ما یک رویایی داشتیم و ...

حدود یک سال و نیم پیش، یادداشتی نوشته بودم در باب «حکایت این روزهای ما و تعطیلی گودر». حالا جدی جدی داریم به روزهای آخر گودر نزدیک می‌شیم. به تعطیلی واقعی! امروز دوباره به محض باز کردنش پیغام داد که «چیزی نمونده ها، حواست باشهواسه ما که با وبلاگ‌خوانی و وبلاگ‌نویسی و این بازی‌ها رشد کرده بودیم یک زمانی، این یعنی حالا باید باز بساط‌مون رو جمع کنیم و ببریم یه گوشه‌ی دل‌مون بریزیم. بله، ما به حسرت خوردن عادت داریم، حسرت خودمون رو می‌خوریم البته، حسرت روزهای پرشور گذشته رو. من فکر می‌کنم که ما یک دسته‌ی خاصی از آدم‌ها بودیم. در‌واقع ما از عجیب‌ترین خوش‌شانس‌های دنیا بودیم. ما توی گودر ساعت‌ها به گفتگو با هم مشغول بودیم، بدون این که حتی یک بار همدیگه رو اصلاً دیده باشیم. گاهی انقدر بعضی‌ها رو به خودم نزدیک می‌دیدم که خودم هم باورم نمی‌شد، شک می‌کردم که این حرف‌ها رو خودم نوشتم یا دیگری! گاهی هم اونقدر تفاوت می‌دیدم که حیرت‌زده می‌شدم از این همه اختلاف نگاه. این دور هم جمع شدن‌مون هم یک لذتی بهمون می‌داد از جنس همون لذتی که مثلاً فیس‌بوکی‌ها از با هم بودن توی فیس‌بوک می‌برند. بعد واسه خودمون جوک هم می‌ساختیم: «اگه دو تا گودری با هم عروسی کنند، هر دوشون از گرسنگی می‌میرندبعد به خودمون هم می‌خندیدیم. ما یک جهان کوچیکی داشتیم که توش بازی می‌کردیم و شاد بودیم، جهانی امن از جنس حرف و کلمه. حالا جهان کوچیک ما قربانی تصمیم خداها شده و ما سوگوار یادداشت‌هامون هستیم که مثل بچه‌هامون دوست‌شون می‌داشتیم. ما با یادداشت‌های فرجام اشک ریخته بودیم و با صدای امید نعمتی پرواز کرده بودیم. ما یک رویایی داشتیم که انگار غیرممکن نبود.

همه چی دیگه به مرور عوض شد. حال و هوای اون روزها هم دیگه کم‌کم از زندگی‌مون جمع شد و رفت. اصلاً خود زندگی هم انگار جمع شده و رفته یه جورایی. از اون وقتی که مسیر زندگی از فرودگاه امام گذشت، جایی که نمی‌دونم چه طلمسی داره که انگار تمام غصه‌های دنیا رو ریخته‌اند توش. هواپیما که از زمین جدا می‌شه انگار قلب آدم از جاش کنده می‌شه، قلبی که هنوز عاشق خاک ِ لجن گرفته است. از دور به تاریکی تهران ِ دم صبح نگاه می‌کنم، به لامپ‌های روشن روی زمینش، به خونه‌هاش و آدم‌هایی که توشون هستند، به تمام لحظه‌هایی که گذشتند و به تمام رویاهایی که داشتم، رویاهایی که غیرممکن نبودند...

 

/ 0 نظر / 27 بازدید