قصه‌های قطار

قدیما دوازده ساعت طول می‌کشید. اما چند سالی هست که به علت پسرفت‌های همه‌جانبه‌ی مملکت، رسیده به چهارده پونزده ساعت! همیشه یه وسوسه‌ای هست که با هواپیما برم، البته معمولاً این وسوسه شکست می‌خوره و من باز قطار رو انتخاب می‌کنم...

چهار تا دختر بودند، خیلی جوون، جوون‌تر از من، شاید به زور به بیست و پنج می‌رسیدند. دو تاشون زن‌داداش-خواهرشوهر بودند، یکی‌شون تنها بود، یکی‌شون هم همراه مامانش بود. مامانش یه زن میان‌سال سرماخورده‌ای بود که از اول تا آخر یک کلمه هم حرف نزد. با من می‌شدیم شیش نفر توی یه کوپه. اولین شباهت‌شون به هم دماغ عمل‌شده‌شون بود و خط لبی که از بالا تا نزدیک دماغ و از پایین تا نزدیک چونه‌شون گسترده شده بود، انگار که چارچنگولی ماکارونی خورده باشن و دهن‌شون رو نشسته باشن! صبح که بیدار شدند قبل از پایین اومدن از تخت، خطوط دور لب‌ها و چشم‌هاشون رو بازبینی و ترمیم کردند. من شب قبل یه بازی مخصوص گروه سنی الف روی موبایلم نصب کرده بودم و از بیکاری مشغولش شده بودم، اما گوشم به دختران هم‌قطارم بود. انقدر حرف مشترک با هم داشتند که اگه اولش با سوال‌هایی مثل «اهل کجا هستی؟» و «کجا داری می‌ری؟» شروع نکرده بودند، خیال می‌کردم که این‌ها سال‌هاست همدیگه رو می‌شناسند.

صحبت‌شون طبیعتاً از عمل بینی شروع شد، خیلی تخصصی البته! از عمل‌های دوم و چندم‌شون حرف می‌زدند، در مورد تزریق چیزهایی به جاهایی از دماغ می‌گفتند که می‌تونست چنان تأثیری بذاره که دیگه نیازی به عمل نباشه! قیمت این کار رو هم بسته به دائم یا موقت بودن کار، می‌دونستند و یه سری اطلاعات در مورد پزشکان مربوطه هم به همدیگه دادند. اومدند پایین‌تر و رسیدند به لب، بعد دوباره رفتند بالا و رسیدند به گونه و بعد هم مژه. کم‌کم کار بیخ پیدا کرد و در محل باسن بحث‌شون تموم شد!

کمی گذشت و یکی‌شون با موبایل شروع کرد به پخش کردن آهنگ، و چقدر ذائقه‌ی موسیقی‌شون هم مشابه هم بود ماشالله! صحبتی هم در مورد ترانه‌ها و خواننده‌های مورد علاقه‌شون درگرفت که حتی یک موردش هم برای من آشنا نبود!

کمی گذشت و یکی‌شون از اون یکی پرسید که چرا رنگ صورتش روشن‌تر از دستاشه، و از روش‌های تیره کردن پوست گفتند و این‌که قهوه‌ای چقدر رنگ زیباییه برای ساعدهای استخونی! بعد هم صحبت‌شون بلاخره به چاقی و لاغری کشید و پرسیدن وزن و چه می‌کنی که انقدر لاغر هستی و آیا دوست داری چاق‌تر باشی و غیره! این وسط یه هو یکی‌شون به اون یکی پیشنهاد داد که «چرا نمی‌ری مهمان‌دار هواپیما بشی؟» این رو که شنیدم پوزخند مخفیانه‌ای زدم و توی دلم داشتم این سؤالش رو مسخره می‌کردم که عجب دختر نابخردی! آخه وسط بحث چاقی و لاغری این چه گفته‌ی نامربوطی بود که از دهنت بیرون جهید! اما دختر ِ روبه‌رویی در کمال ناباوری من جواب داد «چرا بابا براش اقدام کردم! اما قدم پنج سانت کوتاه بودو با شنیدن این جواب، پوزخندم توی دلم ماسید و حیران شدم از این همه حس مشترک که این دخترها با هم داشتند و با من نداشتند!

کمی دیگه هم گذشت و یکی‌شون پرسید «بچه‌ها الان توی تهران چی مده؟» بقیه جواب دادند که «ساپورتو همه‌شون هم متفق‌القول بودند که آدم بهتره چیزی رو که مد هست نپوشه چون زود «خز» می‌شه! و البته اذعان داشتند که پوشیدن ساپورت گویا «جرم» هستش! بعد هم کمی همدیگه رو دلداری دادند که روحانی اومده و به زودی همه چیز قراره آزاد بشه!

با سه ساعت تأخیر رسیدیم به مقصد. زنگ زدم به خونه و خبر دادم که رسیدم، همراه با آه و ناله‌ی فراوان که من خسته شدم و این آخرین بارم بود و دیگه با قطار سفر نمی‌رم و از این حرفا! اما راست می‌گفتم؟! فکر نکنم!

/ 0 نظر / 15 بازدید