کرم از خود ِ درخته!

حالا درست همین روزها که دارم یه اسباب‌کشی بزرگ کشور به کشور می‌کنم و گذار از یه زندگی مجردی به زندگی متأهلی هم داره اتفاق می‌افته و یه سری تغییرات و تحولات و تصمیمات جدی هم در مورد وضعیت تحصیلی و شغلی و زندگی آینده هم در جریانه و کلاً از هر زاویه‌ای که به زندگیم نگاه بشه، می‌شه گفت که آشفته و در هم بر همه، درست در همین روزها و همین موقعیت ِ قر و قاطی، انگار مجبورم کرده بودند که این تصمیم تعویض منزلگاه رو هم عملی کنم! راستش از مدت‌ها قبل به این تعویض فکر کرده بودم، هر چند فرنوش بنده‌خدا اصلاً روحش هم خبردار نبود که من دارم چنین فکرایی در سر می‌پرورانم و بدین وسیله در همین‌جا این‌جانب رسماً از محضر ایشون از بابت این اقدام خودسرانه‌ام عذرخواهی می‌کنم!

من حالا دلم برای این‌دونفر تنگ شده. می‌تونم بگم درست از دقایقی بعد از این‌که آخرین یادداشت رو منتشر کردم یه هو دلم گرفت. یه هو به خودم گفتم آخه این چه کاری بود که تو کردی! به خصوص که بعدش یه تعدادی از دوستان ِ بامحبت اومدند و کامنت‌هایی نوشتند که این دلتنگی من رو صد برابر کرد...

توی فرودگاه موقع رفتن که می‌شه دلم نمی‌خواد یه هو از همراه‌هام خداحافظی کنم. یعنی به تجربه فهمیدم که خداحافظی اگه یه هویی نباشه دردش یه جورایی کم‌تره انگار. از زمانی که از اولین خروجی یک‌طرفه رد می‌شم تا موقعی که سوار هواپیما بشم، بیست بار زنگ می‌زنم به آدم‌های مختلف، به مامانم که همین دو دقیقه پیش با هم خداحافظی کردیم، یا بابام که توی اتوبان تهران-قم داره به سمت خونه برمی‌گرده، یا فرنوش که هنوز همون دور و بره. حرف خاصی هم ندارما، حرف معمولی و الکی، هی می‌پرسم خب شما الان کجایین؟ دارین چی کار می‌کنین؟ خودمم هی براشون توضیح می‌دم که کجام و دارم چی کار می‌کنم، مثلاً این‌که من الان چمدون رو تحویل دادم، یا الان از کنترل پاسپورت رد شدم، یا الان دارم آب می‌خورم، بیسکوییت می‌خورم... این طوری انگار هنوز هستم و هنوز هستند. بغض رو راحت‌تر می‌شه خنثی کرد با این ترفند. هر چند وقتی که موبایل رو باید خاموش کرد و هواپیما دیگه بلند شد، تازه آوارش رو سر آدم خراب می‌شه. اما اینا دیگه پس‌لرزه است. مصیبت واقعی رو دیگه می‌شه گفت که به خیر گذشته...

اینا رو گفتم که بگم واسه من ترک کردن و بریدن از دلبستگی‌ها اگه یواش یواش و آهسته باشه، یه جورایی قابل تحمل‌تره. من حالا هی تصمیم می‌گیرم که برم یه چیزی در منزلگاه این‌دونفر بنویسم و از این دلتنگیش دربیام، از طرفی می‌خوام دختر خوبی باشم و در مقابل این وسوسه خویشتنداری کنم. تا الان که در مهارش پیروز بودم اما یه موقعی، دیر یا زود، شاید دوباره بهش برگردم. اصلاً شاید هر از گاهی سری بهش بزنم و گرد و غباری ازش بگیرم.

خلاصه که من آدم ِ خداحافظی‌های یه هویی و همیشگی نیستم. اما نمی‌دونم چرا گاهی خودم، با دست خودم، خودمو تو چنین موقعیتی قرار می‌دم!

/ 0 نظر / 48 بازدید