عطر مربای به

پیش‌نوشت: موسیقی متن این یادداشت، قطعه‌ی «آرامگاه» ساخته‌ی کریستوف رضاعی است.

داشتم از چهارراه رد می‌شدم که به من اصابت کرد! درست عین صاعقه بود که برق از سرم پروند، عطر مربای به! نفهمیدم از کجاست. یک لحظه بود و تموم شد. خواستم برگردم و بایستم شاید دوباره احساسش کنم، اما وسط چهارراه که نمی‌شد ایستاد...

زنی از کنارم رد شد با یه بغل نون سنگک، می‌رفت و عطر سنگکش هوش از سرم می‌برد...

مغازه‌ی سبزی‌خوردکنی محله هم شده قاتل من! خیابون‌های طرشت ظهرها بوی عطر کوکو سبزی می‌دن، گاهی عطر کباب، گاهی عطر پلوی زعفرونی...

می‌دونین وقتی آدم چهارهزار کیلومتر از گیتار و سازدهنی‌ش دور باشه، هر روز دلش می‌خواد ساز بزنه. این یه بیماریه، مگه نه؟

دلتنگی مثل دونه‌های برف می‌شینه روی سر آدم و از فشارش قلب آدم قطره قطره ذوب می‌شه و از چشم‌ها می‌چکه.

حالا یه قلبی زیر بارون‌های لیسبون جا مونده، یه قلبی آواره‌ی کوهستان‌های آلپ شده، یه قلبی توی شرجی جنوب لَه‌لَه می‌زنه، یه قلبی کنار گیتار و سازدهنی داره یخ می‌زنه، یه قلبی هم توی خیابون‌های طرشت خودش رو به در و دیوار می‌کوبه اما نمی‌تونه بفهمه که آزاده یا زندانیه...

قصه‌ی دلتنگی دیگه تمومی نداره. دلتنگی هم یه بیماریه، مگه نه؟

درد بی‌انتها می‌دونین چیه؟ این که آدم تا به این حد بدبخت باشه و بدبختی خودش رو تا به این حد دوست داشته باشه. من دچار یه درد بی‌انتها شده‌ام، دچار یعنی عاشق...

و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک، دچار آبی بیکران باشد.

چه فکر نازک غمناکی!

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آن‌هاست.

نه، وصل ممکن نیست،

همیشه فاصله‌ای هست.

اگر چه منحنی آب بالش خوبی است.

برای خواب دل‌آویز و ترد نیلوفر،

همیشه فاصله‌ای هست.

دچار باید بود

وگرنه زمزمه‌ی حیات میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.

و عشق

صدای فاصله‌هاست.

صدای فاصله‌هایی که غرق ابهام‌اند...

و عاشق همیشه تنهاست...

تنهاست...



/ 1 نظر / 33 بازدید
رها

دوباره برگشتید به این وبلاگ؟