روی دوم سکه

راستش من دلم نمی‌خواد توی این آشیان (و البته در منزلگاه قبلی هم) از تلخی‌های زندگیم بنویسم و این هم صرفاً یه انتخاب شخصیه. در‌واقع من هر وقت دل و دماغ زندگی رو نداشتم نوشتن رو هم تعطیل کردم. البته همین باعث می‌شه که شما تصور کنید من آدم شادی هستم یا من فقط زیبایی‌ها رو می‌بینم. ولی آیا من واقعاً این طوری‌ام؟ نمی‌دونم!

یه بار یه جمله توی فیس‌بوک می‌خوندم با این مضمون که آدم‌ها طوری توی فیس‌بوک‌شون عکس می‌ذارن که انگار خوشبخت‌ترین و سرخوش‌ترین آدم روی زمین‌اند و در عین حال طوری استاتوس می‌ذارن که انگار بدبخت‌ترین و زخم‌خورده‌ترین و خیانت‌شده‌ترین آدم دنیا هستند! می‌خوام نتیجه بگیرم که زندگی آدم‌ها رو نمی‌شه این‌طوری قضاوت کرد، با عکس‌ها و استاتوس‌های فیس‌بوکی مثلاً. مگه می‌شه کسی توی زندگیش با انواع مشکلات کوچیک و بزرگ روبه‌رو نشه؟ اما مساله این‌جاست که آدم‌ها همیشه (معمولاً) مقابل دوربین لبخند می‌زنند. چرا؟ خب چون کسی دلش نمی‌خواد بعدها با دیدن عکس‌هاش یاد بدبختی‌های گذشته‌اش بیفته. تازه،‌ آدم طبیعتاً فقط توی لحظه‌ها و مناسبت‌های شادی و خوشحالیش دوربین همراهش داره و عکس می‌گیره، نه موقعی که مثلاً از سردرد و دل‌درد داره تنهایی به خودش می‌پیچه!

من چی؟ خب منم دو سه جفت گوش بینوا توی زندگیم سراغ دارم که بزرگ‌ترین دلگرمی من توی سختی‌هام هستند و البته بیست و چهار ساعته شنوای نق‌نق‌ها و غرغرها و بی‌حوصلگی‌ها و تلخی‌های من! من چرا سختی‌های زندگیم رو معمولاً این‌جا نمی‌نویسم؟ شاید چون دلم نمی‌خواد هیچ کجا مکتوب بشن بلکه زود و برای همیشه فراموش بشن. شایدم جسارت و جرأت این کار رو ندارم! نمی‌دونم. مدتی بود وبلاگ روزانه‌های کسی رو می‌خوندم که از سال‌ها زندگی عاشقانه‌اش می‌نوشت، و یک هو چند وقت پیش گفت که در کنار این‌ها مشکلاتی هست که حتی داره منجر به جدایی‌شون می‌شه! خب واسه من که همیشه یه روی داستان رو خونده بودم اولش عجیب بود. اما بعد دیدم خودم هم اگه بخوام هزار لای زندگیم رو این‌جا باز کنم پر از گره‌های جورواجور خواهد بود که هیچ وقت لابه‌لای یادداشت‌های رنگی رنگیم حرفی ازشون نزدم. نتونسته بودم یا نخواسته بودم؟ نمی‌دونم.

به هر حال این که یه دوست قدیمیم هنوز من رو با خنده‌های از ته دلم به یاد میاره، واسه من حس خوشایندی داره. اما این فقط یک طرف سکه است، روی دیگه‌ای هم هست که اتفاقاً گاهی بدجوری گرفتارم می‌کنه. شاید هم البته بد نباشه که گاهی از اون روی دیگه هم بنویسم. شاید در آینده بخونم و به خودم بخندم! شاید دیگران بخونند و بفهمند که اولین کسی نیستند که با مشکلاتی مواجه می‌شن. شاید تصویر واقعی‌تری از خودم برای خودم و دیگران ترسیم کنم...

 

/ 0 نظر / 13 بازدید