جشن چهلمین سال فارغ‌التحصیلی دانش‌آموختگان دوره‌ی چهارم دانشگاه صنعتی شریف!

امروز حیاط دانشگاه پر از ماشین‌های مدل بالا بود و این امید در من ایجاد شد که اگه امسال درسم رو تموم کنم، چهل سال دیگه با یه ماشین مدل بالا در جشن چهلمین سال فارغ‌التحصیلیم شرکت خواهم کرد. چهل سال ِ دیگه من دقیقاً هفتاد ساله هستم (اگه زنده مونده باشم!) با موهای سفید و صورت چروک! چه رومانتیک و غم‌انگیز...

من سیزده سال پیش دانشجو شدم. نگران این نیستم که روی عدد سیزده تمومش کنم، چون اون دوازده سال مدرسه رو هم که باهاش جمع بزنم می‌شه بیست و پنج که عدد خیلی قشنگیه. یعنی ربع قرن! خیلی زیاده، نه؟ ربع قرن تلاش برای کسب سواد و علم و دانش! با دوستای قدیمی دوره‌ی مدرسه که در ارتباطم می‌بینم هیچ کدوم‌شون به اندازه‌ی من درس رو ادامه ندادند و همه‌شون هم کم و بیش از من موفق‌ترند. ملاکم برای اندازه‌گیری موفقیت هم طبیعتاً پوله دیگه. نمی‌دونم از این بابت باید خوشحال باشم یا ناراحت. سعی می‌کنم خودم رو این‌طوری راضی نگه دارم که هی به خودم یادآوری کنم که لااقل از جنبه‌های دیگه‌ی زندگیم رضایت دارم مثلاً.

دقت کردین این منزلگاه هم تازگی‌ها شده غم‌نامه‌ی دلتنگی‌های من؟ من انقدر دلم برای همه چیز تنگ می‌شه که اگه بگم، باورتون نمی‌شه. یعنی هر چیزی که فکرشو بکنید، خوب یا بدش فرقی نداره، می‌تونه برای من باعث دلتنگی بشه. من حتی دلم برای خودم هم تنگ می‌شه! از این خنده‌دارتر (گریه‌دارتر؟!) تا حالا شنیده بودین؟ بعد می‌رم یادداشت‌های قدیمیم رو می‌خونم، یا چت‌های قدیمیم رو. گاهی به این نتیجه می‌رسم که عجب آدم باحالی بودما. گاهی هم به این نتیجه که وای چه آدم مزخرفی‌ام، بیچاره اطرافیانم!

اینو همین چند روز پیش توی هیستوری چت‌هام پیدا کردم، نزدیک به یک سال بود که از ایران رفته بودم لیسبون:

زهرا: دلم تنگ شده برات فرنوش! خیلی عجیبه!

فرنوش: عجیبه؟!

زهرا: آره! دوست دارم بیام ایران. دلم تنگ شده جدی جدی. تازگیا این‌جوری شدم.

فرنوش: خوبه باز! سالمی پس! با بهادر هی فکر می‌کردیم که خیلی دلت از سنگه.

زهرا: نه اینکه بیام همین‌جوری سفر! دلم می‌خواد دوباره برگردم. دلم تنگ شده واسه زندگی کردن.

فرنوش: حالا نمی‌خواد یه هویی تصمیم بگیری. فعلاً کریسمس برنامه بریز یه سر بیا.

زهرا: تصمیم خاصی که نگرفتم. فقط دلم تنگ شده. هنوزم اون اندازه نیست که بخوام تصمیمی بگیرم! حالا هی بشین با بهادر بگو زهرا دلش از سنگه و اینا...

برای حسن ختام این یادداشت باید بگم که غروب جمعه زمان مناسبی برای گوش دادن به آهنگ «هجرت» گوگوش نیست که هی بگه «بی تو باید مُرد و پژمرد، زیر خاک باغچه پوسید» بعد تو هی توی ذهنت دونه دونه آدم‌هایی رو بشماری که بدون اون‌ها باید بری بمیری و دست آخر به این نتیجه برسی که اوه اوه! چقدر دلیل داری برای مُردن! واسه چی زنده‌ای پس؟!

/ 6 نظر / 24 بازدید
علیرضا

"چهل سال ِ دیگه من دقیقاً هفتاد ساله هستم " یعنی الان 30 سالته! "من سیزده سال پیش دانشجو شدم. نگران این نیستم که روی عدد سیزده تمومش کنم، چون اون دوازده سال مدرسه رو هم که باهاش جمع بزنم می‌شه بیست و پنج که عدد خیلی قشنگیه. " 7 سالگی معمولا بچه ها می روند مدرسه 25+7=32!!! حالا بگیم 6 سالگی رفتی 25_6=31!!! الان من با سن شما مشکل پیدا کردم!!!

علیرضا

می بینم که باز برگشتی به این وبلاگ! خوبه این یکی نوستالوژیک تره همون جوری که قبلا تذکر داده بودم!

علیرضا

برای دورهای اول دوم و سوم هم جشن 40 سالگی گرفتند؟ چرا حالا 40! چرا 50 نه؟ یا 10 یا 25؟ اینا با معنی تر هستند نسبت یه 40! حس توهم توطیه میگه احتمالا این دوره ی چهارم توشون آدم های مهمی بودند بعد خواستن یه حالی به خودشون بدهند!!!

الهام

اخی یادتون بخیر کنفرانس بناب ...بودین دیگه؟ چقد زود دیر میشود به منم سر بزنید...

علیرضا

ممنون از روشنگری تون. خانواده ای رو از نگرانی نجات دادید. راستش بنده مهندسم نه دکتر! (با همون لحن بنده حقوق دانم نه سرهنگ بخونید اینو!) مهندس ها هم اعداد رو دقیق حساب می کنند!!!

گلاره

زهرا جان مثل همیشه از خوندن وبلاگت لذت بردم. دلتنگی جزئی از وجود آدمه و گویا هیچ رقمه از زندگی جدا نمیشه. منم مثل تو گاهی دلم برای خودم تنگ میشه.حتی برای لحظات تلخی که در گذشته تجربه کردم! شاید غیر طبیعی باشه.شایدم باعث بشه قدر الانمون رو بیشتر بدونیم. دلت شاد باشه انشااله فاصله ها هرچه زودتر به وصل تبدیل بشه.