وطن یعنی... (۲)

... یعنی تلویزیون رو روشن می‌کنی و تبلیغ رب گوجه‌فرنگی چین‌چین با آهنگ «جان مریم» محمد نوری می‌بینی. یعنی جایی که توی غذاخوری دانشگاهش کشک بادمجون سرو می‌شه و «همایون شجریان» پخش می‌شه. یعنی وقتی که از زیرزمین دانشکده صدای مبهم یه آوازی میاد و تو می‌دونی که داره «مرغ سحر» می‌خونه. یعنی سبزی‌فروش هر روز توی کوچه داد می‌زنه: «سبزی باغ، پلویی، آشی، خورشتی، کوکویی...». یعنی یه روز عصر از خونه‌ات درمیای پیاده می‌ری و می‌رسی به میدون آزادی تا کنسرت پالت رو گوش کنی. بعد تصویر تهران و ترافیک ِ خر تو خرش روی پرده پشت سر نوازنده‌ها پخش می‌شه و امید نعمتی هم شاد و شنگول وای‌می‌سه جلوت و می‌خونه «من درد تو را ز دست آسان ندهم … کان درد به صدهزار درمان ندهم» به قلب هزار تیکه‌ی تو هم کوچک‌ترین اهمیتی نمی‌ده.

وطن یعنی تار و پودی که نقش تو توش بافته شده، رج به رج، یعنی زندگی پر از آهنگ و آواز و شعر و کلمه، پر از رنگ و نور، پر از پیوندهای نامرئی با در و دیوار و درخت و سطل زباله و تیر چراغ برق و ...، با همه‌ی ذره ذره‌ی هوای کثیف و زمین خاک‌آلودش...

/ 0 نظر / 25 بازدید