دانه دانه برف

دیگر به چه زبانی باید گفت

عشق را می‌شود در سینه حبس کرد

حتا کشت

دلتنگی را نمی‌توان قورت داد

آن‌گاه توده‌ی هوا

سنگ می‌شود

و آن‌جا

ماهی‌ها یخ می‌بندند

بی آن‌که بدانند چند سال به پایان شب مانده ست

دلتنگی مثل برف

دانه دانه بر سرت می‌نشیند

گل قشنگم!

تو می‌دانی

حتا اگر کنارم نشسته باشی

باز هم دلتنگ تو ام

حالا ببین

نبودنت با من چه می‌کند

ببین اگر نباشی

اگر این نور از چشم‌هام برود؟

عباس معروفی

/ 0 نظر / 29 بازدید