لیسبون، لیزابون، ‌لیژبوا

کی می‌تونه عاشق این خاک نشه؟ عاشق این آبی بیکرانش که تا اووووون طرف کره‌ی زمین می‌ره، عاشق همه‌ی این آجرها و کاشی‌ها، برج‌ها و باروها و قلعه‌ها، عاشق ‌Bao tarde (عصربخیر) گفتن‌های همراه با لبخند شیرین مردمانش، عاشق ماهی‌ها و پرنده‌هایی که از توی دستم غذا خورده‌اند...

کی می‌تونه از روی تراس ملکه، از بالای بلندی‌های قصر پنا (Pena palace) در سینترا (از شهرهای اطراف لیسبون) برگرده و از دوردست، شهر رو تماشا کنه و با همه‌ی وجودش محبت این خاک رو در قلبش حس نکنه؟

این یادداشت رو برای شهری می‌نویسم که حتی همین الان که دارم درش زندگی می‌کنم، دلم براش تنگ می‌شه. برای شهری که هر بار ازش خارج شده‌ام بی‌اختیار بغض کرده‌ام.

هر بار غروب، که از روی پل ۲۵ اپریل، دروازه‌ی طلایی لیسبون، رد می‌شم و چشم می‌دوزم به افق رنگارنگ روی رودخونه‌ی تژو، دلم می‌خواد زمان کــــــــــــــــش پیدا کنه تا من از این چشم‌انداز سیـــــــر بشم، از دیدن برج بلم که با خورشید توی یک راستا قرار گرفته، از دیدن قایق‌های بادبانی، مرغهای دریایی، کشتی‌ها و ردشون روی آب رودخونه‌ی تژو، از دیدن موج‌های ریز ریز، افق‌های دور دور... .  خدایا چقدر من این تیکه‌ی زمین رو دوست دارم: بلم. چقدر این تیکه‌ی آب‌های روی زمین رو دوست دارم: تژو، رودخونهٰای به عرض چندین کیلومتر که آروم آروم به اقیانوووووس می‌ریزه،‌ چی از این زیباتر؟!

چرا من با این شهر انقدر آشنام؟ چرا لحظه لحظه‌های این‌جا برای من پر از عطر و بوی زندگیه؟ اغراق نمی‌کنم! من اعتراف می‌کنم که عاشق این شهرم، اعتراف می‌کنم به بانگ بلند، زنده باد شهر عزیز، زنده باد لیسبون...

عکس یک: من و پرنده‌های باغ گلبانکیان (بهشت سبز در مرکز لیسبون)

 

عکس دو: پل ۲۵ اپریل، دروازه‌ی طلایی لیسبون (عکاس: خودم)

 

عکس سه: برج بلم کنار رودخونه‌ی تژو (عکس: خودم، به خخخخدا!)

 

عکس چهار: لیسبون در دوردست، چشم‌انداز از روی بالکن ملکه در قصر پنا در سینترا (عکاس: بازم خودم!)

 

عکس پنج: قلعه‌ی موریش، سینترا (عکاس: مامانم!!)

 

عکس شش: نقشه‌ی فتوحات پرتغال! (عکاس: خودم، از بالای برج یادبود ملوانان پرتغالی در بلم)

 

 

/ 2 نظر / 32 بازدید
مرجان

خیلی قشنگه زهرا جان بجای من هم خوب نگاه کن و هم لذت ببر.

نزدیک

یه سوال داشتم بنظر شما چی میشه که شما عاشق شهری شدید که مدت کوتاهیه که توش هستین ولی اگر یه خارجی به شهر شما (مثلا دزفول یا تهران) بیاد هرگز عاشق اونجا نمی شه؟ [متفکر]