این دو نفر


داستان، برای خوابیدن یا بیدار شدن؟!

پنجشنبه ۱۳۸٦/٧/۱٢

داستان، روایت زندگی یک یا چند انسان در دنیاست که می‌تونه واقعی یا ساختگی باشه. من معتقدم انسان باید از داستان‌ها، زندگی کردن رو یاد بگیره. به عنوان مثال، اگر ده بار به من بگن "راست بگو حتی اگه به ضررت باشه" تأثیرش خیلی کم‌تر از خوندن یا شنیدن داستانیه که این جمله رو به زیبایی به نمایش می‌ذاره. اگه این‌طور نبود خدا به جای این‌که این همه داستان توی قرآن بیاره، قرآن رو پر می‌کرد از دستورات ِ اخلاقی ِ امری!! به نظر من، حتی مهم نیست داستان‌ها حتماً مثل زندگی من یا حداقل شبیه به آن باشند تا از اون‌ها چیز یاد بگیرم. می‌شه یه داستان، ماجرای زندگی یه کره‌ای، یه اسکیمو، یه پیامبر، یه مبارز سیاسی، یه دانشمند، یه مادربزرگ، یه معلم روستایی، یا هر آدم دیگه‌ای باشه. مهم اینه که با دیدن روش‌های مختلف زندگی و مقایسه کردن اون‌ها، راه درست رو از بین هزاران راهی که پیش رو دارم انتخاب کنم. ارزشمندی ِ داستان‌ها به این نیست که به زندگی من شبیه‌تر باشند، بلکه به اینه که چه‌قدر راه به من نشون می‌دن.

داستان "جواهری در قصر" رو دوست داشتم، چون نکته‌های زیادی ازش یاد گرفتم. شخصیت‌های زیادی رو شناختم و روان‌شناسی کردم و راه‌های زیادی برای زندگی توش پیدا کردم. ضمن این‌که با یک فرهنگ و تاریخ متفاوت از آن‌چه تا به حال می‌شناختم، آشنا شدم. اهمیت این داستان برای من فقط از همین جهت بود که گفتم. من یانگوم رو به خاطر خوشگل بودنش یا لباس‌های قشنگش یا غذاهای خوشمزه‌اش دوست ندارم. یانگوم فقط دلیلی بود برای بیش‌تر دانستن من، و به همین خاطر دوستش دارم. اگه شما چیزی از این سریال یاد نگرفته‌اید، حق دارید دوستش نداشته باشید. این یادداشت رو فقط برای این نوشتم که بهتون لذت یادگیری از طریق "داستان" رو یادآوری کنم. به نظر من داستان‌های برای این نیستند که آدم‌ها گوش کنند تا خوابشون ببره، واسه اینند که آدم‌ها گوش کنند و بیدار بشن!!

پی‌نوشت: خسته شدم از بس از یانگوم حرف زدم! عنوان یادداشت بعدی "این‌دونفر" اینه: "دود، دورو، دوددو، قالیباف!"