خانه‌ای به وسعت دنیا

یعنی چقدر احتمال داشت که وقتی مسافر ایران هستم توی فرودگاه برلین و با یه چرخ دستی پر از چمدون و دلتنگی که وارد آسانسور می‌شم، دو تا پیرزن پرتغالی ازم آدرس توالت بپرسند؟ اولش شک کردم که درست شنیده باشم. دکمه‌ی طبقه‌ی همکف رو براشون فشار دادم و ناخودآگاه به پرتغالی گفتم: «اَکی» (یعنی این‌جا) و بعد نگاهم رو دوختم توی چشم‌های پیرزن ببینم فهمید یا نه. اونم ناخودآگاه جواب داد: «اوبریگادا» (یعنی ممنون) و نگاهش رو دوخت توی چشم‌های من ببینه فهمیدم یا نه. گفتم: «دِنادا» (یعنی خواهش می‌کنم) و هر دو دلگرم شدیم و با لبخندی مکالمه تمام شد. من رسیدم به طبقه‌ای که می‌خواستم پیاده بشم و از آسانسور اومدم بیرون اما دلم هنوز حرف می‌خواست. برگشتم و با دستم یه سمتی رو نشون دادم و به پرتغالی گفتم: «توالت این طرفه». پیرزن با لهجه‌ی پیرزن‌بی‌دندونیش جواب داد: «شیم» (به جای «سیم»، یعنی بله). اومدم بگم که سلام منو به لیسبون برسونین و عوض من در و دیوارش رو ببوسین که دیگه در ِ آسانسور بسته شد...

یاد تمام روزهایی افتادم که لیسبون بودم و تمام سفرهایی که اومدم و رفتم. یاد دونه دونه خاطره‌هایی که گوشه و کنار فرودگاه‌ها و ایستگاه‌های قطار جا گذاشتم و رفتم. دوباره فهمیدم که چقدر دلتنگ همه چیز و همه جا بودم و هستم...

اما دیشب موقع بستن چمدون فهمیدم که من دیگه مسافر نیستم. من در‌ واقع یه آدمی هستم با «خونه»های زیاد. من هر بار از خونه‌ی خودم به خونه‌ی خودم سفر می‌کنموقتی که چمدون می‌بندم دیگه مسواک و لیف با خودم برنمی‌دارم. من دیگه به لیست خانه‌همراه حتی نگاه هم نمی‌کنم و یه سوزن هم جا نمی‌ذارم. حتی وقتی می‌خوام چهارهزار کیلومتر سفر برم چمدونم رو بیست دقیقه‌ای می‌بندم و بعدش می‌رم با مهمون‌ها نون می‌پزم، می‌شینم چای می‌خورم، حرف می‌زنم، فیس‌بوکم رو چک می‌کنم، صبح پا می‌شم دوش می‌گیرم، چای می‌خورم...

دارم باور می‌کنم که «سفر کردن» دیگه شده «روال» زندگی من. گاهی فکر می‌کنم که چقدر این روال رو دوست دارم حتی. چقدر این تلاطم صبورم کرده. چقدر «این نیز بگذرد» رو یاد گرفتم دیگه. حالا دیگه باور دارم که این سفرهای دور دور سفر از جایی غریب به جایی غریب‌تر نیست. این‌ها فقط سفر از خودم به خودم هست. خونه‌ی من در خودم خونه داره و من روی تمام زمین گسترده شده‌ام. حالا هر کجا باشم انگار که توی خونه‌ی خودم هستم. قبول دارم که به باور عجیبی رسیده‌ام!

پی‌نوشت: این یادداشت در مرز اروپا و آسیا و در گذار ۲۰۱۳ به ۲۰۱۴ نوشته شده!

/ 5 نظر / 20 بازدید

سلام

چقدر نظراتت نسبت به چند سال پیش و قبل از خارج رفتن عوض شده. و نشون میده بزرگ تر شدی. و البته نشون میده آدم ها نباید روی نظرات حال حاضر خودشون خیلی تعصب نشون بدهند چون بعدها میفهمند اشتباه بوده.

فيزيكدان كوچولو

چند وقت پيش كه داشتم به يكي از پست هاتون با عنوان " قلب هزار تكه من "_البته اگه عنوانش رو اشتباه ننوشته باشم_ فكر مي كردم و اونو براي خودم تحليل ، ديدم اتفاقا اين موضوع يه جاهايي خيلي هم خوبه ، اين هزار تكه شدن قلب تو نيست بلكه بزرگتر شدن قلبته به وسعت همه جاهايي كه به قول خودت خونه داري، به وسعت همه زمين ، اين يعني اينكه تو همه جا هستي... من قبلترها از سفر كردن بيزار بودم ، از نبودن و دور بودن از جايي كه به من تعلق داره اما الان با اينكه توي سفرهام ارتباط گيري با محيط جديد برام سخته اما مي پسندم ... خوب مطالب شما هم بي تاثير نبود... و از اين بابت ممنونم [گل]

فيزيكدان كوچولو

يه چيزي نياز به تصحيح داره : اين مكان ها نيستند كه به ما تعلق دارند ،"اين ماييم كه به مكان ها تعلق داريم " و چه عيبي داره كه ما به همه جا و ... همه كس تعلق داشته باشيم... متولد دي ماه ، تولدتون رو تبريك مي گم [لبخند][گل]