند از بنیاد شهید تهران برمی‌گشتند اندیمشک. برای شناسایی جنازه‌ی پسرهاشون رفته بودند. پیرزن پول‌دوسته با حرص می‌گفت: "یه چکمه‌ی سوخته و یه مشت خاک نشونم دادند و گفتند این پسرته. ولی من فهمیدم که نیست. دروغ می‌گفتند. من پسرم رو می‌شناسم." اون یکی بهش می‌گفت:" حالا اشکال نداره. میارنش بالاخره." بعدش که پیرزن پول‌دوسته از کوپه رفت بیرون، اون یکی پیرزنه گفت:" خیلی دل داره. طاقتش زیاده. رفته یکی یکی تابوت‌ها رو باز کرده و نگاه کرده. بعد هم دعوا کرده که چرا پولِ پسرم رو که رفته شهید شده، بهم نمی‌دین!" اون شب جلوی پیرزن‌ها خیلی خودم رو نگه داشتم ولی قبل از خواب دیگه نتونستم! ‌یک ساعتی گریه ‌کردم.

یه بار با یه خانم و دختر هفت ساله‌اش هم‌قطار بودم. آخرای سفر که دختربچه‌هه رفته بود توی سالن قطار، کنار پنجره ایستاده بود، خانومه برامون تعریف کرد که این دخترِ خودش نیست. مادربزرگ پیر و بداخلاقش نگهش می‌داشته و اصلاً دوستش نداشته. وقتی بچه‌هه یک ساله بوده، یکی از دوستای خانومه جریان رو براش می‌گه و خانومه، بچه رو از مادربزرگش می‌گیره. خانومه خیلی شخصیت جالبی داشت. با چنان عشقی می‌گفت: "من و شوهرم سه تا پسر داشتیم. این دختر هدیه خدا بود برای ما. بعضی شب‌ها دو تایی تا صبح می‌نشستیم و خوابیدنش رو نگاه می‌کردیم!"

یه بار با یه دختری هم‌قطار بودم که ماجرای جالب دزدیده شدن دبیر ورزشش رو توسط یه راننده تاکسی برامون تعریف کرد و این‌که با چه ترفندی خودش رو نجات داده. دفعه‌ی بعد با خود دبیر ورزشه هم‌قطار شدم و همون ماجرا رو خودش کامل‌تر برامون گفت!!

یه بار با یه دختر دبیرستانی (و مادرش) هم‌قطار بودم. دختره یک ساعت داشت ماجرای طلسم شدنش رو توسط مادر یکی از خواستگارهاش برام تعریف می‌کرد و این‌که از اون به بعد دیگه براش خواستگار نیومده تا این‌که خواب می‌بینه ... . ولش کنید. این یکی واقعاً داستانِ مزخرفی بود!

این یکی جالب‌تره: یه بار با یه خانوم روستایی و پنج شش تا بچه‌ی قد و نیم قدش هم‌قطار بودم. کوپه رو هوا بود. می‌چرخیدند، می‌پریدند، می‌دویدند، جیغ می‌کشیدند، تا این‌که تلفن همراه من زنگ زد. تصور کنید تمام مدتی که داشتم با تلفنم حرف می‌زدم، حدود 12-13 تا چشم در سکوت مطلق و بر جا میخکوب شده، داشتند من رو نگاه می‌کردند!!! یه لحظه فکر کردم نکنه شاخی چیزی روی سرم درآورده‌ام!

یه بار به علت نبودن بلیت قطار درجه یک، مجبور شدم با قطار درجه دو (محلی) تا تهران بیام. از اندیمشک تا تهران (مسیر 12 ساعته)، 18 ساعت طول کشید!! در اون سفر با عشایر غیور هم‌قطار بودم که گوش تا گوش توی سالن قطار نشسته بودند و توی ایستگاه‌های محلی پیاده و سوار می‌شدند. برادر یکی از خانم‌هایی که توی کوپه‌ی من بود، بدون در زدن وارد کوپه می‌شد. یکی از خانم‌های هم‌کوپه‌ای بهش گفت: "به برادرت بگو وقتی می‌خواد بیاد تو، در بزنه." خانم عشایری هم خیلی خونسردانه و ساده‌دلانه جواب داد: "آخه عادت نداره. وقتی کسی می‌خواد بره تو چادر که در نمی‌زنه!"

ده‌ها شب دیگه توی قطار یادم میاد که هر کدوم داستان خودش رو داشت.

قابل توجه فرنوش و بقیه‌ی دوستان: سفر با قطارهای شش‌تخته‌ی تهران-اندیمشک رو حتماَ تجربه کنید. واقعاً بی‌نظیره!