هنر گام زمان

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

 

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری

دانی که رسیدن هنر گام زمان است

 

تو رهرو دیرینه‌ی سرمنزل عشقی

بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

 

آبی که برآسود زمینش بخورد زود

دریا شود آن رود که پیوسته روان است

 

باشد که یکی هم به نشانی بنشیند

بس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان است

 

از روی تو دل کندنم آموخت زمانه

این دیده از آن روست که خونابه‌فشان است

 

دردا و دریغا که در این بازی خونین

بازیچه‌ی ایام دل آدمیان است

 

دل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشت

این دشت که پامال سواران خزان است

 

روزی که بجنبد نفس باد بهاری

بینی که گل و سبزه کران تا به کران است

 

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی

دردی ست درین سینه که همزاد جهان است

 

از داد و وداد آن همه گفتند و نکردند

یارب چه قدر فاصله‌ی دست و زبان است

 

خون می‌چکد از دیده در این کنج صبوری

این صبر که من می‌کنم افشردن جان است

 

از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود 

گنجی ست که اندر قدم راهروان است

 

پاورقی: لازمه بگم شاعرش کیه؟

/ 4 نظر / 12 بازدید
آن جام بلورین که ز می خندان است اشکی است که خون دل در او پنهان است

آه ای صبا چون تو مدهوشم من خود فراموشم من خانه بر دوشم من خانه بر دوش من در پی اش کو به کو افتادم دل به عشقش دادم حلقه در گوشم من حلقه در گوش گر بر کوی اش برسی برسان این پیام مرا بی چراغ رویت من ندارم دیگر تاب این شب های سر و خاموش هرگز هرگز باور نکنم عهد و پیمان ما شد فراموش ای جان من غرق سودای تو بی تماشای تو دل ندارد ذوق گفتگویی بی جلوه ات آرزو بی حاصل بی تو در باغ دل خود نروید سرو آرزویی شب ها مرغ لب بسته من دل شکسته منم تا سحر بیدارم سر به زانو دارم برنخیزد از من های و هویی بی تو سیر گل را چه کنم گل ندارد بی تو رنگ و بویی

علیرضا

شاعرش "گنجی" است دیگه!!!