زندگی در اوج

بلاخره پنج‌شنبه‌ی موعود فرا رسید. از اول ِ هفته هر بار که می‌رفتم توی صفحه‌ی پیش‌بینی آب و هوا می‌دیدم که یه خورشید ِ بزرگ واسه روز پنج‌شنبه کشیده و حتی یه لکه ابر کوچولو هم جلوش نیست.

پنج‌شنبه صبح بیدار شدم و دیدم که حقیقت داره! آفتاب تندی بود و تا دوردست‌هایی که چشم می‌دید هیچ ابری توی آسمون نبود! روز رو شروع کردم اما آفتاب وسوسه می‌کرد. یه پرتو از نور خورشید از لای طرح بته‌جقه‌ی پرده‌ی حریر آشپزخونه رد شده بود و افتاده بود روی در ِ یخچال و از اون جا منعکس شده بود روی ظرفشویی و اصلاً انقدر با این اتفاق آشپزخونه‌ام اعجاب‌انگیز شده بود که به رؤیا می‌مانست! دنبال بهانه بودم که از خونه بزنم بیرون و بلاخره با پیدا کردن کوچک‌ترین بهانه از خونه بیرون پریدم. عینک آفتابی برداشتم و برای این‌که به سرمای روزهای قبل دهن‌کجی کنم فقط یه دونه شلوار پوشیدم! بیرون که رفتم دیدم حتی بعضی از مردم برای دهن‌کجی شلوارک و تی‌شرت پوشیده‌اند! به سمت ایستگاه که می‌رفتم با خودم فکر کردم که توی ترم جایی بشینم که آفتاب درست روبه‌روی چشمم باشه طوری که عینک آفتابی زدنم مسخره به نظر نیاد! وارد ترم که شدم دیدم بقیه‌ی عینک‌آفتابی‌به‌چشم‌ها هم انگار همین فکر رو کرده‌اند! و اون روز برای اولین بار در زندگیم بلیتم توی ترم چک شد! و من با نشون دادن بلیت چنان احساس شعف کردم که انگار مُزد تمام «بدون‌بلیت‌سوارنشدن‌ها»م داده شده باشه! عجب روزی شده بود این پنج‌شنبه‌ی موعود...

بله! پنج‌شنبه، دوازده دسامبر دوهزاروسیزده، من با فقط «یک دونه» شلوار و «یک دونه» ژاکت، با عینک آفتابی به چشم، توی خیابون‌های درسدن قدم می‌زدم و به ماه دسامبر فخر می‌فروختم. گفتم بنویسم اینا رو که یادم بمونه یه چنین روزهایی هم در تاریخ این شهر وجود داشته.

از اون روز به بعد تا الان تقریباً هر روز با همین وضع آفتاب بوده و حتی همین حالا هم که دارم این سطور رو می‌نگارم نور خورشید توی صفحه‌ی لپ‌تاپم منعکس می‌شه و من به علت همون دهن‌کجی و فخرفروشی و اینا حاضر نیستم صفحه‌ی لپ‌تاپ رو بچرخونم! اینم از زندگی این روزهای ما در اوج...

/ 1 نظر / 43 بازدید
چوبانف

اگه می خواستین فخر بفروشین از سرزنش دیگران چرا می ترسین عینک آفتابی رو بزنین و بر خلاف بقیه برین تو سایه بشینین به مردم درسدن هم فخر بفروشین