به جز مهر، به جز عشق، دگر بذر نکاریم

بامداد امروز، ساعت حدود پنج صبح، نوروز به لیسبون وارد شد. برای من که حال و احوالم رابطه‌ی کاملا مستقیم با آب و هوا داره، بهار یعنی ورود به بهشت و نوروز دروازه‌ی این ورود باشکوهه. نوروز رو دوست دارم، همیشه دوست داشته‌ام، اما نه فقط به خاطر این. نوروز برای من یه تلنگره، یه بهانه است برای یه شروع، یه لحظه‌ای که با بقیه‌ی لحظه‌ها فرق می‌کنه و این تفاوت رو «من» تعریف می‌کنم. «من ِ» قبل از نوروز اگه با «من ِ» بعد از نوروز تفاوت نداشته باشه، دیگه عید فقط می‌شه همون دروازه و این حرفا.

بامداد امروز، چند ساعتی قبل از ورود نوروز به لیسبون، من و جمعی از دوستان برای سرگرم شدن و بیدار موندن تصمیم گرفتیم «مافیا» بازی کنیم. دوستانی که با من آشنایی دارند می‌دونند که من تا چه اندازه از این بازی بدم میاد و معمولا با اصرار دوستان وارد بازی می‌شم. دیشب هم شرط کرده بودم که اگر «مافیا» شدم، همون اول بازی اعلام می‌کنم و از بازی می‌رم بیرون. قرعه انداختیم و من خوشبختانه «شهروند عادی» شدم. بازی پیش می‌رفت و من غرق در شناسایی آدم‌ها شده بودم. آخرین روز بازی، پنج نفر بودیم که علی‌القاعده دو نفر باید «مافیا» می‌بودند و سه نفر «شهروند عادی». اگر اشتباها کسی رو می‌کشتیم، بازی رو می‌باختیم. هر پنج نفرمون تا پای جون ایستاده بودیم و بیگناهی خودمون رو فریاد می‌زدیم. دو سه بار نظرها به سمت من برگشت که من فریاد می‌زدم: «حتی اگه بمیرم هم نمی‌ذارم من رو بکشیدبعد از بحث‌های طولانی، بلاخره یکی از بازیکن‌ها رضایت داد، ناراحت از جاش بلند شد و گفت: «باشه، من رو کشتید! اما من مافیا نبودمشاید اون لحظه برای من همون تلنگر نوروز بود. لحظه‌ای که انگار سطل آب یخ رو روی سرم خالی کرده باشند. فکر می‌کردم که چرا اشتباه کردیم، چرا نتونستیم این آخر سالی، مافیای پلید رو به خاک بکشیم و نذاریم بازی رو از ما ببره. ما چهار نفر باقیمونده با ترس و وحشت به چشم‌های هم نگاه می‌کردیم. بازی تموم شده بود و حالا باید می‌فهمیدیم که کدوم دو نفر بودند که انقدر صادقانه داشتند دروغ می‌گفتند. در این لحظه‌ی پرهیجان، یه هو خدا وارد شد و گفت: «لبخند بزنید! شما در مقابل دوربین مخفی هستید! این بازی مافیا نداشت! همه از اولش شهروند عادی بودید

بامداد امروز، اول فروردین سال یک هزار و سیصد و نود و یک، من بهترین مافیای زندگیم رو بازی کردم. توی این بازی، آدم‌ها همه خوب بودند و توی آخرین روز بازی، هیچ کدوم‌مون نمی‌تونستیم به مافیا بودن کسی حتی مشکوک بشیم. هیچ کسی نقش بازی نمی‌کرد. همه خودشون بودند و همه راست می‌گفتند. من بهترین مافیای زندگیم رو بازی کرده بودم و از خدا به خاطر این عیدی شیرین، تشکر می‌کنم.

«آدم‌های دنیا خوبند» این تلنگر نوروز امسال بود. این تصادفی نیست که من هر جای دنیا که زندگی کرده‌ام، دوستای خوبی داشته‌ام. باور نمی‌کنم که این تصادفی باشه. نه، این حقیقت، تصادفی نیست. «آدم‌های دنیا خوبند» و این همون حقیقتیه که ما گاهی فراموشش می‌کنیم.

بامداد امروز، دلم می‌خواست می‌تونستم دست‌هام رو دور کره‌ی زمین حلقه کنم و همه‌ی زمین رو بغل کنم. دلم می‌خواست این عید بزرگ رو به همه‌ی آدم‌های دنیا تبریک بگم و این حقیقت رو توی گوش همه زمزمه کنم که «آدم‌های دنیا خوبند»، خوب ِ خوب، خیـــلی خوب ...

پی‌نوشت: این یادداشت رو دیروز نوشته بودم که به علت مشغله‌های فراوان روز اول عید و دید و بازدیدها، فرصت نشد همون دیروز توی این منزلگاه بذارم.

/ 3 نظر / 15 بازدید
علیرضا

نمی دونم چرا نتیجه گیری تو با نتیجه گیری من کاملا فرق داشت؟!!! به نظرم این بدترین بازی مافیا بود چون ثابت کرد می شه "این بازی مافیا نداشت! همه از اولش شهروند عادی بودید!" ولی در عین حال یکی "ناراحت از جاش بلند شد و گفت: «باشه، من رو کشتید! اما من مافیا نبودم.»"

علیرضا

ادامه: بیش تر حس غم به من داد تا حس خوب!!!

حسین ب.ن

خیلی جالب بود برام. مطلبت باعث شد یه کم جستجو کنم و ببینم این بازی چیه؟ اسمش رو زیاد شنیده بودم ولی هیچ وقت درباره اش نمی دونستم! من هم با نظر علیرضا موافقم. مافیا مجموعه ای از بدی هاست که همیشه هست. می تونه در یک فرد یا گروه متبلور بشه یا در ذهن های تک تک ما! در اون بازی همه مافیا بودن!