بسیار سفر باید

پیش‌نوشت: من عاشق سفر با قطارهای شیش تخته تهران-اندیمشک بودم. به‌خصوص وقت‌هاییش که هوا روشن بود و می‌شد از چشم‌انداز کوه‌ها و تپه‌های زیبای لرستان لذت برد...

امروز ساعت پنج صبح از خواب بیدار شدم. رفتم یه دوش گرفتم تا یه روز سخت رو شروع کنم. خبر نداشتم که این روز قراره یکی از زیباترین روزهای زندگیم باشه. هوای صبح خیلی تازه بود و شهر هنوز خلوت. با هم رفتیم ایستگاه قطار. بهش گفتم حواست هست که تا حالا توی «ایستگاه قطار درسدن» با هم خداحافظی نکردیم؟ ما یه لیست بلندبالا داریم از مکان‌ها و موقعیت‌هایی که توشون از هم جدا شدیم یا به هم رسیدیم. طبیعتاً فرودگاه لیسبون و فرودگاه درسدن در صدر لیست هستند. فعلاً هنوز دردناکه اما امیدواریم که بعدها برامون خاطره‌انگیز باشند فقط. خداحافظی رو به خیر و خوشی انجام دادیم و قطار راه افتاد. خواستم بخوابم اما پنجره نمی‌ذاشت! می‌دونید دیدن ِ چی منو به وجد میاره؟ درخت! درخت‌هایی که توی بهار سبز شدند، سبز تازه، به‌خصوص اگه جنگل باشه. به‌خصوص اگه رودخونه‌ای هم کنارش باشه، کنار گندم‌زار، بعدش گلزار، بعدش دشت سبز، دوباره جنگل، دوباره دشت... . این قطارهای ICE آلمان هم یه طور شناوری حرکت می‌کنند که لذتش از هواپیما هم خیلی بیش‌تره. انقدر هم تند می‌رفت که سر پیچ‌ها عین ماشین مسابقه‌ای به سمت داخل پیچ کج می‌شد...

از خواب که بیدار شدم، از مرز اتریش رد شده بودیم. سالزبورگ که رسیدیم سرم رو بلند کردم و از پنجره بیرون رو دیدم. می‌دونید چی نفسم رو بند میاره؟ یه کوه بزرگ، سبز از درخت، با آبشاری که از لای صخره‌ها بیرون زده، و ریل راه‌آهنی که به موازات جاده و رودخونه است. سمت چپم، یه دختر و پسر زیبا احتمالاً اهل اروپای شرقی نشستند و همدیگه رو می‌بوسند. سمت راستم، یه دختر زیبای اتریشی داره تو جاده رانندگی می‌کنه و موهای طلاییش رو باد می‌بره. جاده و رودخونه و ریل قطار می‌پیچند لای کوه‌های سبز آلپ. قله‌های سفید هم در پس‌زمینه هستند. درست عین صحنه‌هایی که قبلاً تو فیلم‌های پوآرو دیده بودم. (کلاً من پوآرو رو فقط به خاطر همین صحنه‌هاش و همچنین به خاطر دکوراسیون خونه‌هاش نگاه می‌کردم!!) می‌تونم قسم بخورم که زیبا‌تر از این در زندگیم ندیده بودم. دلم می‌خواد توی چمن‌های شیب‌دار دراز بکشم و تا پایین تپه غلت بزنم. دلم می‌خواد پاهام رو بذارم توی آبی که از روی سنگ‌ها داره میاد پایین. دلم می‌خواد بپرم بغل اسب‌ها و آهوها... همه‌ی هیجانم اینه که چند روز بعد همین مسیر رو دوباره با قطار برمی‌گردم.

حالا من توی چنین قطاری نشستم و شهاب رمضان داره توی گوشم گیتار می‌زنه و زمزمه می‌کنه: «خوشبختم...». و من همین‌طور دارم مخلوط گردو و کشمش و مویز مراغه‌ای می‌خورم. در‌واقع من الان می‌تونم از جای‌جای کوله‌پشتیم خوراکی دربیارم، خوراکی‌های جورواجوری که محبوب ِ آذری ِ من دیشب توی کیف مسافر دی‌ماهیش گذاشته که بزرگترین سختیش توی سفر، گرسنه موندنه! و دارم به معجزه‌ی سفر فکر می‌کنم. اولین بار که با اتوبوس از تهران می‌رفتم زنجان، زمستون هشتاد و یک بود. اضطراب و نگرانی تمام مدت نفس‌هام رو به شماره انداخته بود. حالا بعد از سال‌ها تنهایی سفر رفتن‌های کوتاه و بلند و نزدیک و دور، دیگه طوری شدم که ساعت دوازده شب قبل سفر کوله می‌بندم و با طلوع آفتاب از خونه درمیام تا گشت و گذار از سه تا کشور رو در یک روز تجربه کنم. به این فکر می‌کنم که زندگی همین پر و خالی شدن لحظه‌هاست. همین یه وقتایی هجوم ناگهانی یه عالمه کار و یه وقتایی ساعت‌ها بیکار روی صندلی پشت پنجره نشستن و بیرون رو تماشا کردنه. زندگی همینه! همین حالاست! نباید منتظر آینده موند برای یه شروع خوب. هر ثانیه یه شروع خوبه. باید نفس کشیدش، از دستش نداد و لذتش رو برد، با وجود همه چیز و با همه‌ی وجود.

/ 0 نظر / 5 بازدید