آرزوی گندم‌زار

اولین بار که پا به آلمان گذاشتم یک سفر ده روزه بود که برای یه ورک‌شاپ توی دانشگاه اشتوتگارت اومده بودم. اون روزها می‌تونم بگم در سخت‌ترین برهه از دوره‌ی شیش ساله‌ی دکترام بودم از نظر روحی روانی! بین دانشگاه اشتوتگارت و مؤسسه‌ی مکس پلانک (جایی که از فردا کارم رو رسماً توش شروع می‌کنم) یک مسیر ِ سبز از جنگل و مزرعه و دریاچه و گندم‌زار و بعضاً گله‌ی گاو و گوسفند بود که وقتی از توش رد می‌شدم توی دلم می‌گفتم یعنی آدم چقدر باید خوشبخت باشه که هر روز از این مسیر ِ سبز، قدم‌زنان بره محل کارش و عصر برگرده! تازه توی محل کارش، میز و کامپیوتر داشته باشه، تازه سر ماه پول هم بهش بدن! امروز که قدم‌زنان از گندم‌زار رد می‌شدم یاد اون روز افتادم. اون موقع‌ها آرزوهای ساده‌تری داشتم چون هنوز نمی‌دونستم آغوش یار چه شکلیه.* به این فکر کردم که آرزوها «زمان» دارند و اگر تاریخ‌شون بگذره مزه‌شون هم کم‌رنگ می‌شه.

امروز که از گندم‌زار رد می‌شدم آرزو کردم یه روزی این گندم‌زار مال من باشه. صبح‌ها دستمال به سرم ببندم و با دعای باران برم سر زمین. شخم بزنم و دونه بکارم... آغوش یار هم همون نزدیکی‌ها باشه، کنار دریاچه، زیر سایه‌ی درخت سیبی یا گیلاسی. حالا دیگه من از فردا هر روز با خیالش از گندم‌زار رد می‌شم تا شاید این روزها هم مهربون‌تر از من عبور کنند...

* اولین بار وقتی که محبوب آذری بغلم کرد توی گوشم گفت: «پس آغوش یار این شکلیه که حافظ انقدر توی شعرهاش ازش تعریف کرده!»

/ 5 نظر / 34 بازدید
azar

خوشحالم واست خیلی‌

اخترنگار

سلام یادمه سال ها پیش مطلبی با عنوان از شریف تا شهید بهشتی و زنجان از شما در مجله فیزیک دیدم. خیلی به نظرم جالب اومد و به همین خاطر پی وبلاگتون رو گرفتم و آشنایی با وبلاگ شما بهانه ای شد تا خودم هم شروع به وبلاگ نویسی کنم. اون زمان خودم دانشجوی ارشد بودم و آرزو داشتم روزی مثل شما چند آزمون دکتری متفاوت رو تجربه کنم و در موردشون در وبلاگم بنویسم. آزمون ها که متمرکز شد اما امسال برای مصاحیه به چند جا دعوت شدم و به همین بهانه مطلبی با عنوان از فردوسی تا سمنان و بابلسر رو در وبلاگم نوشتم. گرچه بعید می دونم وقت کنید اون ها رو بخونید اما حداقل سری بزیند و اون ها رو ورانداز کنید.

سروش

خوشابحالت زهرا جان امیدوارم از طرف همه ی ما بچه های فیزیک شریف خودت را در گندم زارهای آلمان به باد بسپاری و سوار بر ابرهای آسمان ابری اش مثل فرشته ها بال بال بزنی

ستاره

تبریک برای موفقیتها و خوشبختیهای پی در پی شما[لبخند]

مهشید

یاد آن شرلی افتادم وقتی اولین بار گرین گیبلز رو دید [نیشخند] البته اون هنوز از زمان آرزوش نگذشته بود [چشمک]