مسافر وطن

از این عنوان می‌ترسم، از این که توی وطنم مسافر باشم! اما هستم، مسافر چند روزه‌ای که برای چشیدن طعم وطن باید شتاب کنه، چون این روزهای سفر مثل برق و باد در حال گذرند انگار. هیچ چیز این‌جا عوض نشده و من نمی‌دونم که از این بابت باید خوشحال باشم یا ناراحت! هفته‌ی اول اما سخت گذشت. فرنوش اسمش رو گذاشته بود «آب به آب شدن»! یه خورده شبیه سرماخوردگی بود با کمی تغییر البته! بدخوابی و سردرد و گلوی خراشیده، خشکی و ترک پوست، صورتی که شبیه جزایر جنوب ایتالیا آتشفشانی شده، به علاوه‌ی تحولاتی که در اوضاع معده و روده جریان گرفته بود ...

استرس و هیجانات فراتر از توان تحمل، همچنان در تهران وجود داره و من نمی‌دونم چه رازی هست توی این شهر که به محض ورود بهش، آدم فقط می‌تونه هر لحظه یاد گرفتاری‌ها و کارهای عقب‌مونده‌اش باشه و مدام سعی می‌کنه که هر خوشگذرونی‌ای رو به خودش کوفت کنه! روزهای اول علارغم تمام این احوالات عجیب غریبی که دچارش شده بودم، انگار می‌خواستم همه چیز رو بخورم! ببلعم! یه بی‌تابی عجیبی چنگ می‌زد به همه‌ی وجودم. برای دیدن همه چیز عجله داشتم. برای خوردن نون سنگک با پنیر لیقوان، برای قورمه سبزی، کباب، قلیه ماهی، و از همه بی‌تابانه‌تر برای دوغ! کی می‌تونه این خوشبختی رو انکار کنه که کسی توی کوچه، روی گاری، سبزی خوردن بفروشه؟! این که از مغازه‌ی سر کوچه ماست سطلی بخره، رستوران بره و کباب بخوره، با مردم بتونه حرف بزنه، حرف، حرف، حــــــــــــــرف، لذتی که تمومی نداره. این روزها شلوغ‌اند، پرماجرا، پرهیجان، مثل همیشه‌ی روزهای وطن، هر لحظه این‌جا، یک لحظه‌ی جدیده، هر لحظه می‌تونه یه شروع باشه، یا یه تموم، هر روز یه روز تازه است، هر روز یک پازل جدید برای حل کردن، هر روز یه اتفاق جدید،‌ یه خبر جدید، یه تجربه‌ی جدید، یه زندگی جدید ...

این‌جا ایران است. ایران من ...

 

 

/ 4 نظر / 19 بازدید
قاسم

نه زهرا. درست دیدن را هنوز خوب بلد نیستی یا حافظه ی نیمه مدت خوبی نداری. تغییر کرده است اما بدتر شده است.

man!

madresam tashrif biarin!!!!

محمد ضا

متن زیبایی بود. بیشتر راجع به خوبی های تهران و ایران بنویس لطفا. عیب و ایراد و بدی رو از بریم. تکرار مکرراته. شما یه دید دیگه ای داری. چنین متن هایی باعث میشن که به چیزهای ساده ای که ممکنه از کنارشون بگذریم و توجهی نداشته باشیم بیشتر فکر کنیم! :)

گلاره

زهرای گلم خیلی خوشحال شدم که اومدی ایران.ممکنه نبینمت ولی همینکه حس کنم تو هم روی همین خاک قدم گذاشتی یه جورایی بهم می چسبه! امیدوارم بهت حسابی خوش بگذره.بهتره بگم امیدوارم " دلت خوش باشه "، خوش خوش...