این دو نفر


ان الباطل کان زهوقا

چهارشنبه ۱۳۸٦/٧/۱۱

رونوشت: این یادداشت رو جمعه شب، بعد از سریال "جواهری در قصر" نوشتم که حالا این‌جا گذاشتمش.

امشب بالاخره قسمت چهل و هشتم سریال "جواهری در قصر" پخش شد، همون قسمت که در موردش هشدار داده بودم. امشب به صورت اتفاقی، "این‌دونفر" از طرف یکی از دوستان قدیمیشون، برای افطاری به خوابگاه دعوت شده بودند و همین باعث شد که خاطره‌ی زندگی خوابگاهی، یه بار دیگه برام زنده بشه. نمی‌دونید تلویزیون تماشا کردن توی اتاق تلویزیون خوابگاه چه لذتی داره! امشب که دیگه کولاک بود! حدود صد نفر دختر در بازه‌ی سنی 18 تا 25 توی اتاق تلویزیون بودند که به علت محدود بودن گنجایش اتاق، حدود 20 نفرشون، از جمله اینجانب، به ناچار، در حالت ایستاده سریال رو تماشا کردند! جمع بامزه‌ای بودیم. لحظه‌های حساس که می‌رسید یه هو هر صد نفر با هم می‌گفتند "هییییسسس" که ببینند چه اتفاقی می‌افته و همین باعث می‌شد هیچ‌کس نفهمه چی شد!! لحظه‌ی سقوط بانو چویی هم خیلی جالب بود. همه با هم شروع کردند به شمارش: "یک، دو، سه" و بعد از سقوط، یه دفعه همهمه شد. متلک گفتن‌های بچه‌ها هم که دیگه جای خود داره!

این قسمت ِ سریال، نمود کاملی بود از آیه‌ی "جاء الحق و زهق الباطل، ان الباطل کان زهوقا" (صحنه‌ای که یانگوم در لباس بانوی اول وارد شد یاد این آیه افتادم). واقعاً لذت بردم و یه بار دیگه به خودم یادآوری کردم که کوتاه‌ترین مسیر، راه راست نیست، بلکه راه راست، در واقع طولانی‌ترین مسیره! به نظر من، تنها کسی که تو این داستان، "خَسَر الدنیا و الاخره" بود، "گیومیونک ِ" بیچاره بود. خیلی دلم براش می‌سوزه، امیدوارم بتونه بقیه‌ی زندگیش رو با کمک ذات پاکش با خوبی سپری کنه و راه درست زندگیش رو زود پیدا کنه. ای کاش ماها هم می‌تونستیم مثل "یانگوم" جان، به جای غر زدن و دست رو دست گذاشتن، تلاش و پشتکار داشته باشیم و سختی‌های زندگی رو با زیباترین صبرها پشت سر بذاریم و شیرینی رسیدن به هدف رو بچشیم.

خیلی خوب، بسه دیگه! خیلی کلیشه‌ای نصیحت کردم، مگه نه؟