این دو نفر


ده‌گانه

شنبه ۱۳۸٦/٦/۳۱

1- امروز اولین روز سال تحصیلی جدید برای من بود. سمینار ماده چگال نرم (دکتر اجتهادی) و کلاس میدان‌های آماری (دکتر کریمی‌پور) رو شرکت کردم و در پایان روز، تبدیل شدم به یک گلوله‌ی انرژی!! از اون انرژی‌هایی که حال آدم رو تا وسط‌های ترم خوب نگه می‌داره! نمی‌دونم چرا فرنوش احساس نمی‌کنه، امروز خودِ خودِ اول مهر بود.

2- قالب جدید منزل‌گاهمون به مناسبت شروع فصل زیبای پاییزه. عکس پاییز ِ بالای صفحه رو فرنوش از توی یکی از کتاب‌هایی که از ژاپن با خودش آورده بود، پیدا کرده و زحمت بقیه‌اش رو هم کشیده. فرنوشی! دست شما درد نکنه.

3- این "آتش بدون دود" عجب جادویی داره! جرأت نداشتم جلد هفتمش رو بخونم، چون می‌دونستم همه توش کشته می‌شن. اوایل ماجرا، اعدام "یاشا شیرمحمدی" برام خیلی دردناک بود. اولین اعدام داستان بود. خیلی غصه خوردم. ولی این جلد آخرش، کشتارگاه بود! هر سه-چهار صفحه یه بار، یه نفر کشته می‌شد. همه رو تحمل می‌کردم ولی از تموم شدن "آلنی" می‌ترسیدم. وقتی وصیت‌نامه‌ی "آلنی" رو می‌خوندم، چنان گریه می‌کردم که فرنوش مسخره‌ام کرد. فرنوش خانوم! می‌بینمت وقتی رسیدی بهش!

4- فیلم "نقاب" رو بالاخره دیدم. به قول فرنوش، از سطح فیلم‌های امروزی ایران، یه پله بالاتر بود. واقعاً هیجان‌زده شدم.

5- یه خاطره هم از آخرین سفرم با قطارهای شش‌تخته‌ی تهران-اندیمشک براتون بگم. با یه پیرزن عرب هم‌کوپه بودم که داشت از زیبایی یکی از دخترهای فامیلش تعریف می‌کرد و می‌گفت: "این دختر خیلی خوشگله. عین یانگومه! موهای بور و بلند تا روی کمر، پوستِ سفید و چشم ِ رنگی، قد بلند و خوش‌اندام!!! یکی دیگه از هم‌کوپه‌ای‌هام یه دبیر دینی بود که 28 سال سابقه‌ی تدریس داشت و تمام نگرانیش این بود که قطار تأخیر داشته باشه و نتونه فردا، تکرار ِ "یانگوم جان" رو ببینه!

6- نمی‌دونم چرا ماه رمضون امسال این‌قدر بی‌مزه است! هنوز هیچ افطاری‌ای بهم نچسبیده. دلم یه افطاری N نفری می‌خواد. البته N نفرش آشنا باشن ها! مثل افطاری دانشکده‌ی فیزیک، افطاری خوابگاه، افطاری دانشکده‌ی ریاضی، افطاری‌هایی که قدیم با هم‌دوره‌ای‌ها جلوی بوفه‌ی دانشگاه می‌خوردیم. آخ که دیگه هیچ وقت تکرار نمی‌شه.

7- از هم‌دوره‌ای‌هام گفتم. خیلی دست بالا بگیرم، پنج نفرشون ایرانند. تعداد کسایی که "این‌دونفر" توی دانشکده بهشون سلام می‌کنن، روز به روز کم‌تر و کم‌تر می‌شه. " این‌دونفر" آخرین بازمانده‌ها از گذشته‌های دورند که اون‌ها هم کم‌کمک دارند بهترین تصمیم زندگی‌شون رو می‌گیرند!!

8- کمی هم از آقای رییس‌جمهور! از همگی دوستان تقاضا می‌کنم که "تو رو خدا یکی منو از این کابوس بیدار کنه!!!" یکی بگه این سه سال همه‌اش خواب بوده و مملکت هنوز هم سر ِ جاشه! تصمیم اخیر دولت در مورد حذف سه تا صفر از جلوی واحد پول کشور، رو شنیده بودید؟! خداییش چند سال باید فکر می‌کردید تا این کار به ذهنتون برسه؟!

9- دیروز توی فروشگاه، دو کیلو گوشت، هفده هزار تومن بود! کسی می‌دونه قصابی محله‌ی آقای رییس جمهور گوشت رو کیلویی چند می‌ده؟!

10- این دیگه آخرین شماره‌ی یادداشتمه! سیمای عزیز اخیراً یه چیزی در مورد "گدایی بنزین" نوشته. داشتم فکر می‌کردم که این روزا، این کلمه‌ی "گدایی" چه‌قدر به کلمه‌ی "بنزین" میاد! مردم و مسؤولین وقتی به مسأله‌ی بنزین می‌رسن، عزت نفس یادشون می‌ره. حالم از این وضع به هم می‌خوره! "تو رو خدا یکی منو از این کابوس بیدار کنه!!!"

ببخشید که طولانی شد.