رفیق

یه بار قرار بود یک‌شنبه بریم موزه. شب قبلش وب‌سایت موزه رو چک کردیم دیدیم در کل سال، سه چهار روز موزه تعطیله که یکیش هم همون یک‌شنبه بود! به شانس‌مون خندیدیم. گفت بیاین طرفای خونه‌ام یه کاری می‌کنیم بلاخره. خونه‌اش باصفاست، خیـــــلی باصفاست! یعنی یه چیزی منحصر به خودش! دکوراسیون پرتغالیش به کنار، پذیراییش انصافا حرف نداره. منو ارائه کرد و من شیرقهوه انتخاب کردم. بعدش مثلا خواستم مهمون صمیمی‌ای باشم گفتم لیوانم رو خودم بشورم لااقل! موقع شستن متوجه شدم یه چیزایی به لبه‌ی لیوان چسبیده که شبیه چربی شیر خشک شده است. داشتم به سختی سعی می‌کردم تمیزش کنم که گفت: «سخت نگیر! اونا شاید از دفعه‌ی قبل مونده باشه.» شیرقهوه‌اش خوشمزه بود، خیلی. تا زنده‌ام مزه‌اش یادم نمی‌ره. مزه‌ی صداقت می‌داد. عجیب خوشمزه بودآ...

حالا ای‌میل فرستاده حال و احوال کنه، تهش هم نوشته:

 «آها اینو می‌خواستم بگم که هر وقت که حس کردین می‌خواین شب‌نشینی یه جایی برین می‌تونین به راحتی روی خونه من حساب کنین، اینجا گرچه خیلی پر رونق نیست اما صفا هست.»

و من دارم به این فکر می‌کنم که رفاقت لازم نیست حتما قدیمی و چندین ساله باشه که بشه روش حساب کرد. رفاقت می‌تونه خیلی کوتاه باشه اما خالص خالص باشه، خود خودش باشه. (حالا اگه خودش باشه و قدیمی هم باشه، می‌شه همین افسانه‌ی این‌دونفر!)

به سلامتی هر چی رفیق نااااابه، اونایی که کم‌اند اما وجودشون دلگرمیه. اونایی که نصف شبی از طالقون بهت زنگ می‌زنن تا بگن «داشتم آسمون رو تماشا می‌کردم که یادت افتادم»، اونایی که جای تنها درخت توت سفید لیسبون رو با از خودگذشتگی هر چه تمام بهت نشون می‌دن تا تو رو توی شادی توت چیدن و توت خوردن‌شون شریک کنن. اونایی که به بهانه‌های کوچیک «سلام» می‌فرستند و بعد از دو دقه می‌گن «خب این بهانه بود. خودت چطوری؟». آره، به سلامتی همه‌تون...

یادم نره همیشه بابت این همه خوشبختی شکرگزار باشم...

/ 6 نظر / 22 بازدید
تکینه

همیشه پیش خودم می گفتم این دو نفر چطوری می تونن این همه همدیگه رو دوست داشته باشن مگه اصلا میشه اما حالا که از دوستای دوره لیسانسم جدا شدم می بینم که چقدر دوستشون داشتم و خودم نمی دونستم.

maryam

man delam toot khast akhe! badam be salamati khanoom eskandari ke ye CHIZE offer dar kharide va bad kharidesho avorde be man neshon dade, to mashine shishe kharab neshaste ta man 5€ save konam va ye donia khoshhal sham:)

محمدرضا

خود نویسنده چقدر رفیق ناااابه واسه بقیه؟ :دی

مرجان

ببین زهرا جان چون تو خودت دوست خوبی هستی و برای دوستیت چیزی کم نمیذاری اینطوری فکر میکنی.

نظرشماماندذرزیبققیسیسسسششششش

پژمان(محمد رضا) نوروزی

سلام... وبلاگت رو شانسی یافتم...همینطوری داشتم میخوندمش...به این نوشته ی رفیقت رسیدم...ناگهان حس بی دوستی‌ِ این ایمم رخ نشون داد....برای همین به دوستِ تازه ی وبلاگی سلام کردم...ممنون از این همه حس خوب...به سلامتی یه رفیق که ناخواسته به من شادابی و دوستی داد.