آش باید نیکوصفت باشد.

آدم وقتی تنهاست و اون‌هایی که می‌تونن از تنهاییش درش بیارن، هزاران کیلومتر دورترند، یه کاری که می‌تونه بهش یه لذت زودگذر بده «خوردن» ه. غذا با روح و جان آدم معجزه می‌کنه. در کابینت رو باز کردم: آش رشته ظرف بیست دقیقه! چی از این بهتر؟ پاکت آش رشته رو خالی کردم توی قابلمه و توش دو سه لیوان آب ریختم. بیست دقه صبر کردم تا حاضر بشه. در قابلمه رو بلند کردم. وووواااای. چه باشکوه بود! یه قاشق ازش برداشتم تا ببینم آماده شده یا نه. نخود و لوبیاش مثل سنگ بود! هیچ امید نداشتم اگه تا دو ساعت هم صبر کنم پخته بشن. شروع کردم به خالی کردن نخود و لوبیاش. بعد که همه‌شون رو درآوردم دیدم آشه دیگه آش نیست! رفتم از توی یخچال یه کاسه قورمه سبزی که از ناهار دیروز مونده بود برداشتم و خالی کردم توش. لوبیا و سبزی که خوبه. با طعم گوشت و لیمو عمانیش هم کنار میام. دوباره یه قاشق ازش خوردم. نع! نشد! مزه‌اش نه آشه و نه قورمه سبزی! اصلا مزه نداره انگار! از توی یخچال کشک رو آوردم و یه قاشق کشک ریختم توش. یه کم بهتر شد اما پیاز داغ می‌خواد، سیر داغ می‌خواد، نعنا داغ می‌خواد. امان از تنبلی! حال و حوصله درست کردن هیچ کدوم رو نداشتم.

حالا نشستم جلوی لپ‌تاپ و دارم مثلا آش رشته می‌خورم و اینا رو تایپ می‌کنم. شک دارم این که من دارم می‌خورم آش رشته باشه اصلا! حس می‌کنم آشه طعم شیرین داره! نمی‌خوام به خوردنش ادامه بدم. نمی‌دونم چرا این‌جا، توی خارج، همه چیز شیرینه اما خوشمزه نیست! مثل طالبی‌هاش،‌که خیلی شیرین‌اند اما خوشمزه نیستند. آخ گفتم! آب‌طالبی‌های بوفه‌ی دانشگاه شریف! عصرهای تابستون معنای دیگه‌ای داشتند با اون آب‌طالبی‌ها. شیرینی شون طبیعی نبود البته، به خاطر شکر بود. اما می‌دونی؟ خوشمزه بودند، خیـــــلی...

هیچی بدتر از این نیست که بخوای تنهاییت رو با خوردن یه غذای خوشمزه پر کنی، در حالی که اون غذا، خوشمزه از آب درنمیاد. یاد اون روزی می‌افتم که با یه جماعت بیکار، لخ لخ لخ از کتاب‌فروشی «اگر» راه افتادیم به سمت میدون انقلاب و بعد هم آش خوردیم، آش نیکوصفت! چرا انقدر اون روز، اون خاطره، اون آش، خوشمزه بود؟ یه وقتایی فکر می‌کنم این‌جا هر چقدر هم که زندگیم شیرین باشه، خوشمزه نیست! نمی‌دونم چه دردمه! نمی‌دونم چرا!

حالا دستام رو می‌زنم زیر چونه‌ام و می‌شینیم کنار پنجره، به هواپیماهایی نگاه می‌کنم که هر چند دقیقه یک بار از بالای سرم رد می‌شن. به این فکر می‌کنم که حتما توشون پر از مسافره. مسافرهایی که یا دارند می‌رسند به خونه‌شون، یا دارند میان به جایی که همه چیزش شیرینه اما خوشمزه نیست.

/ 9 نظر / 46 بازدید
نینا

زهراااا! تو که یه بار از این آشا پختی خیلی خوب بود! یا من مزه آش نیکو صفت یادم رفته؟ یا خاطره اشتباهی دارم تعریف میکنم؟D: در ضمن خطای آخر رو که داشتم میخوندم دلم برا هواپیماها تنگ شد! ها ها

علیرضا

شیرینی یه ویژگی بیرونیه! خوشمزگی یه حس درونیه!!!

گلاره

چقدر ساده و دلنشین مینویسی زهرا! چند روز پیش با غزل رفتیم کافی شاپ.گفت چرا شماها دیگه دست از ادامه تحصیل برنمیدارین؟!مثلا همین پروفسور زهرا!! نمیدونم توی این فیزیک دنبال چی می گرده؟؟!![خرخون] آخرش که باید شوهر کنین همتون!!!!!!!!! ولی زهرای نازنین! من تورو تحسین میکنم. طاقت بیار رفیق...........

محمدرضا

اگر آشپزیت مثل فیزیکت نیست نیانداز گردن غربت :P

قاسم

چرا بقیه را دعوا می‌کنی یا زمین و زمان را نفرین می‌کنی؟‌می‌رفتی بیرون شام می‌خوردی

سینا

سلام از ژنجشنبه با وبلاگ آشنا شدم نوشته هات دلیه و به دل می شینه این شیرین و خوشمزه رو هم باهات هستم

مرجان

سلام زهرا جان من از خياط باشي باهات اشنا شدم نميدونم تو همون زهراي خياط باشي هستي يا نه- دانشجوي شريف بودي و استاد خياطي خيلي جالبه - ميشه از خودت بنويسي آخه فكر كنم سرمشق خوبي براي من هستي. لطفا توي غريبي از خودت هم بنويس

مرجان

زهرا جان اميدوارم خوب و سرحال باشي اينكه ازت پرسيدم زهراي خياط باشي هستي يا نه برام مهمه چون خودم هم بچه درسخون بودم ولي به اندازه بچه هاي شريف كله ام كار نميكنه كلا ارادت خاصي به بچه هاي شريف دارم و هميشه فكر ميكردم بچه هاي شريف فقط درس ميخونن از خياطي هم بدم مياومد تا اينكه با خياط باشي آشنا شدم ازش خوندم و ياد گرفتم تا به اين دو نفر رسيدم حالا براي بدست آوردن تصوير روشني از مطالب خونده شده نياز هست بونم خودت خياط باشي هستي يا نه؟فكر ميكنم آدم موفقي هستي دوست دارم مطالبت و بخونم و ياد بگيرم.

me

آدرس جدید آش نیکوصفت: تهران ، میدان انقلاب ، ابتدای خیابان جمالزاده جنوبی ، پلاک ۱۷۰