این خانه را بگذار و بگذر

زندگیه دیگه! پُره از اتفاق‌های جورواجور، پر از آغاز و پایان، پر از رفتن، رسیدن، موندن، و دوباره رفتن... نه این‌که آسون باشه، نه این‌که غیرممکن باشه، زندگیه دیگه. مثل قصه است. باید بالا و پایین داشته باشه که هیجانی باشه. باید چپ و راست داشته باشه، جاده اصلی، جاده خاکی، زمینی، هوایی، دریایی، یه مسیره به هر حال. توقف اگه باشه، می‌شه مثل مُردن، زندگی نیست اون دیگه.

دقیقاً دو سال پیش همین روزا بود، اولین روزی که اومدم لیسبون. خسته بودم خیلی، از همه‌چیز و همه‌جا و همه‌آدما، خسته بودم. بعد از شیش‌هزار کیلومتر که می‌تونم بگم همش رو خواب بودم، نزدیکای فرود هواپیما در فرودگاه لیسبون بیدار شدم و نگاهی از پنجره به بیرون انداختم. زمین سبز بود، تا دوردست‌ها سبز، سبز ِ سبز...، آسمونش آبی ِ شفاف با تیکه‌های ابر سفید پنبه‌ای، هواپیما چرخی زد و اون طرف زمین پدیدار شد، یه بیکران آبی، یه اقیانوس، اطلس، بیــــکران... یه آفتاب درخشانی منعکس می‌شد توی چشمم و یه رنگین‌کمون زیبا، این قطعه‌ی زمین و آسمون رو بهشتی کرده بود. از زیر طاق رنگین‌کمون رد شدیم و روی باند فرودگاه لیسبون نشستیم. تلفنم رو روشن کردم و فوری به فرنوش پیامک فرستادم: «باورت نمی‌شه من کجام! بهشته این‌جا! کاش بودی فرنوشی...»

روزها گذشت و من نشاط از دست رفته‌ام رو آروم آروم بازیابی کردم. بارون‌ها بارید و من کم‌کم خاطرات تلخ گذشته رو به دست قطره‌های زلالش سپردم و رها شدم. کوچه پس‌کوچه‌های جنوب لیسبون برای من تبدیل شدند به جایی که آرامشم رو در شلوغی‌هاش پیدا می‌کردم، لابه‌لای خوشی‌های ساده مردمش که بوی سیگار و آبجو می‌دادند، لابه‌لای دیوارهای پر از کاشی و بند ِرخت! لیسبون یواش یواش تبدیل شد به جزیی از وجودم. نمی‌دونم چطوری در من نفوذ می‌کرد اما خودش رو می‌کشید زیر پوستم. ریشه می‌کرد توی بدنم و جوونه می‌زد و شاخ و برگ‌هاش رو رشد می‌داد دور تنم. شهر توی تار و پودم تنیده می‌شد و من رو صمیمانه و مادرانه توی بغلش می‌گرفت، با هر طلوعش و غروبش، بارونش و آفتابش، سکوتش و طوفانش... روزهای جشن کنار مردمش شادمانی می‌کردم، باهاشون می‌خوندم، دست می‌زدم، می‌رقصیدم. روزهای اعتراض و اعتصاب هم کنار مردمش بغض می‌کردم و فریاد می‌زدم، درد خودم رو البته، غصه‌ی بی‌انتهای سرزمین خودم رو فریاد می‌زدم که عاشقانه دوستش می‌داشتم و مثل مرغ سحر در هجرانش ناله سر می‌کردم...

حالا بعد از دو سال کم‌کم روزمره‌های زندگی رو یاد گرفتم. یاد گرفتم از کجاها خرید کنم مثلاً. یاد گرفتم سوپرمارکت «پینگودُس» عصرها نون داغ داره و «مینی‌پرسو» صبح‌ها و نون‌های «کانتی‌ننته»‌ نه صبح به درد می‌خورن و نه عصر! در عوض مربای آلبالو رو باید از «کانتی‌ننته» خرید و مربای پوست پرتغالش هم اگرچه یه رگ تخلی داره اما توی شیر ِ داغ که بریزمش تبدیل می‌شه به یه ترکیب فوق‌العاده بی‌نظیر. فهمیدم پیاز رو باید از «مینی» بخرم، سبزیجات تازه رو از «پینگو» و فلفل دلمه‌ای و لیموترش رو از «کانتیننت». ماست با طعم موز و نارگیل رو از «مینی»، ماست آناناسی رو از «پینگو»، ماست معمولی رو از «کانتیننت» و ماست وانیلی و ماست چکیده رو از «لیدل». همین‌طور در مورد انواع چای و شیر و پنیر و بستنی و بیسکوییت و بقیه خوراکی‌ها، و همین‌طور در مورد صابون و شامپو و مایع ظرفشویی و دستکش آشپزخونه و دستمال کاغذی و نوار بهداشتی و بقیه‌ی چیزها. آره من تا این حد با این جزییات زندگی رو یاد گرفتم...

توی این دوسال، گلدون پیچکم رشد چندانی نکرد. اما سنسوریای نازنینم چهار پنج شکم جوونه زایید! حتی یکی از جوونه‌هاش انقدر بزرگ شده که تازگیا خودش یه جوونه‌ی جدید به دنیا آورده. بنفشه آفریقایی‌هام رو که اوووه نگو! یه دلبری‌ای می‌کنند با برق گل‌ها و غنچه‌هاشون که بیا و ببین! ژاسمین عزیزم بعد از یه دوره گل دادن عمرش به دنیا نبود و در اوج رشد و زیبایی نمی‌دونم چش شد که یه هو دار فانی رو وداع گفت! اما نخل زینتی‌ای که به جاش کاشتم تو گلدون خیلی سرکشه. شاخ‌هاش رو پریشون کرده و هیچ باکی از محدود شدن بین این در و دیوارها نداره. اون گل‌های صحرایی هم که از دل طبیعت چیده بودم و خودخواهانه آورده بودم توی اتاقم، بعد از یه چند ماه قهر کردن و ناز و غمزه اومدن، یه هو قد کشیدند و ساقه بلند کردند و پشت سر هم برگ دادند و حالا هم به گل دادن نشستند. توی این دو سال، هر بار که برگ جدیدی روی گلدون‌هام سبز می‌شد، انگار که ریشه‌ی من تو خاک این شهر عمیق‌تر می‌شد. این من بودم که رشد می‌کردم، زنده می‌شدم و لحظه لحظه زندگی رو نفس می‌کشیدم...

حالا دارم بند و بساط این زندگی رو کم‌کم جمع و جور می‌کنم تا برم یه گوشه‌ی دیگه از این دنیا. اسباب‌کشی آدم رو دل‌نازک می‌کنه. زود اشکم درمیاد، با دیدن دونه دونه آت و آشغال‌هایی که توی این دو سال، گوشه و کنار جمع شده بودند. با وجود این که من یاد گرفته بودم که کاغذها رو باید دور ریخت {وای خدایا، امان از کاغذها، کاغذها،‌کاغذها} اما باز هم نتونسته بودم، بلیتی که باهاش برای اولین بار از تهران به لیسبون اومده بودم، فاکتور اولین خریدم از سوپرمارکت دور میدون مجسمه،... آره دیوونگی‌های من انتها نداره!

تو این روزهای بحران، یه دوستی که اونم بعد از چندین سال داشت از لیسبون به قطب شمال اسباب‌کشی می‌کرد، بهم گفت: «خب بلاخره که یه روزی باید همه چی رو ریخت دور.» درسته، آدم‌ها تموم می‌شن و یه روزی باید همه‌ی این خرت و پرت‌ها رو ریخت دور. تمام داستان همین‌جاست. اسباب‌کشی با روح و روان آدم بازی می‌کنه. انگار داری برای روز «تموم شدن» آماده می‌شی. بد هم نیست یه جورایی البته. خوبه که آدم هر چند وقت یک بار زندگیش رو بریزه توی چمدون و بذاره روی ترازو! بیست کیلو فقط، بیست کیلو! و آدم شروع می‌کنه با دست خودش تمام کاغذها رو پاره می‌کنه. هر کاغذی که پاره می‌شه انگار بندی بریده می‌شه از دور پا. سبک می‌شی و بالاتر می‌ری انگار، و آماده می‌شی برای پرواز...

و اما الان حدود پنج سال و نیمه که از عمر منزلگاه این‌دونفر می‌گذره و می‌تونم بگم که فرنوش در چهار سال اخیرش فقط دو تا یادداشت در این منزلگاه نوشته! گرچه پیشنهاد وبلاگ نوشتن اولین بار از جانب فرنوش بود و حتی اولش با مخالفت من هم مواجه شد، اما نمی‌دونم چطور شد که دست آخر، این من بودم که ادامه‌اش دادم، تا به حدی که حالا «نوشتن» شده جزیی از من! خیلی چیزها به این منزلگاه مدیونم، چیزهای زیادی رو این‌جا یاد گرفتم و چیزهای خیلی ارزشمندی رو به دست آوردم. خوشحالم و دوستش دارم. اما این‌جا به نظر من دیگه تموم شده. باید دل کند و خداحافظی کرد. برای همه‌ی شُمایی که این‌جا رو می‌خوندید و دنبال می‌کردید یک دنیا احترام قائلم و دلم نمی‌خواد همراهی‌تون رو از دست بدم. اما وقت رفتنه، باید رفت، باید پر کشید، پرواز تا آشیان جدید...

امضا: زهرای این‌دونفر (مرغ سحر ِ آشیان)

/ 16 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بید مجنون

زهرای عزیز من خواننده خاموشی بودم که تصمیم گرفتم روشن بشم. بمون و بنویس برامون! هرجای دنیا که هستی برات آرزوی موفقیت میکنم. اگر اومدی ایران خبر بده بهم. من اهل کاشانم و دوست دارم با هم کاشان گردی کنیم.[گل]

علیرضا

"می خوام فحش بدما!! همین تقصیر این کامنت تو بود که من دلم هی واسه این وبلاگ تنگ می شه! " خوب قبل از این که از این کارها بکنی با افکار عمومی این مسایل رو مطرح کن و بعد از کامنت های من بهره مند می شی و بعد تصمیم می گیری!!! میتونی برگردی به همین وبلاگ و اسم وبلاگ رو بزاری "این دو+یک نفر" این جوری بعدتر میتونی عوضش کنی به "این دو+دو نفر" و بعدتر ...!

خواننده وبلاگ این دونفر

سلام نظری خصوصی فرستاده ام لطفا چک کنید

نینا

هر وقت از لیسبون مینویسی، قلبم درد میگیره! واقعن شهر جادوییه! دلم براش تنگ شده... دیگه اینکه کاغذا رو دور ننداز، ۱۰۰۰ تا درنا درست کن =)

خودم

وای زهرا نمی دونی چه حس نوستالژی ای این شب عیدی سرم در آوردی. اومده بودم عید دیدنی که ... هم خوشحالم کردی هم غمگین یاد گذشته افتادم و ..... عیدت مبارک[گل]

اعظم

سلام من از خواننده های قدیمی تون هستم همیشه به وبلاگتون سر میزدم اما متنی نمی نوشتم بعد از یه مدت یهو یادتون افتادم امروز دیدم دارید می رید اگه درست متوجه شده باشم منم یه دانشجوی فیزیکی در مقطع دکترا اما در کشور خودمان هستم ساعتهای خوبی را با خاطراتتان داشتم روزهای خوب و شادی را براتون آرزومندم هر جا که هستید شاد باشید که زندگی را اگر درست بفهمیم قطعاً شاد خواهیم بود حتی در اوج ظاهر سخت و ناراحت کننده اش

همه چی می گذرد!

مترسک

اتل و متل! نازنین دل! زندگی خوبه و مهربونه. عطر و بوش همین غم و شادی کوچیک و بزرگ‌مونه.... میشه خواهش کنم نوشتن رو ادامه بدی؟

اه

s

خیلی قشنگ و زیبا ء واقا عالی بود [لبخند]