این دو نفر


جای خالی استاد

دوشنبه ۱۳۸٦/٧/۱٦

امشب، افطاری دانش‌جوهای دکتری دانشکده بود و "این‌دونفر" هم دعوت شده بودند. جمعی حدوداً 40 نفره، شامل تعدادی از استادهای دانشکده و دانش‌جوهای دکترا بود که در اتاق شورای دانشکده کنار هم نشسته بودند. برگزارکننده‌های افطاری، تقریباً ده نفر از بچه‌های باحال دکترا بودند که از قضا، از دوستان نزدیک "این‌دونفر" هم هستند. بقیه‌ی مهمان‌ها کاملاً احساس می‌کردند که در یک جلسه‌ی رسمی شرکت کرده‌اند و باید منتظر بشینند تا ازشون پذیرایی بشه! اون‌قدر فضای داخل اتاق شورا، خشک و رسمی بود که "این‌دونفر" در حقیقت، فرار کردند و جالبه که خود بچه‌های برگزارکننده هم با استخاره و با حالتی شبیه قورباغه قورت دادن، وارد اتاق می‌شدند!! تا این‌جا بماند.

از پنجره‌های طبقه‌ی پنجم دانشکده، شنیدیم که سر و صدایی میاد. پایین رو که نگاه کردیم دیدم بچه‌های دانشکده‌ی کامپیوتر توی حیاط جلوی دانشکده‌شون موکت انداخته‌اند و سفره‌ی افطاری‌شون هم پهنه. خلاصه تصمیم گرفتیم خودمون رو به سفره‌شون دعوت کنیم. جاتون خالی! بالاخره امسال هم یکی از اون افطاری‌های دوست‌داشتنی رو تجربه کردیم. افطاری نسبتاً مفصلی بود ولی حتی اگه نبود، باز هم دوست‌داشتنی بود. در تمام مدت صدای شادی دانش‌جوها به آسمون بود:

کفتر کاکل به سر، وای! وای!

این خبر از من ببر، وای! وای!

بگو به یارم، وای!!! وای!!!

که دوسش دارم، وای!!! وای!!!

یاد اردوی بزرگ دانشکده ریاضی، خرداد 81، در کرمان افتاده بودم و این‌که چهار روز از شدت خوشی، توی این دنیا نبودم! اتفاق خوشایند امشب، علاوه بر افطاری صمیمانه با بچه‌های دانشکده‌ی کامپیوتر، حضور یکی از دوستان قدیمی "این‌دونفر" و بچه‌ی سه ساله‌اش بود که باعث شد امشب، حقیقتاً، تبدیل به یک شب خاطره‌انگیز واسه "این‌دونفر" بشه، دوست ارزشمندی که همیشه از بودن در کنارش احساس آرامش می‌کنم و حرف‌ زدن باهاش برام مثل شستن صورتم با آب خنکه! سرحال و تازه و پر از انرژی و انگیزه می‌شم.

و اما یه سری بریم به اتاق شورای دانشکده:

ما که نبودیم اما گویا افرادی که بودند باید برای صمیمی شدن هر چه بیش‌ترشون با هم، خودشون رو معرفی می‌کردند و به سؤالاتی در مورد خودشون جواب می‌دادند، سؤالاتی نظیر این‌که کِی عاشق شده‌اند و چه‌قدر طول کشیده!!

با اتفاق افتادن این دو افطاری در یک شب، ما یه بار دیگه متوجه مشکلی شدیم که توی دانشکده‌ی فیزیک بین آدم‌ها وجود داره و اون "عدم توانایی در برقراری ارتباط صمیمانه" است. بعد از رفتن دکتر رحیمی‌تبار از دانشکده، دیگه هیچ‌کس نیست که وقتی "این‌دونفر" رو می‌بینه با خوش‌حالی فریاد بزنه: "سلام دوقلوها! بیاین تو. بیاین تو." و بعد یه جوک از هم‌ولایتی‌هاش برامون تعریف کنه و خودش بلند بلند بخنده، بدون این‌که احساس کنه این کار چیزی از "استاد بودن ِ" ش کم می‌کنه! یاد افطاری‌ پارسال تیم دکتر رحیمی‌تبار افتادم که چه‌قدر به همه خوش ‌گذشت. با وجود این‌که حتی با بعضی از اون آدم‌ها تا پیش از اون، هیچ برخوردی نداشتیم و همدیگه رو اصلاً نمی‌شناختیم، ولی آن‌چنان در کنار هم، احساس خوبی داشتیم که این قضیه هیچ اهمیتی نداشت! همه به راحتی با هم حرف می‌زدند و به راحتی غذا می‌خوردند و به راحتی کارهای غیرمتعارف و بعضاً متغایر با "شأن آکادمیک" مرتکب می‌شدند، به عنوان مثال، اجرای سرود "بال! بالتازار!" به رهبری دکتر پینوکیو ، که به مناسبت "پروفسور" شدن دکتر رحیمی‌تبار به ایشون تقدیم شد! یا سوتی‌های ترکی دکتر راهوار و دکتر رحیمی‌تبار در کلاس‌های فیزیک عمومی، که خودشون برای جمع تعریف می‌کردند!! با رفتن دکتر رحیمی‌تبار، نسل چنین استادهایی که خودشون رو دوستِ دانش‌جوها می‌دونند نه رییس‌شون، حداقل توی دانشکده‌ی فیزیک دانشگاه شریف، رو به انقراضه!

دوحتور* جون! هر جا هستین، دلتون شاد! اما این‌جا جاتون خیلی خالیه.

 

* "دکتر" به لهجه‌ی ترکی.