آتش بدون دود

"جوان بدون گناه نمی‌شود، آتش بدون دود."

یک ضرب‌المثل ترکمنی

 

"آتش بدون دود" اسم یک سری کتاب هفت جلدی، نوشته‌ی نادر ابراهیمیه. قطعاً من کوچک‌تر از اون هستم که بخوام از عظمت این کتاب چیزی بگم. در واقع، برای من همین بس که جزء مشتری‌های این کتاب باشم! هنر بی‌نظیر نادر ابراهیمی در نوشتن این کتاب، خواننده رو جادو می‌کنه. کسی رو ندیدم که این کتاب رو دستش بگیره و دلش نخواد که ساعت‌ها بشینه و بخوندش. داستان همیشه در اوج خودشه. هر لحظه احساس می‌کنی ماجرایی که در حال رخ دادنه، مهم‌ترین ماجرای داستانه، چراکه همین ماجرا، باعث اتفاق‌های بسیار مهم بعدی می‌شه و جهت‌گیری ادامه‌ی داستان رو تعیین می‌کنه.

موضوع این کتاب، سرگذشت قوم ترکمن در طول صد سال اخیره. در حقیقت، می‌شه گفت یک ماجرای تاریخی (و تا حدی سیاسی) در حال روایت شدنه، و البته با شخصیت‌های حقیقی که همین باعث جذاب شدن هر چه بیش‌تر داستان می‌شه. وقتی آدم کتاب رو می‌خونه حس می‌کنه صد سال رو با چشم خودش دیده و زندگی کرده. آن‌چنان نرم از گذشته شروع می‌کنه و به زمان حال می‌رسه که آدم گذر زمان رو احساس نمی‌کنه. هیچ بریدگی‌ای در طول داستان وجود نداره. ماجرا یک سیر کاملاً منطقی و بدون خطا داره. همه‌ی علت و معلول‌ها درست اتفاق می‌افتند. جالب این‌جاست که حتی جزئیات هم کاملاً منطقی هستند و هیچ کجای این هفت جلد کتاب، هیچ جمله‌ای رو نمی‌شه پیدا کرد که بشه حذفش کرد و مشکلی پیش نیاد!

 

در این‌جا، جا داره که یک مقایسه‌ای هم انجام بدم بین "آتش بدون دود" و "جواهری در قصر":

1- در هر دو تا، به این خاطر که مدت زمان نسبتاً زیادی (دو نسل یا بیش‌تر) نمایش داده می‌شه، آدم احساس می‌کنه که زندگی چه‌قدر هیجان داره و با چه سرعتی در حال دگرگون شدنه. بارها وقتی به این دو داستان ("آتش بدون دود" و "جواهری در قصر") فکر می‌کنم یاد زندگی خودم می‌افتم. بعد دوران زندگی خودم رو با مامان و بابام مقایسه می‌کنم و از این همه تحول، شدیداً شگفت‌زده می‌شم!!

2- هر دو به شدت اعتیادآورند! وقتی کتاب "آتش بدون دود" رو دستتون می‌گیرید و می‌خونید، دقیقاً مثل زمانی که دی‌وی‌دی "جواهری در قصر" رو توی سی‌دی‌رام می‌ذارید و نگاه می‌کنید، عطشی توی دلتون به وجود میاد که نمی‌تونید از جاتون بلند بشید و ساعت‌ها بی‌حرکت داستان رو دنبال می‌کنید بدون این‌که متوجه بشید! از یه طرف دلتون می‌خواد زودتر تموم بشه، از طرف دیگه دلتون می‌خواد تموم نشه! با این وجود، من این اعتیاد آرامش‌بخش رو بهتون توشیه می‌کنم. واشه من که خیلی لاژم بود، داداش!!!

3- شخصیت "یاشا شیرمحمدی" در "آتش بدون دود" بسیار شبیه شخصیت "گیومیونگ" در "جواهری در قصر"ه! هر دو نفر موجوداتی هستند که فطرت پاکی دارند و روحشون از خباثت در عذابه، از طرفی هر دو راه نادرست رو انتخاب کرده‌اند و لج‌بازی‌هاشون باعث می‌شه که زندگی‌شون رو از دست بدن.

/ 8 نظر / 3 بازدید
مژگان

بعضی وقتها ياد يه اتفاقاتی مي افتم و بعد که کمی فکر می کنم يادم مي افته اين يکی از حوادث آتش بدون دود بوده! خيلی از شخصيت هاش برام مثل اعضاء خانواده شده اند! عجيبه ولی تا به حال اينقدر تحت تاثير متنی قرار نگرفته ام.

نرگس

سلام زهرا و فرنوش عزيز وقتی ديدم زهرايی و اسم وبلاگت اين دونفره فکر کردم که ... نمی دونستم اين دو يار قديمی هنوز هم در کنار هم هستند... حالا شناختی يا نه؟ منم نرگس حيدری ديگه! ای بابا چرا نشناختی! خيلی خوشحالم که هنوز هم وقتی نوشته هات رو نگاه انداختم حس کردم داری بی بهانه می خندی! همیشه خوش باشيد ماه رمضون هم خوش بگذره يعنی از عوض من زولبيا و باميه بخوريد!

نرگس

راستی فکر کنم وبلاگتون يه مشکلی بيدا کرده که نوشته های کنارش همه ريختن بايين فکر کنم اگه عرض نوشته هاتون رو توی قالب اچ تی ام ال کم کنيد درست بشه اينم از بيشنهاد کارشناسی!

نرگس

يک نظر کارشناسی تر! البته بعد از نوشتن اولين بيام ها! و خواندن به دقت بقيه مطالب! فکر کنم عکس هايی که از جعبه ها گذاشتيد هم ايراد اساسی بزرگ بودن را دارند با تشکر نون ح

حمیده

وقتی قسمت اول مطلبتو خوندم تصمیم گرفتم که حتما بخونم این کتاب رو. ولی وقتی گفتی خیلی شباهت به جواهری در قصر داره زدی تو حالم! توهین محسوب نشه ها ولی من اصلا با جواهری در قصر حال نمیکنم.

مژگان

به حميده! راستش من هم سريال جواهري در قصر رو نگاه مي‌كنم و بهش علاقه دارم. ولي تاثير خاصي روم نمي‌ذاره. آدمهاش از پوست و خون من نيستن! ولي آتش بدون دود قضيه‌اش فرق مي‌كنه. آدمهاشو مي‌شناسم. شاديشون، شادي منه و غمشون غم منه. من تو اين قصه باهاشون آشنا نشدم، جريان خيلي قديمي‌تر از اين حرفها است.اونقدر بهشون نزديكم كه حتي حس مي‌كنم يكي از تلخ ترين لحظه‌هاي زندگيم وقتي بود كه دو قوم سر اختلاف، خرمن گندم هم رو آتيش زدن (آخر جلد 1). يا هنوز از هيجان سفره اي كه از اين سر تا اون سر صحرا بود، غرق شادي مي‌شم (آخر جلد 3). يا هنوز مرگ قليچ بلغاي اشك رو به چشمهام مياره.

مژگان

وقتي كتاب رو بخوني اصلا تعجب نمي‌كني كه نادر ابراهيمي مي‌گه بعضي از صفحه‌هاي كتاب رو بيشتر از 10 بار بازنويسي كرده، اينكه نوشتن اين كتاب 30 سال طول كشيده ، اينكه چندين بار زير بار نوشتن كتاب فكر خودكشي به سرش زده و اينكه هيچكس بر مرگ فرزند خودش اونقدر نگريسته كه او بر سطر سطر اين كتاب گريه كرده! و حاصل كتابي مي‌شه كه در نهايت سادگي، به قول زهرا، هيچ جمله اضافه‌اي نداره. خيلي طولاني شد. از صاحب خونه‌ها معذرت مي‌خوام ولي اسم آتش بدون دود، خونم رو به جوش مياره. من واقعا به همه توصيه مي‌كنم اين كتاب رو كه قطعه‌اي از تاريخ اين مملكت و حكايت قومي كه كمي مهجور واقع شدنه، بخونن.

حمیده

مژگان عزیر ممنونم از توضیحاتت. عطش مرا برای خوندن صد برابر کردی.