این دو نفر


تحولات در دوران مدرسه

چهارشنبه ۱۳۸٦/٧/۱۸

مژگان عزیز، "این‌دونفر" رو به یک بازی دعوت کرده که ظاهراً باید تحولاتمون رو در دوران مدرسه بنویسیم. رسم بازی کردن رو درست نمی‌دونم، یه چیزی می‌نویسم امیدوارم نامربوط نباشه!

1- دوره‌ی مهد کودک ِ من، خیلی هیجان‌انگیز نبود. از این دوره فقط یه روز رو خوب یادمه که موشک‌بارون بود و ما بچه‌ها رو بردند توی سنگری که چندین متر زیر ِ زمین بود و هیچ روزنه‌ی نوری نداشت و من ِ پنج ساله اون‌قدر جیغ زدم که نمی‌دونم چرا اون‌قدر جیغ زدم!!

2- از اول دبستان تا پیش‌دانشگاهی برای من هیچ تحول ِ محسوس و قابل عرضی اتفاق نیفتاد! در واقع، من همیشه سر کلاس با تمام وجود به درس گوش می‌کردم و اگر کسی با من حرف می‌زد بهش تذکر می‌دادم! هیچ‌وقت شیطونی نمی‌کردم، معلمی رو اذیت یا مسخره نمی‌کردم، کارهای غیراخلاقی و هیجان‌انگیز، مثل تقلب کردن یا سیب گاز زدن سر کلاس، انجام نمی‌دادم، حتی یک اردوی خاطره‌انگیز هم یادم نمیاد که باعث تحول خاصی در من شده باشه!! به جز ... .

3- در چهار سال ِ دوره‌ی دبیرستان، معلم بینش اسلامی‌ای داشتم به نام خانم کیانوش، که مریدش بودم. بهار 76 که من داشتم اول دبیرستانم رو تموم می‌کردم، بزرگ‌ترین تحول فکری و روحی در من اتفاق افتاد. در همون روزها، به عشق این معلمم، نماز خوندن (و بقیه‌ی آداب مسلمانی‌ام) رو شروع کردم و تا به امروز ترکش نکرده‌ام. مهم‌ترین ویژگی این معلم این بود که به جای این‌که سعی کنه هر چی توی کتاب بینش اسلامی نوشته شده، به زور به خورد ما بده، سعی می‌کرد این رو بهمون بفهمونه که هر چرندی رو به عنوان دین نپذیریم و یاد بگیریم هر آن‌چه به نام دین می‌شنویم با عقل خودمون بسنجیم و اگر غیرعقلانی بود، زیر بارش نریم. البته نمی‌دونم خانم کیانوش دقیقاً سعی داشت همین رو به ما یاد بده یا نه، اما من که اینو ازش یاد گرفتم! و نتیجه‌اش شد این دین‌داری و مسلمانی عجیب و غریب و یک‌خط‌درمیون ِ من(!) که حتی حکم رساله رو هم، وقتی با منطقم جور در نمیاد، نمی‌پذیرم؛ نسخه‌ی حجابم رو خودم برای خودم پیچیده‌ام؛ قرآن رو به روش خودم می‌خونم و به اندازه‌ی عقل خودم، ازش چیز یاد می‌گیرم؛ مدل نماز خوندن من طوریه که مسجدبروها نمی‌پسندند و دلشون نمی‌خواد وقتی به جماعت، نماز می‌خونند، کنار من بایستند! نمی‌دونم خدا قبول می‌کنه یا نه، اما دلم به این خوشه که حداقل برای این جور مسلمون بودن ِ نیمه تسلیمم، دلیل روشنی دارم.

4- یادش به خیر! عاشق "به‌نام‌خدا" نوشتن ِ خانم کیانوش، گوشه‌ی تخته سیاه بودم. خانم کیانوش تنها معلمی بود که جلسه‌ی آخر ِ کلاسش، اون‌قدر گریه کردم که حتی نتونستم باهاش خداحافظی کنم و هنوز توی دلم مونده که نشد که دستش رو ببوسم.

5- در دوره‌ی دبیرستان به موسیقی سنتی (افتخاری) و کلاسیک ایرانی (محمد نوری) علاقه‌مند شدم و زندگیم آهنگین شد.

نمی‌دونم این بازی رو درست انجام داده‌ام یا نه. من دوست دارم حمیده، دوست دوران راهنمایی و دبیرستانم رو به این بازی دعوت کنم.