این دو نفر


هنر غر زدن

جمعه ۱۳۸٦/٧/٦

هنر نزد ایرانیان است وبس

یکی از دوستان جامعه‌شناس ما که اهل فرانسه است اما چهارده سال در ایران زندگی کرده می‌گوید: "در بین شما مردم، اصطلاحی رایج است که در هیچ کجای دنیا با این شدت و قطعیت رایج نیست... آن اصطلاح این است "من اگر جای شما بودم، چنین نمی‌کردم، چنان می‌کردم." این دقیقاً و عمیقاً نشان می‌دهد که آدمِ از شکل افتاده‌ی ایرانی، جایگاه واقعی خودش را نمی‌شناسد و نمی‌داند کیست و چه می‌داند و چه نمی‌داند... ثانیاً این آدم ناتوان درمانده‌ای که مدعی است اگر به جای دیگران بود، خیلی بهتر از آن‌ها عمل می‌کرد با این منم زدن‌های جاهلانه‌اش نشان می‌دهد که برای منِ کوچک و ناتوانِ خودش اهمیت و اعتباری قائل است که برای هیچ‌کس قائل نیست. ایرانیِ باسوادِ ناتوان از تولید و خلق و ساخت، جنونِ "من" دارد، بی‌‌آن‌که اقدامی هم برای پرورش این "من" بکند. ... پیوسته می‌گوید: "اگر  من به جای حکومت –یا دولت– بودم این کار را می‌کردم، این کار را نمی‌کردم." و من بسیاری از روشنفکران ایرانی را می‌شناسم که جداً معتقدند بیست و چهار ساعته یا یک ماهه می‌توانند مملکت را کاملاً سر و سامان بدهند، اوضاع اقتصادی را روبه‌راه کنند و برابری و آزادیِ کامل به وجود آورند.

این جامعه‌شناس فرانسوی، به من و همسرم می‌گفت: "شما با خودتان مشکل دارید، نه با دنیا، نه با استعمار، نه با امپریالیسم، نه با حکومت و نه با استبداد. شما گرفتار خودباوری و خودبینیِ وحشتناکی هستید که فرصت وصول به اتحاد و انقلاب را از شما می‌گیرد و به شما بگویم اگر روزی هم در مملکت شما به علت فشارهای موجود، انقلابی اتفاق بیافتد، این روشن‌فکران خودبزرگ‌بینِ بیمارِ گرفتارِ "من"، کمترین جایی در آن نخواهند داشت. فقط باید بتوانند خود را از زیر دست و پای مردم کوچه و بازار کنار بکشند تا له و لورده نشوند."

این‌ها حرف‌های دکتر آلنی آق‌اویلر، شخصیت اصلی داستان کتاب "آتش بدون دود" است (که گویا شخصیتی حقیقی دارد). این حرف‌ها فرهنگ جامعه‌ی ایران را بیست سال قبل از انقلاب نشان می‌دهد و همه می‌دانیم که تطابق کامل دارد با آن‌چه امروز از فرهنگ رایج بین خودمان می‌شناسیم. این واقعیت را می‌گذارم کنار نوشته‌ی نرگس (با عنوان موج سواری) و کنار هزار شنیده‌ی دیگر از این سو و آن سوی دنیا و تعجب می‌کنم از این که مرفه‌ترین مردم دنیا در پیشرفته‌ترین کشورهای دنیا عادت کرده‌اند به این که تمام تلاش خود را صرف ایجاد تغییر در محدوده‌ی اطراف خود کنند. یا زنگی زنگ باشند یا رومی روم. اگر اهل سیاستند بروند سیاست بخوانند و برایش بجنگند و به احزاب بپیوندند (اگر مرد میدانند با اهل سیاست به شیوه‌ی خودشان روبرو شوند و اگر خود را آنقدر لایق می‌بینند، تا ته بروند و به جایی برسند که کاری برای مردم کنند نه این که فقط حرف بزنند که فقط باد هواست!)

و اگر اهل سیاست نیستند به کسب و کار و وظیفه‌ی خود بچسبند و دنیای اطراف خودشان را تا آن جا که می‌توانند برای دیگران زیبا کنند.

غر زدن، پرستیژ سیاسی مردم همیشه ناراضی روشن‌فکر نمای ما بوده و هست.  

خوشبختانه آدم‌هایی را هم می‌شناسم که این نکته را خوب فهمیده‌اند و بدون غرولند کاری می‌کنند کارستان و حتی تا جایی که بتوانند به دیگران انگیزه می‌دهند. باور کنیم که زندگی امروز ما اگر جهشی به جلو دارد و کورسوی امیدی برای ادامه دادن، برآمده از این آدم‌هاست*. و باور کنیم اگر ما تلاش کنیم که هر کداممان در جای خود یک مهندس خوب، یک بازاری خوب، یک پزشک خوب، یک معلم خوب و یک معمم خوب باشیم آن وقت شاید امیدی باشد که در کشورمان سیاست‌مدار خوب هم پیدا شود**.   

شاید در این مورد باز هم بنویسم. این بار خیلی طولانی شد. ولی غر زدن‌های این چند روز در مورد سخنرانی‌های احمدی‌نژاد، با خواندن این بخش کتاب مقارن شد و مرا به فکر فرو برد.

*دوست دارم این‌جا حداقل عنوان کنم که همیشه برخی از اساتید برجسته‌ی دانشگاه را از این دسته آدم‌ها دانسته‌ام و اتفاقاً یکی از آن‌ها استاد راهنمای خودم دکتر اجتهادی است که بر این "بدون غر زدن کار کردن و کارِ نیکو کردن" تاکید دارد.   

** این آخری را البته گویا تاریخ قصد دارد ثابت کند که محال و غیر ممکن است!