خواب‌هایی که به دلتنگی‌ها سور می‌زنند

این عنوان رو از جمله‌ی اول این یادداشت پیاده‌رو برداشتم. جاییش که می‌گه «انقدر هم خواب دقیق؟» با خودم می‌گم پس مثل من هم پیدا می‌شه. و هیچ چیز دلگرم‌کننده‌تر از این نیست که بدونی توی یه حسی یا اتفاقی یا تجربه‌ای، تنها نیستی و دیگران هم چیزهایی شبیه تو رو تجربه می‌کنند، مثل واکنشی که امروز مریم موقع خوردن چای سفید با رز بنفش از خودش نشون داد! از این به بعد هر وقت بخوام چای سفید با رز بنفش بخورم مریم رو صدا می‌زنم که دو تایی بشینیم جلوی هم، هی لیوان‌هامون رو بیاریم جلوی دماغ‌هامون و بخارش رو بو کنیم و هی از عطرش تعریف کنیم...

خواب‌های من گاهی انقدر واقعی هستند که بعدش به طور خیلی طبیعی ممکنه که با واقعیت ترکیب هم بشن. مثلاً اگر خواب ببینم کسی رفته سفر، توی بیداری وقتی می‌بینمش هیچ بعید نیست که به طور ناخودآگاه ازش بپرسم سفر خوش گذشت؟ یه بار استاد پرتغالیم بهم گفت که فلان تاریخ می‌خواد بره یه کنفرانسی. این رو خوب به یاد می‌آوردم، اما با توجه به این که توی اون تاریخ هیچ کنفرانسی سراغ نداشتم که بشه رفت، شک کردم که شاید توی خواب بهم گفته. بعداً دیدم که تاریخ موعود رسید و کنفرانسی هم در کار نبود، مطمئن شدم که خواب بوده و خدا رو شکر کردم که در مقابل وسوسه‌ی این که ازش بپرسم کجا داره می‌ره، خویشتن‌داری کرده بودم!

برای من که دلتنگی سهم همیشگیم از این روزگار شده، رویاهام فرصتی هستند، فرصتی برای دل دادن به صدای باران و ولی‌عصر و مرد، که دست‌هام رو محکم دور کمرش حلقه کنم در حالی‌که می‌دونم این خوابه و واقعیش چهارهزار کیلومتر دورتره.

بیدار که می‌شم زمان و مکان و جهان و جانم رو گم می‌کنم آره، اما دل خوش می‌کنم به چهارهزار کیلومتر دورتر و روز رفتنم که البته دور به نظرم میاد، حتی اگر همین فردا باشه. اما این‌ها رو که می‌خونم سایه‌ای به قلبم چنگ می‌زنه...

رویاها فرصتی هستند برای دل دادن به صدای باران و ولی‌عصر و مرد، همین‌قدر هم غنیمت است...

/ 2 نظر / 28 بازدید
مریم

ای امان از وبلاگ لیلا خانوم! تضمینی اشک در بیار..

maryam

heh :) mano migi :D