خاطرات یک چهارشنبه‌ی معمولی در وطن

صبح زود قبل از این که ساعتم زنگ بزنه، فرنوش منو صدا زد: «زهرا! بیدار شو! اتاقت خیلی سرده. یخ نزدی تو؟» راست می‌گفت. اتاقم خیلی سرد بود. اما من لباس گرم و پتو پوشیده بودم. به این فکر کردم که گربه‌ها و کلاغ‌های تهران توی این شب‌های زیر صفر درجه کجا می‌خوابند. یخ نمی‌زنن تو این سرما؟! بعد از یه صبونه‌ی مختصر رفتم بانک ِ سر کوچه که دو روز پیشش دستگاه خودپردازش کارتم رو به دلایل امنیتی ضبط کرده بود. شماره‌ای از دستگاه نوبت‌دهنده گرفتم که توی نوبت بایستم. چهل و پنج دقیقه منتظر شدم تا نوبتم شد. به خانم پشت باجه گفتم که کارتم توی دستگاه مونده. بلافاصله گفت که به معاونت بانک مراجعه کنید! یعنی همون باجه‌ای که هیچ کسی باهاش کار نداشت. و من متوجه شدم که چهل و پنج دقیقه‌ی اول صبحم رو مفت و مجانی از دست دادم، چون برای این کار اصلا لازم نبود که توی نوبت بایستم! کارت ملی‌م رو دادم به آقای معاونت بانک. بعد از چند دقیقه ایشون با تعدادی کارت برگشتند که روشون اسم من نوشته شده بود! از من پرسید که چند تا از کارت‌هات مونده بود توی دستگاه؟ گفتم: «یکیگفت: «ولی این‌جا بیش‌تر از یکی کارت هست که اسم شما روشه! مطمئنی فقط یه دونه کارتت مونده بوده توی دستگاه؟» گفتم بله و کارتم رو گرفتم و رفتم بانک صادرکننده‌اش. توی راه می‌دیدم که همه‌ی آب‌های توی خیابون یخ زدند. باز یاد گربه‌ها و کلاغ‌ها افتادم. اگه تو این وضعیت تشنه‌شون بشه از کجا آب بیارن بخورن؟ از کارمند مربوطه در بانک صادرکننده پرسیدم این کارت من چه مشکلی داشته که توی دستگاه خودپرداز ضبط شده. کارمند مربوطه با تعجب نگاهی به کارت و به من کرد و از همکارش پرسید که به نظر تو مشکل این کارت چی می‌تونه باشه؟ همکارش در حالی که داشت اطلاعاتی رو از یه تعدادی دیسکت به یه کامپیوتر زغالی کپی می‌کرد، از این سؤال خیلی متعجب شد و شونه‌ای بالا انداخت. انگار که من اولین کسی بودم که کارتم سوخته بود و به این شعبه مراجعه کرده بودم! و من در اون لحظه بعد از سال‌ها دیدم که هنوز یه جاهایی داره از دیسکت استفاده می‌شه. دیسکت رو یادتون میاد؟ همونا که یک ممیز چهار مگابایت گنجایش داشتند! خلاصه که کارمند مربوطه یه مقدار از من پول گرفت تا کارت جدید برام صادر کنه. ازش خواستم که لااقل موجودی حسابم رو چک کنه تا ببینم بعد از صدور کارت جدید، من چقدر پولدار خواهم شد! و بله، حسابم خالی خالی بود! به اداره‌ی رفاه دانشجویی مراجعه کردم و گفتم که من مدت‌ها پیش درخواست وام دانشجویی داده بودم ولی الان حسابم همچنان خالیه. خانوم اسم و شماره دانشجوییم رو پرسید و گفت: «ممتاز بودی یا عادی؟» گفتم: «نمی‌دونم! فرق این دو تا چیه؟» گفت: «خب! تو دانشجوی دکترا هستی و می‌بایستی وام ممتاز می‌گرفتی. اما این ترم تصویب شده که تمام ممتازها رو هم به صورت عادی پرداخت کنند، یعنی مبلغ دویست و بیست و پنج هزار تومناین یعنی تقریبا یک سوم مبلغی که باید می‌بود! خندیدم و گفتم: «عجب! فقط دویست هزار تومنخانوم گفت: «نه دخترم، دویست و بیست و پنج هزار تومنفهمیدم که بیست و پنج هزار تومن برای من قابل صرف‌نظر کردنه اما هنوز برای اون خانوم یه مبلغ معنی‌داره. رفتم از رستوران دانشگاه یه ساندویچ فیله‌ی مرغ (انتخاب همیشه‌ام) خریدم که قیمتش با توجه به قیمت یورو در اون روز، معادل با یک یورو می‌شد! از این که ساندویچ مورد علاقه‌ام رو به چنین قیمتی خریده بودم و لازم هم نبوده که نگران حلال بودن یا نبودن گوشتش باشم، حس خوبی داشتم. همین طور که ساندویچ گاز می‌زدم، راه افتادم به سمت وزارت علوم جهت انجام یک سری امور اداری. موقع ورود به وزارت‌خونه باید چک امنیتی می‌شدم. رفتم که کیفم رو بذارم روی ریل تا از توی دستگاه چک‌کننده رد بشه. دیدم که یه تعداد زیادی پیتزا و کیسه‌های پر از ظرف غذا رو دارند از توی دستگاه رد می‌کنند! صحنه‌ی خنده‌داری بود. فضای اتاق نگهبانی هم پر از عطر غذاهای لذیذ شده بود. بعدش به اتاق نگهبانی مخصوص ورود خانوم‌ها رفتم به جهت انجام شدن بازرسی بدنی. و من همیشه از بازرسی بدنی متنفر بوده‌ام! برام جای سؤاله که اولا چرا این مدل بازرسی شدن ِ خیلی چندش‌آور فقط توی ایران انقدر عادی و مرسومه و جاهای دیگه‌ای که بوده‌ام این جور بازرسی بدنی‌ای هیچ وقت برای من اتفاق نیفتاده، و ثانیا خود خانوم‌های بازرسی‌کننده از این که باید در طول روز به آدم‌های زیادی دست بزنند چندش‌شون نمی‌شه؟! وارد وزارت‌خونه شدم و به سمت آسانسور رفتم. کیسه‌های غذا و جعبه‌های پیتزا همچنان عطرافشانی ‌می‌کردند! توی آسانسور یه موسیقی بسیار محزون در حال پخش شدن بود. یه آقای کت‌شلواری نچ نچی کرد به یه آقای کیسه‌ی‌غذابه‌دست گفت: «این مارش عزا رو بگو قطعش کنند! ایام سوگواری دیروز تموم شد دیگهکارمند مربوط به کار من در وزرات‌خونه یه خانوم خیلی توپول و خیلی مهربون بود که از خستگی نای حرف زدن نداشت. من که وارد اتاق‌شون شدم یکی از کارمندها در ِ اتاق رو پشت سر من قفل کرد که یعنی «تعطیله تا بعد از ناهار». حالا من تنها مراجعه‌کننده‌ای بودم که کنار چند تا کارمند خسته اما ظاهرا خوشحال و خندون نشسته بودم و خورده شدن غذاهایی رو که از دستگاه رد شده بودند، تماشا می‌کردم. اتاق‌شون چشم‌انداز زیبایی به تهران داشت. برف قشنگی روی همه چیز نشسته بود و تهران عزیزم رو عروس کرده بود. دوباره یاد گربه‌ها و کلاغ‌ها افتادم و به این فکر کردم که الان اونام دیگه موقع ناهارشون شده...

یه ظهر چهارشنبه بود. یه چهارشنبه‌ی خیلی معمولی بود و من داشتم تهران رو تماشا می‌کردم و به میلیون‌ها آدمی که توش زندگی می‌کنند فکر می‌کردم و به این که حتی یک روز کاملا معمولی توی این شهر عجیب می‌تونه یه داستان طولانی بشه. می‌تونه از طولانی‌ترین یادداشت‌های من در این منزلگاه باشه...

/ 4 نظر / 73 بازدید
علیرضا

2 تا سوال ایجاد شد: 1) "لباس گرم و پتو پوشیده بودم" از این پتوهای پوشیدنی کجا دارن منم می خوام! 2) "ولی این‌جا بیش‌تر از یکی کارت هست که اسم شما روشه! " چطوری بین اون کارت هایی که اسم تو روی همش بود یکی شو انتخاب کردی؟!

علیرضا

از پاسخگویی سریع شما کمال تشکر را دارم. پی نوشت: من اگه هوش تو رو داشتم کارتی رو بر می داشتم که پول بیشتری توش بود!!!

نرگس ح

عزیزم به وطن خوش اومدی.....میدونم که این روزها هر روز معمولی برات یه داستانه قابل توجهه! هم جالبه هم خسته کننده هم همه چی. نوشتن تو هم یه جور دیگه ست....آدم دوست داره از منظر تو بشنوه.

قاسم

می‌توانم بگویم و تایید کنم وضعیت بازرسی‌ی بدنی هنگام ورود به وزارت علوم به حدی رسیده است که پس از رفتن به وزارت علوم دیگر خجالت خواهی کشی که بگویی به وزارت علوم رفته‌ای.