در خانه

دیروز ظهر از یه سفر کوتاه ِ دو سه روزه برگشتم به لیسبون. از هواپیما که وارد سالن فرودگاه شدم یه تابلوی بزرگ روبه‌روم بود که روش به پرتغالی نوشته شده بود: «به خونه خوش اومدیاز دیروز تا الان دارم فکر می‌کنم که خونه‌ی من واقعا کجاست. خونه لابد جاییه که وقتی توش هستم دیگه احساس دلتنگی نداشته باشم. اما من چی کار کنم که هر کجا هستم و هر کجا که می‌رم یه خروار دلتنگی دنبال خودم می‌کشم. توی مسیر فرودگاه به «خونه» تمام مدت به این فکر می‌کردم که من چرا این‌جام الان؟ بلاخره خونه‌ام کجاست؟ ایران؟ این‌جا؟ اون‌جا؟ یا کجا؟ و من برای هزارمین بار به این نتیجه رسیدم که دلبستگی‌ها عجیب‌اند، عجیب‌تر از هر عجیبی که در زندگیم دیدم و شنیدم.

 

/ 6 نظر / 6 بازدید
علیرضا

یاد این افتادم: "من اشتباه می­کردم. از هیچ مرزی نمی­شود راحت گذشت. پشت سر حتما باید از چیزی دل کند. فکر کردیم می­شود بدون دردسر عبور کرد، ولی برای ترک وطن باید از پوست خود جدا شد." الدورادو - لوران گوده

علیرضا

البته اون شعر معروف هم هست که: "موطن آدمی در قلب کسانی ست که دوستش دارند"!!! آزادی پیمانه ای داری که این رو انتخاب کنی یا کامنت قبلی رو!!!

قاسم

بیدار شو دختر! این همه دلتنگ همه چیز نباش. زود از بی‌خانمانی در بیا و شاد شو!

نرگس ح

جدای از چیزی که تو گیجشی و می فهمم چه آدم با ذوقی بوده اون جمله رو با این لحن نوشته. به جای به شهر شهیدپرور ......خوش آمدید!

محمود

به نظر من آدم هر جا که باشه دلتنگ یه جایه دیگه میشه واین دلتنگی باعث میشه ما از یه جایی به جایی مثلا مسافرت کنیم وبا این کار شاد میشیم.پس دلتنگی آدمها هم خوبه وبه نفعشونه.

مرد

خشت اول گر نهد معمار کج تا ثریا میرود دیوار کج مطمئنم جواب سوال جایی در گذشته است. نه در حالا ...