در همسایگی خانوم هاویشام

خونه‌ی روبه‌رویی یه بالکن و یه پنجره درست روبه‌روی پنجره‌ی اتاق من داره. کرکره‌های این بالکن و این پنجره همیشه پایین هستند و من تا مدت‌ها فکر می‌کردم که اصلا کسی توی این خونه زندگی نمی‌کنه. بعدها هر از گاهی می‌دیدم که لباسی روی بند آویزون شده و این من رو کنجکاو کرده بود که بدونم آیا واقعا کسی تو اون خونه هست یا نه. تا این که یه چند ماه پیش خیلی تصادفی داشتم از پنجره‌ی اتاقم بیرون رو تماشا می‌کردم که یه هو دیدم لای کرکره‌ی پنجره روبه‌رویی یه چند سانتی بالا رفت و دست یه پیرزنی بیرون اومد و واسه کبوترهای اون دور و بر، نون خشک پاشید، یه دست خیلی پیر و خیلی سفید با ناخن‌های مانیکور شده و یه لاک قررررمز! با دیدن این صحنه من کنجکاوتر شدم بدونم این خانوم پیر چطوری همیشه توی این خونه‌ی تاریک زندگی می‌کنه بدون این‌که هیچ اثری از آثارش دیده بشه. یه چند وقت بعدش چشم ما به جمال این بانو روشن شد! احتمالا داشت خونه‌تکونی می‌کرد که کرکره رو تا آخر بالا زده بود و پنجره رو برای گردگیری تا آخر باز کرده بود. قیافه‌اش همونی بود که تصور کرده بودم. یه پیرزن خیلی پیر، عینکی، موهای یک‌دست سفید عین پنیه و یه ماتیک قررررمز! بعد از اون دیگه هیچ وقت ندیدمش تا همین دیروز که یه آقایی پنجره رو باز کرده بود و داشت کرکره‌اش رو تعمیر می‌کرد. شلواری که دو سه ماه بود روی بند آویزون بود هم برداشته شده بود. اما پیرزن رو ندیدم...

الان من نگرانم! یعنی ممکنه اتفاقی براش افتاده باشه؟ حالا من پشیمونم که چرا همون دفعه‌ی اول که دیدمش نرفتم دم در خونه‌اش رو بزنم و بگم: «خانوم هاویشام! لطفا در رو باز کنید! من استلا هستم!»

/ 3 نظر / 26 بازدید
زهرا

چه جالب اسم منم زهرا و اسم دوستمم فرنوشه فردا هم عروسیه فرنوشمه

شما استلا هستید؟

قشنگ بید!